وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ :
بازدید : 33
نویسنده : H O S S E I N I

زبان حال یک کارگر آسفالت کار

 

شب، صدای سوت پاسبون

شب، هوای گرم پشت بون

شب، هراس آفتاب گرم ظهر و کار

شب، سکوت، انتظار


***


_بوی قیر و شن هنوز تو دماغمه

از دلم بلنده بوی گیر و دار یه حموم گرم

روی بالشای غلطکی

یه لحاف بی قرار



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: زبان حال یک کارگر آسفالت کار ,
تاریخ :
بازدید : 44
نویسنده : H O S S E I N I

در چاه عسرت

 

در سوک بقیةالله مصطفوی امام خمینی و بیعت با جانشین روح خدا آیت‌الله خامنه‌ای

سر بر آر ای خصم کافر کیش! حیدر مرده است
معنی انا فتحنا، سرّ اکبر مرده است

صاحب معراج، یعنی مصطفی منبر سپرد
آنکه بر منبر سلونی گفت و منبر مرده است

ای یهود خیبری! بردار دست از آستین
مرتضی، صاحب لوای فتح خیبر مرده است

گر حسن را زهر خواهی داد، ای فرزند هند!
گاه شد، چون صاحب تیغ دو پیکر مرده است

زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین؟
یا حسین! آیا کسی جز تو مکرر مرده است؟

آفتاب دین احمد، جانشین بوتراب
بر سر حق سدر سبز سایه‌گستر مرده است

کهف کامل، آخرین فرزند صدق مصطفی
شهپر جبریل، اسماعیل هاجر مرده است

لا فتی الاّ علی لا سیف الا ذوالفقار
روز خندق پیش چشم خیل کافر مرده است

خاک بر سر کن، الا شرق حقیقت هم‌عنان!
باختر پیوند! شادی کن که خاور مرده است

«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما؟»

بشنو ای میراجل! خورشید را از ما مگیر
آفتاب غیرت توحید را از ما مگیر

مرجع ما ملجاء ما، تیغ ما تمهید ماست
تا رسد مهدی به ما، تمهید را از ما مگیر

زندگی ما را ببخش ارزان‌، که بویحیاستی
دیده صد یحیی ازو تعمید را از ما مگیر

سرکشی کن گرنه اندر مهد عقلی ای ملک
عشق را، امداد بی تمدید را از ما مگیر

درد دین مصطفی داری اگر، تأخیر کن
مرتضای مرجع تقلید را از ما مگیر

ای زمین! هموار شو، ای آسمان! بر خود بلرز
ای زمان! صاحب زمان تأیید را از ما مگیر

ای امام عاشقان! گر می روی، ما را ببر
یا بگو با حق که این توحید را از ما مگیر

خبرگان بی شبهه یعنی معنی روح خدا
یا قویم! این قوم با تاکید را از ما مگیر

سید صندید، صاحب مسند تفرید شد
این امیر عرصه تجرید را از ما مگیر

جانشین میرصاحب افسر گردون رسید
دل قوی دارید، ای موسائیان!هارون رسید

خود سلامت چیست؟ جز ترک سلامت داشتن
سینه عریان پیش شمشیر ملامت داشتن

ترک نفس فتنه‌جو گفتن به تأیید ولی
رو به فرزند پیمبر کرده بیعت داشتن

همچو احمد یادگار آن امام از این امام
امر پذیرفتن، به‌صدق دل اطاعت داشتن

ای مرایی! صدق دل پیش آر و درد دین، که من
می‌ندارم با خسان گوش نصیحت داشتن

رو به پیشانی مناز؛ ای مدعی! کز سجده‌ات
در نیابم جز منافق را علامت داشتن

من مدیح کس نگویم جز به امر مرتضی
اینت معنای دل و دین با ولایت داشتن

گر نفرماید مرا حیدر که بنویس ای جهول
کی جنونم را بود تاب عبارت داشتن؟

داند آنکو خود امیر ماست امروز، ای عنود!
نیست این دیوانه را با مدح عادت داشتن

یوسف اندر چاه عسرت گریه ی حیدر شنید
بشنو، ار با توست پروای قیامت داشتن:

دین احمد برگزیدی فارغ از اندیشه باش
با علی همراه اگر هستی ملامت پیشه باش

هر که بیرون ماند ازین امّت بلایی دیگر است
هر که تنها رفت، گو رو، بینوایی دیگر است

