وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ :
بازدید : 404
نویسنده : H O S S E I N I
از بهترین شعرهای حسین منزوی نظر با من مباز این سان، مپیچ این سان به پرهیزم که تابم نیست تا با وسوسه‌های تو بستیزم لبت زین سان که بی‌پروا به مهمانیم میخواند سیاوش نیز اگر باشم زکف رفته است پرهیزم به این آرامش غمناک عادت کرده‌ام دیگر به اغوایی از این گونه به طغیان برمیانگیزم نگاهت راه صد صنعان به یک جولان تواند زد که باشم من که با این غول زیبایی درآویزم؟ تو از من بگذر ای جادوی چشم ما! که از طیفت من آن گنجشک مسحورم که نتوانم که بگریزم مرا از تو رهایی نیست تا در پرده‌های جان شباشب با خیالم طرح چشمان تو می‌ریزم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 335
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی : گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 363
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی : به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت گره به كار من افتاده است از غم غربت كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟ به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت "دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 400
نویسنده : H O S S E I N I
شعری از حسین منزوی دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو دیوانه خود، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان شعر از : حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 387
نویسنده : H O S S E I N I
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست در من طلوع آبی ِ آن چشم ِ روشن یادآور ِ صبح ِ خیال انگیز ِ دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم ِ تو برپاست بیهوده می کوشی که راز ِ عاشقی را از من بپوشانی که در چشم ِ تو پیداست ما هر دُوان خاموش ِ خاموشیم ، اما چشمان ِ ما را در خموشی گفت و گوهاست **** دیروزمان را با غروری پوچ کـشتیم امروز هم زان سان ، ولی آینده ماراست دور از نوازش های دست مهربانت دستان ِ من در انزوای خویش تنهاست بگذار دستت راز ِ دستم را بداند بی هیچ پروایی که دست ِ عشق با ماست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 367
نویسنده : H O S S E I N I
شعری قشنگ و بهاری از حسین منزوی : چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟ که سال ها نچشیده است ، طعم باران را گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار شکفته ها تن عریان شاخساران را و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم غبار خستگی روز و روزگاران را درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند به دار کرده بر اینان تن هزاران را غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را و شانه هایش آن رُستگاه ماران را گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟ درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من ! صبور باش و فراموش کن بهاران را به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه ! به خیره خیره مبر رنج انتظاران را ! حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 360
نویسنده : H O S S E I N I
شعری دلنشین و ماندگار از زنده یاد حسین منزوی : از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ، کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم. من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 370
نویسنده : H O S S E I N I
شعری دلنشین و ماندگار از زنده یاد حسین منزوی : از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ، کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم. من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 357
نویسنده : H O S S E I N I
شعری زیبا از حسین منزوی آهای تو که یه «جونم»ت ، هزار تا جون بها داره بکُش منو با لبی که بوسه شو خون بها داره بذار حسودی بکُشه ، رقیبو وقتی می کُشه سرش توو کار خودشه ، چی کار به کار ما داره ؟ سرت سلامت اگه باز میخونه ها بسته شدن با چشم مست تو آخه ، به مـِـی کی اعتنا داره ؟ این همه مهربونی رو از تو چطور باور کنم ؟ توو این قحط وفا که عشق ، صورت کیمیا داره حرف «من» و «تو» رو نزن ، ای من و تو یه جون ، دو تن بدون که از تو عاشقت ، فقط سری سوا داره خوشگلا ، خشگلن ولی باز تو نمی شن ، کی میگه خوشگل ِ خالی ربطی با خوشگل ِ خوشگلا داره ؟ کی گفته ماه و زهره رو که شکل چشمای توان ؟ چه دخلی خورشیدای تو به اون ستاره ها داره ؟! توو بودن و نبودنت ، یه بغض ِ سنگین باهامه آسمونم بارونیه تا دلم این هوا داره من خودمم نمی دونم که از کِی عاشقت شدم چیزی که انتها نداشت ، چه طوری ابتدا داره ؟ نترس از اینکه عشق من با تو یه روز تموم بشه چیزی که ابتدا نداشت ، چه طوری انتها داره ؟! از : حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 374
نویسنده : H O S S E I N I
شعر مادر حسین منزوی : همه روح، خسته مادر! همه دل شکسته مادر! همه تن تکیده مادر! همه رگ گسسته مادر! تو رها و ما اسیران ز غم تو گوشه گیران همه ما به دام مانده، تو ز بند رسته مادر! دم رفتن است باری نظری که تا ببینی که چگونه خانه بی تو، به عزا نشسته مادر! سفری است اینکه میلش نبود به بازگشتی همه رو به بی نهایت سفرت خجسته مادر!

