وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ :
بازدید : 61
نویسنده : H O S S E I N I

خاله گفت:
ـ نگران نباش. من عذرخواهی می کنم. فقط منو بی خبر نذار.
نازنین: چشم حتما.
وقتی اتوبوس در جاده به پیش می رفت نازنین نمی دانست چه سرنوشتی در انتظار اوست. به مهندس می اندیشید اما تصویر او محو و سهراب را با چهره درهم می دید. آخ که چقدر آرزوی چنین روزی را داشت. مهندس او را دوست داشت و به دنبال او بود. احساس غروری وصف ناپذیر او را در برگرفت. نباید به سهراب می اندیشید. او برایش خاطره ای پیش نبود. چشمانش را بست و به خواب رفت تا به مقصد برسد. نازنین پدر را دید. دست تکان داد و متوجه ی او شد. وقتی پیاده شد با پدر روبوسی کرد و پدر دست بر اشنه ی او انداخت و گفت:
ـ نازنین خوشحالم که می بینمت.
نازنین: پدر امیدوارم که منو بخشیده باشید. من لایق محبت های شما نیستم.
پدر با لبخند گفت:
ـ قسمت تو هم اینجور بود. ما هم راضی هستیم به رضای خدا.
وقتی به خانه رسید با استقبال مادر و نسرین و نسترن روبرو شد. مادر مدام اشک می ریخت و صورت نازنین را کی بوسید. نازنین از خوشحالی و هیجان ناشی از دیدار خانواده اشک شوق می ریخت. تا شب نازنین از اتفاقات و کارهایی که با خاله انجام داده حرف می زد. مادر گفت:
ـ آقای مهندس رو دید؟

ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان قلب های بی اراده , ,
:: برچسب‌ها: رمان قلب های بی اراده3 , رمان قلب های بی اراده , رمان ,
تاریخ :
بازدید : 81
نویسنده : H O S S E I N I

نازنین: بیا تو.
فرهاد: اجازه هست یا خلوتت به هم می خوره؟
نازنین: اختیار ما دست شماست، بفرمایید.
فرهاد در گوشه ای از تخت نشست و نگاهی به در و دیوار انداخت و سپس یه نازنین خیره ماند. نازنین سکوت اختیار کرده بود. سرانجام فرهاد گفت:
ـ نازنین من خوشحالم که تغییر عقیده دادی، ولی نمی دونم چرا امروز این قدر ناراحتی. اتفاقی افتاده؟
نازنین پوزخندی زد و گفت:
ـ چه کسی گفته که من تغییر عقیده دادم؟
فرهاد با حیرت پرسید:
ـ یعنی تو پیغام نفرستادی؟
نازنین: نه.
فرهاد: چقدر ساده لوح بودم.
و سپس برخاست و در اتاق قدم زد. با عصبانیت گفت:
ـ پس بگو منو مسخره کردی. منو خانواده مو به بازی گرفتی.
نازنین: من نمی دونم این وسط کی می بره و کی می دوزه اما من هیچ کاره ام.
فرهاد: یعنی تو خبر از هیچی چیزی نداری؟ پس عموجون چی می گفت؟
نازنین: ببین فرهاد، رک و راست بهت بگم پدرم اصرار به این ازدواج داره و من هیچ تمایلی ندارم.

ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان قلب های بی اراده , ,
:: برچسب‌ها: رمان قلب های بی اراده2 , رمان قلب های بی اراده , رمان ,

صفحه قبل 1 صفحه بعد

آپلود عکس" />
علاقمندیها: برنامه نویسی کامپیوتر، مطالعه اخبار موسیقی، سفر، مطالعه مقالات تخصصی، مطالعه وبلاگها و ... با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 35
بازدید دیروز : 7
بازدید هفته : 58
بازدید ماه : 879
بازدید کل : 4897
تعداد مطالب : 5367
تعداد نظرات : 20
تعداد آنلاین : 1

تماس با من تلگرام تماس با من در اینستاگرام

بازديد امروز: 35

بازديد ديروز: 7

بازديد هفته: 58

بازديد کل: 879

تعداد مطالب: 5367

گوگل امروز : 4

گوگل ديروز: 1

بازديد ماه: 879

آي پي ديروز : 2

آي پي امروز: 2

بازديد سال: 4897

RSS

Powered By
loxblog.Com