موزیک پلیر

آپلود عکس شعری از سیمین بهبهانی
آپلود عکس وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 65
نویسنده : J A V A D
شعری از سیمین بهبهانی سیمین بهبهانی ستاره دیده فروبست و آرمید بیا شراب نور به رگ های شب دوید بیا ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار بهوش باش که هنگام آن رسید بیا به گام های کسان می برم گمان که تویی دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 38
نویسنده : J A V A D
سیمین بهبهانی / آیات مصحف عشقم سیمین بهبهانی : آیات مصحف عشقم کس خواندنم نتواند وان کس که مدعیم شد غیر از دروغ نخواند چونان سیاوش پکم از دود و شعله چه بکم آتش به رخت سفیدم خکستری نفشاند دل ا برابر یاران چون گل به هدیه نهادم دیوانه آن که به تهمت خون از گلم بچکاند آن شبنمم که سراپا در انتظار طلوعم گو آفتاب براید وز من نشانه نماند جان را به هیچ شمردم این است رمز حضورم دشمن بداند و دردا کاین نکته دوست نداند رویای باغ بهشتم در نقش پرده ی خوابت شیطان به کینه مبادا این پرده را بدراند چون صبح ،‌ ایت حقم تصویر طلعت حقم عاقل طلیعه ی حق را در گل چگونه کشاند ؟ جز آفتاب و به جز من ظلمت زدا و صلا زن پیغام نور و صدا را سوی شما که رساند ؟ گفتی چرا نکشندم زیرا هر آن که به کشتن جسم مرا بتواند شعر مرا نتواند

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 53
نویسنده : J A V A D
طلا رنگ است - سیمین بهبانی : و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر بیم به گور سرد وحشت زا نظر دوخت شرار حرص آتش زد به جانش طمع در خاطرش صد شعله افروخت به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ نه غوغایی ، به جز نجوای ارواح نه آوایی ، مگر بانگ شباهنگ به نرمی زیر لب تکرار می کرد سخن های عجیب مرده شو را که : با این مرده ، دندان طلا هست نمایان بود چون می شستم او را فروغ چند دندان طلا را به چشم خویش دیدم در دهانش ولی ، آوخ ! به چنگ من نیفتاد که اندیشیدم از خشم کسانش کنون او بود و گنج خفته در گور به کام پیکر بی جان سردی به چنگ افتد اگر این گنج ، ناچار تواند بود درمان بهر دردی به دست آرد گر این زر ، می تواند که سیمی در بهای او ستاند وزان پس کودک بیمار خود را پزشکی آرد و دارو ستاند چه حاصل زین زر افتاده در گور که کس کام دل از وی بر نگیرد ؟ زر اینجا باشد و بیماری آنجا به بی درمانی و سختی بمیرد ؟ کلنگ گور کن بر گور بنشست سکوت شب چو دیواری فرو ریخت به جانش چنگ زد بیمی روانکاه عرق از چهرهٔ بی رنگ او ریخت ولی با آن همه آشفته حالی کلنگی می زد از پشت کلنگی دگر این ، او نبود و حرص او بود که می کاوید شب در گور تنگی شراری جست از چشم حریصش چو آن کالای مدفون شد نمودار دلش با ضربه های تند می زد به شوق دیدن زر در شب تار دگر این او نبود و حرص او بود که شعف و ترس را پست و زبون کرد کفن را پاره کرد انگشت خشکش به بی رحمی سری از آن برون کرد سری کاندر دهان خشک و سردش طلای ناب بود ... آری طلا بود طلایی کز پیش جان عرضه می کرد اگر همراه با صدها بلا بود دگر این او نبود و حرص او بود که کام مرده را ونسرد ، وا کرد وزان فک کثیف نفرت انگیز طلا را با همه سختی جدا کرد سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد که : بنگر چیست این کالا ، بهایش؟ محک زد زرگر و بی اعتنا گفت طلا رنگ است و پنداری طلایش