داند آنکو در خرابات مغان فرد آمده‌ست
بر سر ما سایه روح خدایی دیگر است

درد دین را اقتدا گر می‌کنی، نک مرد دین
ورنه در بازار دنیا مقتدایی دیگر است

مقتدایی کش تو بهتر می‌شناسی از پدر
آنکه در خط تو زو هر دم خطایی دیگر است

جز هوای دین و دنیای همین مردم، به حق
باطل است اندر سر هر کس هوایی دیگر است

بیم شرق کافر اندر سر که دارد؟ پیش ما
شرق همچون غرب ویران روستایی دیگر است

روز هیجا هر که را تردید بردارد ز جا
خصم را یاریگر بی‌دست و پایی دیگر است

اهل وحدت را نباشد فکر فردا داشتن
چند ازین فردا؟ که فردا کربلایی دیگر است

خواب مصر مرگ خونین مرا تعبیر کرد
آنکه خندان گفت: یوسف را بهایی دیگر است

مژده ایدل می‌تپی آخر به خون خویشتن
می‌رسی روزی به پاداش جنون خویشتن

ای جنون! گل کن که پیشانی نبندد راه من
زلف در قحط پریشانی نبندد راه من

یا مرا بردار و در آیینه زندانی مخواه
یا بگو دیوار حیرانی نبندد راه من

با خسان تا کی تواضع پیشه باشم؟ ای جنون!
حیلتی؛ تا نان و نادانی نبندد راه من

عشق تا بردار می‌خواهد مرا منصوروار
عقل کارافزا به ویرانی نبندد راه من

گر نهم پا از صراط حق برون، دانم کسی
جز همین میرخراسانی نبندد راه من

هر که از حیدر ادب دارد مجابم می‌کند
ور نه آداب مسلمانی نبندد راه من

فاش می‌گویم پس از روح خدا، ای مقتدا!
جز تو تمهیدی و برهانی نبندد راه من

با همین آلوده دامانی هزاران دیو دین
تا تویی حرز سلیمانی، نبندد راه من

تا مرا رایات احمد، رو به رحمان می‌برد
فتنه آیات شیطانی نبندد راه من

بیعتم را تا نگردانم به خون خویش رنگ
هستم ای رهبر! به سودای تو نادرویش رنگ

یک دو شاعر شعر خود را فقه اکبر کرده‌اند
حظ نفس خویش را با حق برابر کرده‌اند

خام ریشی چند گرد خود فراهم یافته
پارگین خویش را تسنیم و کوثر کرده‌اند

کیستند این بوالحکم کیشان که با نفی رسول
اختیار مذهب بوجهل کافر کرده‌اند؟

زلّه‌ای از خوان خبث بولهب برداشته
قبض و بسطی خوانده انکار پیمبر کرده‌اند

غافلند آیا که امّت بیعتی عمار وش
با کسی کش گفت روح‌الله برادر، کرده‌اند

مرگ آنان باد کز اثبات شان مصطفی
قصد نفی ذوالفقار و دست حیدر کرده‌اند

ما گرفتار عزای آنکه اندر ماتمش
ساکنان سدره، صد ره خاک بر سر کرده‌اند

وین خوارج بار دیگر زهد خشک خویش را
از تف خون امام شیعیان‌ تر کرده‌اند

حبّذا وقت قلندر پیشه مردانی که فرق
غرق خون در ماتم عظمای رهبر کرده‌اند

شیعه! سر بردار، هنگام کفن پوشیدن است
غرق خون گل کن، بهار رنگ در جوشیدن است

چشم وا کردیم، رنگی از بهار آموختیم
شد فراهم گوش، آواز هزار آموختیم

فتنه آخر زمان رنگی به روی ما شکست
تا ز چشم یار درس انتظار آموختیم

در تکاپوی سراغ بی‌نشان معشوق خویش
جاده‌ها خواندیم و غوغای غبار آموختیم

خاک دامن‌گیر غربت بود و داغ بی‌کسی
سایه زلف بتان دیدیم و کار آموختیم

جز پریشانی که دارد فکر سامان یافتن؟
سیر بخت خود ز وضع روزگار آموختیم

عشق محرومان به بازارت خریداری نیافت
سوختیم و معنی شمع مزار آموختیم

جز جنون ما به غیرت دستگیر ما نبود
هر کرا سود و زیان در کوی یار آموختیم

گر نداری درد درویشان بدیشان رو مکن
زین فناکیشان من و منصوردار آموختیم

پرسش ما بیدلان را پاسخی با کس نبود
بیکسی را ناله‌ای در کوهسار آموختیم

«حیرت آهنگم چه می‌پرسی زبان راز من؟
گوش بر آئینه نه، تا بشنوی آواز من»



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: در چاه عسرت ,
تاریخ :
بازدید : 45
نویسنده : H O S S E I N I