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 416
نویسنده : H O S S E I N I
شعر غزل از حسین منزوی : دخترم! بند دلم غمگینم! شیشه عمر غبار آگینم! جوجه گم شده در توفانم! شاخه خم شده از بارانم! ای جگر پاره ام! ای نیمه من ! میوه عشق سراسیمه من! گل پیوند دو غربت! غزلم! حاصل ضرب دو حسرت!غزلم! ارث عصیان معمایی من! امتدادخط تنهایی من! ساقه سرزده از نخل تنم! جویی از سیل خروشان که منم! کوکب بخت شبالوده من! غزل طبع تبالوده من! غزلم! آینه اندوهم! بانک افکنده طنین در کوهم! *** پدرت خرد و خراب و خسته خسته ای بر همگان در بسته خانه جن زده متروک است که پر از همهمه مشکوک است روح ها-خاطره ها-اینجایند می روند از دلم و می آیند یادها خیل کفن پوشانند جز من از هر که فراموشانند کدرم پنجره بازم نیست کسلم رخصت آوازم نیست *** در پی همقدمی همنفسی ایستادم که تو از ره برسی آمدی ؟ باز کن این پنجره را پر از آواز کن این حنجره را... از : حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 447
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی : بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من حسین منزوی : بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل آسودگی ام نیست كه معنای من اینست هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن همواره عطشناكی رؤیای من اینست من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر از قاف فرود آمده عنقای من اینست خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار امروز بجوشند كه سودای من اینست دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم كولاكم و برفم همه فردای من اینست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 350
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی : سرما، اگر غلاف کند تازیانه را غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را با سرخ گل بگوی که تیغی به من دهد تیغی چنان که بگسلد این تازیانه را هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر تأئید تو به بار رساند جوانه را کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند طی می کنم خزان بزرگ زمانه را با اشکم آب دادم و با نورت آفتاب وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را ای عشق! ما که با تو کناری گرفته ایم سر سبز و پر شکوفه بدار این کرانه را با دست خود به شاخه ببندش وگرنه باز توفان ز جای می کند این آشیانه را عشق! ای بهار مستتر! ای آنکه در چمن هر گل نشانه ایست، توی بی نشانه را من هم غزلسرای بهارم چو بلبلان با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را من عاشق خود توام ای عشق و هر زمان نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را...