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D
سیمن بهبهانی / من با تو ام ای رفیق ! با تو سیمین بهبهانی من با تو ام ای رفیق ! با تو همراه تو پیش می نهم گام در شادی تو شریک هستم بر جام می تو می زنم جام من با تو ام ای رفیق ! با تو دیری ست که با تو عهد بستم همگام تو ام ،‌ بکش به راهم همپای تو ام ، بگیر دستم پیوند گذشته های پر رنج اینسان به توام نموده نزدیک هم بند تو بوده ام زمانی در یک قفس سیاه و تاریک رنجی که تو برده ای ز غولان بر چهر من است نقش بسته زخمی که تو خورده ای ز دیوان بنگر که به قلب من نشسته تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری هر سو که نظر کنم ، تو هستی یک جمع به هم گرفته پیوند یک جبهه ی سخت بی شکستی زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه بالاتری از نژاد و از رنگ تو هر کسی و ز هر کجایی من با تو ، تو با منی هماهنگ

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D
سیمین بهبهانی : همنفس ، همنفس ، مشو نزدیک خنجرم ،‌ آبداده از زهرم اندکی دورتر !‌ که سر تا پا کینه ام ، خشم سرکشم ، قهرم لب منه بر لبم !‌ که همچون مار نیش در کام خود نهان دارم گره بغض و کینه یی خاموش پشت این خنده در دهان دارم سینه بر سینه ام منه !‌ که در آن آتشی هست زیر خاکستر ترسم آتش به جانت اندازم سوزمت پای تا به سر یکسر مهربانی امید داری و ، من سرد و بی رحم همچو شمشیرم مار زخمین به ضربت سنگم ببر خونین ز ناوک تیرم یادها دارم از گذشتهٔ خویش یادهایی که قلب سرد مرا کرده ویرانه یی ز کینه و خشم که نهان کرده داغ و درد مرا یاد دارم ز راه و رسم کهن که دو ناساز را به هم پیوست من شدم یادگار این پیوند لیک چون رشته سست بود ، گسست خیرگی های مادر و پدرم آن دو را فتنه در سرا افکند کودکی بودم و مرا ناچار گاه از این ،‌گاه از آن ، جدا افکند کینه ها خفته گونه گونه بسی در دل رنجدیدهٔ سردم گاه از بهر نامرادی ی خویش گه پی دوستان همدردم کودکی هر چه بود زود گذشت دیده ام باز شد به محنت خلق دست شستم ز خویش و خاطر من شد نهانخانهٔ محبت خلق دیدم آن رنج ها که ملت من می کشد روز و شب ز دشمن خویش دیدم آن نخوت و غرور عجیب که نیارد فرود ، گردن خویش دیدم آن قهرمان که چندین بار زیر بار شکنجه رفت از هوش لیک آرام و شادمان ، جان داد مهر نگشوده از لب خاموش دیدم آن چهرهٔ مصمم سخت از پس میله های سرد و سیاه آه از آن آخرین ز لبخند وای از آن واپسین ز دیده نگاه دیدیم آن دوستان که جان دادند زیر زنجیر ، با هزار امید دیدم آن دشمنان که رقصیدند در عزای دلاوران شهید همنفس ، همنفس ،‌ مشو نزدیک خنجرم ، آبداده زهرم اندکی دورتر !‌ که سر تا پا کینه ام ،‌ خشم سرکشم ، قهرم خنجرم ، خنجرم که تیزی خویش بر دل خصم خیره بنشانم آتشم ، آتشم که آخر کار خرمن جور را بسوزانم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 50
نویسنده : J A V A D
شعر زندانی از سیمین بهبهانی شعری زیبا و دلنشین از سیمین بهبهانی هیچ دانی ز چه در زندانم ؟ دست در جیب جوانی بردم ناز شستی نه به چنگ آورده ناگهان سیلی ی سختی خوردم من ندانم که پدر کیست مرا یا کجا دیده گشودم به جهان که مرا زاد و که پرورد چنین سر پستان که بردم به دهان هرگز این گونهٔ زردی که مراست لذت بوسهٔ مادر نچشید پدری ، در همهٔ عمر ، مرا دستی از عاطفه بر سر نکشید کس ، به غمخواری ، بیدار نماند بر سر بستر بیماری من بی تمنایی و بی پاداشی کس نکوشید پی یاری ی من گاه لرزیده ام از سردی ی دی گاه نالیده ام از گرمی ی تیز خفته ام گرسنه با حسرت نان گوشهٔ مسجد و بر کهنه حصیر گاهگاهی که کسی دستی برد بر بناگوش من و چانهٔ من داشتم چشم ، که آماده شود نوبتی شام شبی خانهٔ من لیک آن پست ،‌ که با جام تنم می رهید از عطش سوزانی نه چنان همت والایی داشت که مرا سیر کند با نانی با همه بی سر و سامانی خویش باز چندین هنر آموخته ام نرم و آرام ز جیب دگران بردن سیم و زر آموخته ام نیک آموخته ام کز سر راه ته سیگار چسان بردارم تلخی ی دود چشیدم چو از او نرم ، در جیب کسان بگذارم یا به تیغی که به دستم افتد جامهٔ تازهٔ طفلان بدرم یا کمین کرده و از بار فروش سیب سرخی به غنیمت ببرم با همه چابکی اینک ، افسوس دیرگاهی است که در زندانم بی خبر از غم ناکامی ی خویش روز و شب همنفس رندانم شادم از اینکه مرا ارزش آن هست در مکتب یاران دگر که بدان طرفه هنرها که مراست بفزایند هزاران دگر