در چاه عسرت

 

در سوک بقیةالله مصطفوی امام خمینی و بیعت با جانشین روح خدا آیت‌الله خامنه‌ای

سر بر آر ای خصم کافر کیش! حیدر مرده است
معنی انا فتحنا، سرّ اکبر مرده است

صاحب معراج، یعنی مصطفی منبر سپرد
آنکه بر منبر سلونی گفت و منبر مرده است

ای یهود خیبری! بردار دست از آستین
مرتضی، صاحب لوای فتح خیبر مرده است

گر حسن را زهر خواهی داد، ای فرزند هند!
گاه شد، چون صاحب تیغ دو پیکر مرده است

زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین؟
یا حسین! آیا کسی جز تو مکرر مرده است؟

آفتاب دین احمد، جانشین بوتراب
بر سر حق سدر سبز سایه‌گستر مرده است

کهف کامل، آخرین فرزند صدق مصطفی
شهپر جبریل، اسماعیل هاجر مرده است

لا فتی الاّ علی لا سیف الا ذوالفقار
روز خندق پیش چشم خیل کافر مرده است

خاک بر سر کن، الا شرق حقیقت هم‌عنان!
باختر پیوند! شادی کن که خاور مرده است

«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما؟»

بشنو ای میراجل! خورشید را از ما مگیر
آفتاب غیرت توحید را از ما مگیر

مرجع ما ملجاء ما، تیغ ما تمهید ماست
تا رسد مهدی به ما، تمهید را از ما مگیر

زندگی ما را ببخش ارزان‌، که بویحیاستی
دیده صد یحیی ازو تعمید را از ما مگیر

سرکشی کن گرنه اندر مهد عقلی ای ملک
عشق را، امداد بی تمدید را از ما مگیر

درد دین مصطفی داری اگر، تأخیر کن
مرتضای مرجع تقلید را از ما مگیر

ای زمین! هموار شو، ای آسمان! بر خود بلرز
ای زمان! صاحب زمان تأیید را از ما مگیر

ای امام عاشقان! گر می روی، ما را ببر
یا بگو با حق که این توحید را از ما مگیر

خبرگان بی شبهه یعنی معنی روح خدا
یا قویم! این قوم با تاکید را از ما مگیر

سید صندید، صاحب مسند تفرید شد
این امیر عرصه تجرید را از ما مگیر

جانشین میرصاحب افسر گردون رسید
دل قوی دارید، ای موسائیان!هارون رسید

خود سلامت چیست؟ جز ترک سلامت داشتن
سینه عریان پیش شمشیر ملامت داشتن

ترک نفس فتنه‌جو گفتن به تأیید ولی
رو به فرزند پیمبر کرده بیعت داشتن

همچو احمد یادگار آن امام از این امام
امر پذیرفتن، به‌صدق دل اطاعت داشتن

ای مرایی! صدق دل پیش آر و درد دین، که من
می‌ندارم با خسان گوش نصیحت داشتن

رو به پیشانی مناز؛ ای مدعی! کز سجده‌ات
در نیابم جز منافق را علامت داشتن

من مدیح کس نگویم جز به امر مرتضی
اینت معنای دل و دین با ولایت داشتن

گر نفرماید مرا حیدر که بنویس ای جهول
کی جنونم را بود تاب عبارت داشتن؟

داند آنکو خود امیر ماست امروز، ای عنود!
نیست این دیوانه را با مدح عادت داشتن

یوسف اندر چاه عسرت گریه ی حیدر شنید
بشنو، ار با توست پروای قیامت داشتن:

دین احمد برگزیدی فارغ از اندیشه باش
با علی همراه اگر هستی ملامت پیشه باش

هر که بیرون ماند ازین امّت بلایی دیگر است
هر که تنها رفت، گو رو، بینوایی دیگر است