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 358
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی : همواره عشق، بی خبر از راه می رسد چونان مسافری که به ناگاه می رسد وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش چون وقت آب و جاروی این راه می رسد اینت زهی شکوه که نزدت کلام من با موکب نسیم سحرگاه می رسد با دیگران نمی نهدت دل به دامانت چندان که دست خواهش کوتاه می رسد میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم تا آهوی تو، کی به کمین گاه می رسد! هنگام وصل ماست، به باغ بزرگ شب وقتی که سیب نقره یی ماه، می رسد شاعر! دلت به راه بیاویز و از غزل طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 815
نویسنده : H O S S E I N I
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که ز آن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز بـالـیـن و بـسـتـرم ، هـمـه از گل بنا کنی شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من! از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 698
نویسنده : H O S S E I N I
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز / حسین منزوی ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که ز آن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز بـالـیـن و بـسـتـرم ، هـمـه از گل بنا کنی شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من! از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 749
نویسنده : H O S S E I N I
دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگــــر ، دیوانه جان در اولین دیدار ھــــم بوی جنون آمد ز تــــو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنــــا در چشـــــم من با یک نظر دیوانــــــــه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را بــــــا یک سفر عشقی که ھم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفــر دیوانــــــه جــان ! قید حضــر دیوانـــــه جان! ما وصل را با واژه ھایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر بـــا یکدگر دیوانـــــه جان تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونــه شـو دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیـوانـه در دیوانگی دیوانـه در دیوانــه جان ھم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل ھم شدی زین رھگذر دیوانــه جان یا عقل را نابـــود کن یا بـا جنون خـــود بمیــر در عشق ھم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 654
نویسنده : H O S S E I N I
به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 793
نویسنده : H O S S E I N I
منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را با عذر بی قراری ، ايــــن بهترين بهانه ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه چون شب شوداز اين دست، انديشه‌ای مدام است در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 840
نویسنده : H O S S E I N I
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید من برق چشم ملتهب ات را رقــم زدم تا کور سوی اخترکان بشکند همه از نام تو به بام افق ها، علم زدم با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم هرنامه را به نام وبه عنوان هرکه بود تنهابه شوق از تو نوشتن قلــم زدم تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد شک از تــو وام کـــردم و در بــاورم زدم از شـــادی ام مپرس کـــــه من نیز در ازل همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 818
نویسنده : H O S S E I N I
گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 783
نویسنده : H O S S E I N I
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت گره بـــــه کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟ به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت "دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است سلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت ! حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 644
نویسنده : H O S S E I N I
شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت دوباره صورتـــی ِ صورتی است باغ تنت دوباره خواب مــرا مــی برد کــــه تا ببرد به روز صورتی ات - رنگ مهربان شدنت چه روزی ، آه چه روزی! که هر نسیم وزید گلـــی سپرد بــــه من پیش رنگ پیــرهنت چه روزی ، آه چه روزی! که هر پرنده رسید نُکــی بــــه پنـــــــجره زد پیش بـــاز در زدنت تـــــو آمدی و بهار آمد و درخت هلو شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت درخت شکل تو بـود و تو مثل آینه اش شکوفه های هلو رسته روی پیرهنت و از بهشت ترین شاخه روی گونه ی چپ شکوفــــه ای زده بودی به موی پرشکنت پرنده ای کــه پرید از دهان بوسه ی من نشست زمزمه گر روی بوسه ی دهنت شکفتــه بودی و بــی اختیار گفتـم :آه ! چه قدر صورتی ِ صورتی است باغ تنت ! حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 711