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین و زیباترین شعرهای سیمین بهبهانی : بر من گذشتی، سر بر نکــــــــردی از عشق گفتم ، بـــــاور نکــــــــردی دل را فــــــکندم ارزان بــه پــــــایت سودای مهـرش در ســـــــر نکردی گفتم گـــــلم را می بویی از لطف حتی به قهرش پــــرپـــر نـــــکردی دیدی ســبویی پــــــــر نوش دارم باتشنگـــی ها لــــــب تـر نکـردی هنگام مـستی شور آفــــرین بود لطفی که با ما دیگر نکــــــــــردی آتش گــــــرفتم چــون شاخ نارنج گفتم: نظـر کن سر بر نکــــــردی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 65
نویسنده : J A V A D
شعری متفاوت از سیمین بهبهانی شعری متفاوت از سیمین بهبهانی : مطرب دوره گرد باز آمد نغمه زد ساز نغمه پردازش سوز آوازه خوان دف در دست شد هماهنگ ناله سازش پای کوبان و دست افشان شد دلقکِ جامه سرخ چهره سیاه تا پشیزی ز جمع بستاند از سر خویش بر گرفت کلاه گرم شد با ادا و شوخی یِ او سور رامشگران بازاری چشمکی زد به دختری طناز خنده یی زد به شیخ دستاری کودکان را به سوی خویش کشید که : بهار است و عید می اید مقدمم فرخ است و فیروز است شادی از من پدید می اید این منم ، پیک نوبهار منم که به شادی سرود می خوانم لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت : که نه از شادیَم... پی نانم! ... مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز نغمه یی خوش به یاد دارم از او می دوم سوی ساز کهنهٔ خویش که همان نغمه را برآرم از او ...