داند آنکو در خرابات مغان فرد آمده‌ست
بر سر ما سایه روح خدایی دیگر است

درد دین را اقتدا گر می‌کنی، نک مرد دین
ورنه در بازار دنیا مقتدایی دیگر است

مقتدایی کش تو بهتر می‌شناسی از پدر
آنکه در خط تو زو هر دم خطایی دیگر است

جز هوای دین و دنیای همین مردم، به حق
باطل است اندر سر هر کس هوایی دیگر است

بیم شرق کافر اندر سر که دارد؟ پیش ما
شرق همچون غرب ویران روستایی دیگر است

روز هیجا هر که را تردید بردارد ز جا
خصم را یاریگر بی‌دست و پایی دیگر است

اهل وحدت را نباشد فکر فردا داشتن
چند ازین فردا؟ که فردا کربلایی دیگر است

خواب مصر مرگ خونین مرا تعبیر کرد
آنکه خندان گفت: یوسف را بهایی دیگر است

مژده ایدل می‌تپی آخر به خون خویشتن
می‌رسی روزی به پاداش جنون خویشتن

ای جنون! گل کن که پیشانی نبندد راه من
زلف در قحط پریشانی نبندد راه من

یا مرا بردار و در آیینه زندانی مخواه
یا بگو دیوار حیرانی نبندد راه من

با خسان تا کی تواضع پیشه باشم؟ ای جنون!
حیلتی؛ تا نان و نادانی نبندد راه من

عشق تا بردار می‌خواهد مرا منصوروار
عقل کارافزا به ویرانی نبندد راه من

گر نهم پا از صراط حق برون، دانم کسی
جز همین میرخراسانی نبندد راه من

هر که از حیدر ادب دارد مجابم می‌کند
ور نه آداب مسلمانی نبندد راه من

فاش می‌گویم پس از روح خدا، ای مقتدا!
جز تو تمهیدی و برهانی نبندد راه من

با همین آلوده دامانی هزاران دیو دین
تا تویی حرز سلیمانی، نبندد راه من

تا مرا رایات احمد، رو به رحمان می‌برد
فتنه آیات شیطانی نبندد راه من

بیعتم را تا نگردانم به خون خویش رنگ
هستم ای رهبر! به سودای تو نادرویش رنگ

یک دو شاعر شعر خود را فقه اکبر کرده‌اند
حظ نفس خویش را با حق برابر کرده‌اند

خام ریشی چند گرد خود فراهم یافته
پارگین خویش را تسنیم و کوثر کرده‌اند

کیستند این بوالحکم کیشان که با نفی رسول
اختیار مذهب بوجهل کافر کرده‌اند؟

زلّه‌ای از خوان خبث بولهب برداشته
قبض و بسطی خوانده انکار پیمبر کرده‌اند

غافلند آیا که امّت بیعتی عمار وش
با کسی کش گفت روح‌الله برادر، کرده‌اند

مرگ آنان باد کز اثبات شان مصطفی
قصد نفی ذوالفقار و دست حیدر کرده‌اند

ما گرفتار عزای آنکه اندر ماتمش
ساکنان سدره، صد ره خاک بر سر کرده‌اند

وین خوارج بار دیگر زهد خشک خویش را
از تف خون امام شیعیان‌ تر کرده‌اند

حبّذا وقت قلندر پیشه مردانی که فرق
غرق خون در ماتم عظمای رهبر کرده‌اند

شیعه! سر بردار، هنگام کفن پوشیدن است
غرق خون گل کن، بهار رنگ در جوشیدن است

چشم وا کردیم، رنگی از بهار آموختیم
شد فراهم گوش، آواز هزار آموختیم

فتنه آخر زمان رنگی به روی ما شکست
تا ز چشم یار درس انتظار آموختیم

در تکاپوی سراغ بی‌نشان معشوق خویش
جاده‌ها خواندیم و غوغای غبار آموختیم

خاک دامن‌گیر غربت بود و داغ بی‌کسی
سایه زلف بتان دیدیم و کار آموختیم

جز پریشانی که دارد فکر سامان یافتن؟
سیر بخت خود ز وضع روزگار آموختیم

عشق محرومان به بازارت خریداری نیافت
سوختیم و معنی شمع مزار آموختیم

جز جنون ما به غیرت دستگیر ما نبود
هر کرا سود و زیان در کوی یار آموختیم

گر نداری درد درویشان بدیشان رو مکن
زین فناکیشان من و منصوردار آموختیم

پرسش ما بیدلان را پاسخی با کس نبود
بیکسی را ناله‌ای در کوهسار آموختیم

«حیرت آهنگم چه می‌پرسی زبان راز من؟
گوش بر آئینه نه، تا بشنوی آواز من»



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: در چاه عسرت ,
تاریخ :
بازدید : 75
نویسنده : H O S S E I N I

سمندر سفر رنج

 

به مناسبت سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران به دست سربازان جامعه ی باز

دریا! دریا! صبور و سرد چرایی
دست گشادی نیاز را و نشستی
دیری در معبد سکوت سترون
بر دل داغ هزار سرو سیه پوش
در سر تصویر مرگ سرخ سیاووش
در چشم اما عبور آتش و آهن

دریا! با تازیانه های فرنگان
خونین بر گرده ات گشاده زبانها
تا کی خواهی صبور و سرد به جا ماند؟
لختی یاد آر از آن شکوه که پژمرد
چون زخمی شعله ور که در جگر من
دیوی شد ژرف کاو و جان مرا خورد