نویسنده : H O S S E I N I
چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟ این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است از چشــــم می گیرم آبــــی تا پـــای تا سر نسوزم زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است ترســـم نیـایـــی و آید ، خـــاکستر من به سویت آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است از کُشتنم دیگـــر انگار ، پــــروا نمی داری ای یــــار ! حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است آه ای سفر کرده ! برگرد ، ای طاقتم برده ، برگرد برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 649
نویسنده : H O S S E I N I
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانــی‌ست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما" کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 527
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی / بــــه دل هـوای تـــو دارم و بر و دوشت بــــه دل هـــــوای تـــو دارم و بر و دوشت که تا سپیده دمامشب کشم درآغوشت چنان نسیم که گلبرگ ها ز گل بکند برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت گهـــی نهم سر پــــر شور بـر سر دوشت چه گوشواره ای از بوسه های من خوش تر کـــه دانه دانه نشیند بــــه لالـــه ی گوشت گریز و گـم شدن ماهیان بوسه ی من خوش است در خزه مخمل بنا گوشت ترنمــــی است در آوازهــــای پایانــــی که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت چو میرسیم بــــه آن لحظه هــــای پایانی جهان و هر چه در آن می شود فراموشت چه آشناست در آن گفت وگوی راز و نیاز نگــــاه من با زبــان نـگاه خـــاموشت حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 702
نویسنده : H O S S E I N I
همواره عشق بی خبر از راه مي رسد چونان مسافري که به ناگاه مي رسد وا مي نهم به اشک و به مژگان تدارکش چون وقت آب و جاروي اين راه می رسد اينت زهي شکوه که نزدت سلام من با موکب نسيم سحرگاه مي رسد با ديگران نمي نهدت دل به دامنت چونانکه دست خواهش کوتاه مي رسد ميلي کمين گرفته پلنگانه در دلم تا آهوي تو کي به کمينگاه مي رسد! هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شهر وقتي که سيب نقره اي ماه مي رسد شاعر! دلت به راه بياويز و از غزل طاقي بزن خجسته که دلخواه مي رسد زنده ياد "حسين منزوي"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 643
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی / لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد می شد بدانم كه اينكه خط سر نوشت من از دفتـــــر كــــدام شب بستــــه وام شد ؟ اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت و آن زخم كوچک دلم آخر جذام شد شعر من از قبيله خونست خون من ، فـــــواره از دلــــم زد و آمد كلام شد ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را شعر من و شكوه تو ، رمز الدوام شد بعد از تو باز عاشقـی و باز ... آه نه ! اين داستان به نام تو اينجا تمام شد حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 646
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی / چنان گرفتــه ترا بازوان پیچکی ام چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام نه آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین کـــه می شناسمت از خوابهای کودکی ام عروسوار خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای دوباره باز به مهمانی عروســـــــــــــکی ام همین نه بانوی شــــعر منی که مدحت تو به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام نسیم و نخ بده از خاک تا رهـــــــــــا بشود به یک اشــــــــــــــاره ی تو روح بادباکی ام چه برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن شنـــــــاور است همه تار و پود جلبکی ام به خون خود شوم آبروی عشــــــــــق آری اگر مدد برســـــــــــــاند سرشت بابکی ام کنــــــــار تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم اگر امــــــــــان بدهد سرنوشت بختکی ام حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 646