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 48
نویسنده : J A V A D
شمشیر من همین شعر است (سیمین بهبهانی) شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی خواهم ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم هر روز فتنه ای در دهر انگیختن نمی خواهم این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس این جمله گر تو می خواهی ای مرد من نمی خواهم (سیمین بهبهانی)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 45
نویسنده : J A V A D
سیمین بهبهانی / شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من در شهر شما عاشق انگشت نما من دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز اما به در خانه ی عشق تو گدا من یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم! آهوی گرفتار به زندان شما من آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد همراه به هر قافله چون بانگ درا، من تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد برداشته شب تا به سحر دست دعا من سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود: ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟ سیمین بهبهانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D
شعر غم انگیز فعل مجهول / سیمین بهبهانی " بچه ها صبحتان بخیر ، سلام ! درس امروز ، فعل مجهول است فعل مجهول چیست می دانید ؟ نسبت فعل ما به مفعول است ... " در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ ، می لغزید . صوت ناسازام آنچنان که مگر شیشه بر روی سنگ می لغزید . ساعتی داد آن سخن دادم حق گقتار را ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه ژاله را زان میان صدا کردم : " ژاله از درس من چه فهمیدی ؟" پاسخ من سکوت بود سکوت ... " د جواب بده ! کجا بودی ؟ رفته بودی به عالم هپروت ؟..." خنده دختران و غرش من ریخت بر فرق ژاله ، چون باران لیک او بود غرق حیرت خویش غافل از اوستاد و از یاران . خشمگین ، انتقام جو ، گفتم : " بچه ها گوش ژاله سنگین است !" دختری طعنه زد که :" نه خانم ! درس در گوش ژاله یاسین است " باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پیگیر می رسید به گوش زیر آتشفشان دیده من ژاله آرام بود و سرد و خموش . رفته تا عمق چشم حیرانم ، آن دو میخ نگاه خیره او موج زن ، در دو چشم بی گنهش رازی از روزگار تیره او آنچه در آن نگاه می خواندم قصه غصه بود و حرمان بود ناله ای کرد و در سخن آمد با صدایی که سخت لرزان بود : " فعل مجهول ، فعل آن پدری است که دلم را ز درد پر خون کرد خواهرم را به مشت و سیلی کوفت مادرم را ز خانه بیرون کرد شب دوش از گرسنگی تا صبح خواهر شیر خوار من نالید سوخت در تاب تب ، برادر من تا سحر در کنار من نالید در غم آن دو تن ، دو دیده من این یکی اشک بود و آن دگر خون بود مادرم را دگر نمی دانم که کجا رفت و حال او چون بود ... " گفت و نالید و آنچه باقی ماند هق هق گریه بود و ناله او شسته می شد به قطره های سرشک چهره همچو برگ لاله او ناله من به ناله اش آمیخت که : " غلط بود آنچه من گفتم درس امروز ، قصه غم توست تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟ فعل مجهول فعل آن پدری است که تو را بی گناه می سوزد آن حریق هوس بود که در او مادری بی پناه ، می سوزد ... " سیمین بهبهانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 51
نویسنده : J A V A D
سیمین بهبهانی / خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟ خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟ قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟ صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟ لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟ غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟ نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟ بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود! نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟ این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟ می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟ برگرفته از کتاب " نگاره گلگون " سیمین بهبهانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 38
نویسنده : J A V A D
سیمین بهبهانی / رفیق اهل دل و یار محرمی دارم رفیق اهل دل و یار محرمی دارم بساط باده و عیش فراهمی دارم کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند که من به گوشهء خلوت، چه عالمی دارم تو دل نداری و غم هم نداری اما من خوشم از این که دلی دارم و غمی دارم چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست حسود جان بسپارد که خاتمی دارم به سربلندیِ خود واقفم، ز پستی نیست به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم ز سیل کینهء دشمن چه غم خورم سیمین؟ که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم ‫‏"سیمین بهبهانی"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سیمین بهبهانی , ,

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->



تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

# بازديد امروز: 992

# بازديد ديروز: 13624

# بازديد هفته: 54516

# بازديد کل: 115258

#تعداد مطالب: 2871

#گوگل امروز : 99

# گوگل ديروز: 1362

# بازديد ماه: 115258

# آي پي ديروز : 4541

# آي پي امروز: 4541

#بازديد سال: 228890

RSS

Powered By
loxblog.Com