لختی یاد آر، نیمروز نه این بود
خسته، خراب، آستین پر از ستم و سنگ
بر شده بر بام آسمانش فغانها
یاد آر از تاجبخش و رخش ظفرپوی
وز پی فرّ و فروغ روی فرامرز
آنگاه، آیینه گزین خداوند
تفته تر از تفتان، آفت دل گشتاسب
زاده ی سام، آفتاب زاد دماوند

دریا! تنها نه نیمروز گرفتار
در نفس سهمناک باد فرنگ است
فتنه ی آن دیو، هرچه چشم پریوار
عطسه ی آن اژدها، هرجا جنگ است

از بس آمد شد غریبه ی غربی
موج دروغین گرفته گرم به سیلی ت
دریا! راضی مشو فرنگ بریزد
خون سیاوُش وشان به دامن نیلی ت

بر تو نه بسیار گام ها زده ام من
با دل اندوهناک در شب روشن؟

دریا! آه ای دل دریده ی سهراب!
خون منی، نقش تازیانه ی بهرام!
اشک منی بر تن فسرده ی بیژن!
آه خلیج شکسته! تیشه ی فرهاد!
تا کی در بیستون شیون شیرین
نفرین مادران شیفته در باد؟
نعش جوانان به روی شانه ی گرداب؟

دیدی آه ای خلیج خون نیاکان
سیمرغ خونچکان چگونه فرو ریخت؟
دیدی و از شرم خویش در پس هر پلک
چشمی پنهان شدت، چو ماتم پاکان
در دل دروای من _سراب ستمکار_
ایرانم من خلیج! مرغ گرفتار
بالی خون حسین در شب موعود
بال دگر، خون پر فشان «فرود»م
کز تب روزی که «توس» می زندم راه
می شکفد چشم تر، در آتش و دودم

دریا! دامان سبز من که در آتش
سرختر از دوزخی و لانه ماران
امواجت هرکدام، گور گلی سرخ
گردابت نعش سرنگون سواران

ایران می گفت و باد با خود می برد
بر هر موج از خلیج خونین، خاموش
آینه ای ارغوانی از شب تاراج
چیزی می شد در آفتاب فراموش

دریا! دریا! سمندرسفر رنج
صاحب زنجی کن از کنام برون آی



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: سمندر سفر رنج ,
تاریخ :
بازدید : 49
نویسنده : H O S S E I N I

برای جعفر نجیبی نقاش گرانسنگ معاصر

 

رنگ های تو خون و زندگی اند
پسر قله های سرد سهند !
شعرهای مرا به رنگ درآر
در حصار تخیل افسردند .

اسبهایی که خفته در دل من _
سالها در طویله ی کلمات _
مانده بودند، شیهه سر دادند _
روی بوم تو شعر یعنی این
خاک و خورشید را گره دادن

رنگ های تو رنج های منند
اسبهایی که آرزو ماندند
خلوت دشت را به هم نزدند
همچو آیینه های پر زغبار
با من خسته روبرو ماندند

در تو روحی غریب می خواند
بوم ها را به زندگی بودن
رنگ ها را به شعله ور کردن .
طرحی از خوف شعر من بردار
تا خط روشن خطر کردن

گردباد رهایی ابدی ست
خون آهن گداز جوشانت
عاشیق اصلانِ رنگ ها جعفر !
قصه گوی جنون و خون نبی ست
ساز طرح و خط خروشانت .

مردم چنلی بل به من گفتند :
زخم عاشق، حصار می طلبد
خواب قیرآت را کوراوغلی باش
جاده مرگِ سوار می طلبد



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: برای جعفر نجیبی نقاش گرانسنگ معاصر ,

صفحه قبل 1 صفحه بعد

آپلود عکس" />
علاقمندیها: برنامه نویسی کامپیوتر، مطالعه اخبار موسیقی، سفر، مطالعه مقالات تخصصی، مطالعه وبلاگها و ... با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 163
بازدید دیروز : 16
بازدید هفته : 179
بازدید ماه : 1000
بازدید کل : 5018
تعداد مطالب : 5367
تعداد نظرات : 20
تعداد آنلاین : 1

تماس با من تلگرام تماس با من در اینستاگرام

بازديد امروز: 163

بازديد ديروز: 16

بازديد هفته: 179

بازديد کل: 1000

تعداد مطالب: 5367

گوگل امروز : 16

گوگل ديروز: 2

بازديد ماه: 1000

آي پي ديروز : 5

آي پي امروز: 5

بازديد سال: 5018

RSS

Powered By
loxblog.Com