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی / بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو هرکه و هرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو شور تو آواز تویی ، بلخ تو شیراز تویی جاذبه‌ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد ای همه خورشید تو و خاک تو ،باران همه تو حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 715
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی / بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل آسودگی ام نیست كه معنای من اینست هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن همواره عطشناكی رؤیای من اینست من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر از قاف فرود آمده عنقای من اینست خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار امروز بجوشند كه سودای من اینست دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم كولاكم و برفم همه فردای من اینست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 737
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی / نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل ؟ لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست با غبار راه معشوق است راز آفتاب خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 845
نویسنده : H O S S E I N I
حسین منزوی / ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش تر ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش تر ساقی اگر تو باشی ، حالم خراب خوش تر بی تو چه زندگانی ؟ گر خود همه جوانی ای با تو پیر گشتن ، از هر شباب خوش تر جز طرح چشم مستت ، بر صفحه ی امیدم خطی اگر کشیدم ، نقش بر آب خوش تر خورشید گو نخندد ، صبحی تتق نبندد ای برق خنده هایت ، از آفتاب خوش تر هر فصل از آن جهانی است ، هر برگ داستانی ای دفتر تن تو ، از هر کتاب خوش تر چون پرسم از پناهی ، پشتی و تکیه گاهی آغوش مهربانت ، از هر جواب خوش تر خامش نشسته شعرم ، در پیش دیدگانت ای شیوه ی نگاهت ، از شعر ناب خوش تر حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 436
نویسنده : H O S S E I N I
اشعار حسین منزوی توان کشمکشم نیست بی تو با ایام ..... برونم آور از این ماجرا که می میرم..... "حسین منزوی"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,
تاریخ :
بازدید : 431
نویسنده : H O S S E I N I
فریب جاه مخور تا دل تو تنگ نگردد که قطره‌ای به ‌گهر نارسیده، سنگ نگردد صفای جوهر آزادگی، مسلم طبعی که ‌گرد آینه‌داران نام و ننگ نگردد دماغ جاه ز تغییر وضع چاره ندارد همان قدر به بلندی برآ که رنگ نگردد به پاس صحبت یاران‌، ز شکوه ضبط نفس‌ کن که آب‌ آینهٔ اتفاق زنگ نگردد تلاش ‌کینه‌کشی نیست در مزاج ضعیفان پر خزیده به بالین‌، پر خدنگ نگردد خیال وصل طلب را مده پیام قیامت که قاصد از غم دوری راه‌، لنگ نگردد ز داغدار محبّت مخواه سستی پیمان بهار اگر گذرد لاله نیمرنگ گردد دلی‌ که‌ کرد نگاه تو نقشبند خیالش چه ممکن است نفس ‌گر کشد فرنگ نگردد هوس چه صید کند یارب از کمینگه فرصت اگر چه کاغذ آتش زده پلنگ نگردد به وهم عمر کسی را که زندگی نفریبد کند به خضر سلام و دچار بنگ نگردد به‌ کین خلق نجوشد عدم سرشت حقیقت نتیجهٔ پر عنقا خروس جنگ نگردد جهان رنگ ندارد سر هلاک تو بیدل! گشاد چشم چو شمعت اگر نهنگ نگردد ............................................ عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 427
نویسنده : H O S S E I N I
دوبیتی دلنشین از بیدل دهلوی خیالِ آن مژه خون می‌کند، چه چاره کنم؟« »دل آب گشت و نمی‌آید آن خدنگ برون« »تعلقاتِ جهان حکم نیستان دارد« »نشد صدا هم از این کوچه‌های تنگ برون بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 464
نویسنده : H O S S E I N I
شعری دلنشین از بیدل دهلوی : خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را به خودکردی دراز آخر زبان دود دلها را هوایت نکهت‌گل را کند داغ دل‌گلشن تمنایت نگه در دیده خون سازد تماشا را سفید از حسرت این انتظار است استخوان من که یارب ناوکت درکوچه دل‌کی نهد پا را غبار رنگ ما از عاجزی بالی نزد ورنه شکست طره‌ات عمری‌ست پیدامی‌کند مارا حریف وحشت دل دیده حیران نمی‌گردد گهر مشکل فراهم آورد اجزای دریا را سخن تا در جهان باقی‌ست از معدومی آزادم زبان‌گفتگوها بال پروازست عنقا را خزان چهره بس باشد بهارآبروی مسن گواه فتح دل دارم شکست رنگ سیما را بلند وپست خار راه عجز ما نمی‌گردد به‌پهلو قطع‌سازد سایه چندین‌کوه ‌و صحرا را الهی از سر ماکم نگردد سایه مستی که بی‌صهبا به پیشانی سجودی نیست مینا را به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی‌ام بیدل مباد ابرام‌، تمهید تغافل گردد ایما را

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 469
نویسنده : H O S S E I N I
از بهترین و ماندگارترین شعرهای بیدل دهلوی اشک یک لحظه به مژگان بار است فرصت عمر همین مقدار است زندگی عالم آسایش نیست نفس آیینه این اسرار است بس که‌ گرم است هوای گلشن غنچه اینجا سر بی‌دستار است شیشه‌ساز نم اشکی نشوی عالم از سنگدلان‌، کهسار است خشت داغی‌ست عمارتگر دل خانه آینه یک دیوار است می کشی سرمه عرفان نشود بینش از چشم قدح دشوار است همچو آیینه اگر صاف شوی همه جا انجمن دیدار است گوش‌کو تا شود آیینه راز ؟ ناله ما نفس بیمار است درد گل ‌کرد ز کفر و دین شد سبحه اشک مژه‌، زنار است نیست گرداب ‌صفت آرامم سرنوشتم به خط پرگار است از نزاکت سخنم نیست بلند از صدا ساغر گل را عار است غافل از عجز نگه نتوان بود آسمان ها گره این تار است نکشد شعله سر از خاکستر نفس سوختگان هموار است بیدل از زخم بُود رونق دل خنده‌ گل نمک گلزار است از : بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 478
نویسنده : H O S S E I N I
شعری ناب از بیدل دهلوی بیدل دهلوی : ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی از تعلق تار نتوان بست قانون مرا عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیارست بر من بخت واژون مرا بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا در سر از شوخی نمی‌گنجد گل سودای من خم حبابی می‌کند شور فلاطون مرا داغ هم در سینه‌ام بی‌حسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا کو دم تیغی‌که در عشرتگه انشای ناز مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی از تعلق تار نتوان بست قانون مرا از لب خاموش‌توفان جنون را ساحلم این حباب بی‌نفس پل بست جیحون مرا عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا عشق می‌بازد سراپایم به‌نقش عجز خویش خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن می‌دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا از بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 413
نویسنده : H O S S E I N I
از بهترین شعرهای بیدل دهلوی بیدل دهلوی تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی ای آینه بر ما نتوان بست دورویی ناموس حیا بر تو بنازد که پس از مرگ با خاک اگر حشر زند جوش نرویی هوشی که چها دوخته‌ای از نفسی چند چاک دو جهان را به همین رشته رفویی ترتیب دماغت به هوس راست نیاید خود را مگر ای غنچه‌ کنی جمع‌ و ببویی از صورت ظاهر نکشی تهمت غایب باور مکن این حرف‌ که ‌گویند تو اویی زبن خرقه برون تاز و در غلغله واکن چون نی به نیستان همه تن بند گلویی حسن تو مبرا ز عیوبست ولیکن تا چشم به خود دوخته‌ای آبله رویی گر یک مژه جوشی به زبان نم اشکی سیراب‌تر از سبزهٔ طرف لب جویی تا آب تو نم دارد وگردیست ز خاکت در معبد عرفان نه تیمم نه وضویی ای شمع خیال آینه از رنگ بپرداز رنگی‌که نداری عرقی‌کن‌که بشویی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 375
نویسنده : H O S S E I N I
بیدل دهلوی : بیا ای‌گرد راهت خرمن حسن به چشم ما بیفشان دامن حسن سحرپردازی خط عرض شامی است حذر کن از ورق گرداندن حسن به چشمم از خطت عالم سیاه است قیامت داشت‌ گرد رفتن حسن چو خط پروانهٔ حیرت مآلیم پر ما ریخت در پیراهن حسن ز سیر بیخودی غافل مباشید شکست رنگ داردگلشن حسن نه ‌ای‌ خفاش با مهرت‌ چه ‌کین است بجز کوری چه دارد دشمن حسن تعلقهای ما با عالم رنگ ندارد جز دلیل روشن حسن گشاد غنچه آغوش بهار است مپرس از دست عشق و دامن حسن نه عشقی بود و نی عاشق نه معشوق چه‌ها گل کرد از گل کردن حسن شکست رنگ ما نازی دگر داشت ندیدی آستین مالیدن حسن ز دل تا دیده توفانگاه نازست تحیر از که پرسد مسکن حسن نگه سوز است برق بی نقابی که دید از حسن جز نادیدن حسن غبارم پیش از آن کز جا برد باد عبیری بود در پیراهن حسن رگ‌گل مرکز رنگ است بیدل نظرکن خون من درگردن حسن بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 774
نویسنده : H O S S E I N I
عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی / بیدل دهلوی بیدل دهلوی عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 655
نویسنده : H O S S E I N I
سر سال از محرم آفریدند...! / بیدل دهلوی برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند چو صبح آنجا که من پرواز دارم قفس با بال، توام آفریدند گهر موج آورد، آیینه جوهر دل بی آرزو کم آفریدند وداع غنچه را گل، نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند کف خاکی که بر بادش توان داد به خون گِل کرده آدم آفریدند چسان تابم سر از فرمان تسلیم که چون ابرویم از خم آفریدند؟ جهان خونریز بنیادست، هشدار! سر سال از محرم آفریدند...!

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 365
نویسنده : H O S S E I N I
غزلی برای زمستان از بیدل دهلوی تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می‌شود گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌شود تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌شود ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌خاک‌ما طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان می‌شود هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه‌کرد در زمین نرم نقش پا نمایان می‌شود کینه می‌یابد رواج از سرمهریهای دهر آبروی آتش افزون در زمستان می‌شود کلفت اسباب رنج، طبع حرص‌اندود نیست خار و خس در دیده ی گرداب مژگان می‌شود صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند هرکه میرد خانهٔ آیینه ویران می‌شود حاکم معزول را از بی‌وقاری چاره نیست زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران می‌شود اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم هرچه دل ‌گم ‌می‌کند بر دیده تاوان می‌شود شعلهٔ ما هرقدر خاکستر انشا می‌کند جامهٔ عریانی ما را گریبان می‌شود دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست گردی از خود می‌فشاند هر که دامان می‌شود بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 436
نویسنده : H O S S E I N I
تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می‌شود گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌شود تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌شود ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌خاک‌ما طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان می‌شود هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه‌کرد در زمین نرم نقش پا نمایان می‌شود کینه می‌یابد رواج از سرمهریهای دهر آبروی آتش افزون در زمستان می‌شود کلفت اسباب رنج، طبع حرص‌اندود نیست خار و خس در دیده ی گرداب مژگان می‌شود صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند هرکه میرد خانهٔ آیینه ویران می‌شود حاکم معزول را از بی‌وقاری چاره نیست زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران می‌شود اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم هرچه دل ‌گم ‌می‌کند بر دیده تاوان می‌شود شعلهٔ ما هرقدر خاکستر انشا می‌کند جامهٔ عریانی ما را گریبان می‌شود دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست گردی از خود می‌فشاند هر که دامان می‌شود بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 613
نویسنده : H O S S E I N I
بیدل دهلوی / در خموشی همه صلح است‌ بیدل دهلوی در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا گر دلت ره ندهد جرم سیه‌بختی تست خانهٔ آینه بر روی‌ که تنگ است اینجا طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست مگذر ازگلشن تصویرکه‌ رنگ است‌اینجا درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است گرهمه‌سنگ‌بود شیشه به‌چنگ است‌اینجا چرخ‌پیمانه به‌دور افکن یک‌جام تهی است مستی ما و تو آواز ترنگ است اینجا شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی‌ست قدم راهروان گردش رنگ است اینجا از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس آنچه پیش تو نگاهست خدنگ است اینجا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 723
نویسنده : H O S S E I N I
بیدل دهلوی / بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا در سر از شوخی نمی‌گنجد گل سودای من خم حبابی می‌کند شور فلاطون مرا داغ هم در سینه‌ام بی‌حسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا کو دم تیغی‌که در عشرتگه انشای ناز مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی از تعلق تار نتوان بست قانون مرا از لب خاموش‌توفان جنون را ساحلم این حباب بی‌نفس پل بست جیحون مرا عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا عشق می‌بازد سراپایم به‌نقش عجز خویش خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن می‌دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 718
نویسنده : H O S S E I N I
بیدل دهلوی / بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا در سر از شوخی نمی‌گنجد گل سودای من خم حبابی می‌کند شور فلاطون مرا داغ هم در سینه‌ام بی‌حسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا کو دم تیغی‌که در عشرتگه انشای ناز مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی از تعلق تار نتوان بست قانون مرا از لب خاموش‌توفان جنون را ساحلم این حباب بی‌نفس پل بست جیحون مرا عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا عشق می‌بازد سراپایم به‌نقش عجز خویش خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن می‌دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 817
نویسنده : H O S S E I N I
بیدل دهلوی / از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است دیده هرجا باز می‌ گردد دچار رحمت است خواه ظلمت‌کن تصور خواه نور آگاه باش هرچه اندیشی نهان و آشکار رحمت است ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنند باد عفوم این‌قدر تفسیر عار رحمت است دربساط آفرینش جزهجوم فضل نیست چشم نابینا سپید از انتظار رحمت است ننگ خشکی خندد ازکشت امیدکس چرا شرم آن روی عرقناک آبیاررحمت است قدردان غفلت خودگر نباشی جرم کیست آنچه عصیان‌خوانده‌ای‌آیینه‌دار رحمت است کو دماغ آنکه ما از ناخدا منت‌کشیم کشتی بی‌دست و پاییها کنار رحمت است نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی گردش‌رنگی‌که من دارم حصار رحمت است سبحهٔ دیگر به ذکر مغفرت درکار نیست تا نفس باقی‌ست هستی در شمار رحمت است وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید تاکجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است نه فلک تا خاک آسوده‌ست در آغوش عرش صورت رحمان همان بی‌اختیار رحمت است شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست صبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,
تاریخ :
بازدید : 740
نویسنده : H O S S E I N I
بیدل دهلوی / دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا عاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرا محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا جوش زخم سینه‌ام‌،‌کیفیت چاک دلم خرمی مفت تو ای‌گل‌گر بخندانی مرا ای ادب‌، سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیست همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا مدّعمرم‌یک‌قلم‌چون شمع‌دروحشت‌گذشت آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا عجز هم‌چون‌سایه اوج‌اعتباری داشته‌ست کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا پرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیست ناله می‌گردم به هر رنگی‌که‌گردانی مرا ناله‌واری سر ز جیب دل برون آورده‌ام شعلهٔ شوقم‌، مباد ای یأس بنشانی مرا احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست من اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرا بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا بیدل دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , ,

آپلود عکس" />
علاقمندیها: برنامه نویسی کامپیوتر، مطالعه اخبار موسیقی، سفر، مطالعه مقالات تخصصی، مطالعه وبلاگها و ... با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 74
بازدید دیروز : 7
بازدید هفته : 97
بازدید ماه : 918
بازدید کل : 4936
تعداد مطالب : 5367
تعداد نظرات : 20
تعداد آنلاین : 1

تماس با من تلگرام تماس با من در اینستاگرام

بازديد امروز: 74

بازديد ديروز: 7

بازديد هفته: 97

بازديد کل: 918

تعداد مطالب: 5367

گوگل امروز : 7

گوگل ديروز: 1

بازديد ماه: 918

آي پي ديروز : 2

آي پي امروز: 2

بازديد سال: 4936

RSS

Powered By
loxblog.Com