وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ :
بازدید : 56
نویسنده : H O S S E I N I


زيد بن ثابت نويسنده وحى


خارجه بن زيد مى گفت : عده اى بر زيد بن ثابت وارد شدند و از او درخواست كردند حديثى و داستانى را از زبان پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله بازگو نمايد.
زيد بن ثابت گفت : چه داستانى از زمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله گزارش كنم ؟ من همسايه آن حضرت بودم و هر وقت وحى نازل مى گرديد مرا احضار مى كرد و من آن را مى نوشتم(٣٠)
 



 


:: موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: زيد بن ثابت نويسنده وحى ,
تاریخ :
بازدید : 153
نویسنده : H O S S E I N I

وسعت آدم ها



تو می توانی بدانی، بشناسی، درک کنی و به واقعیت ها و حقایق برسی.

می توانی آنها را بیاموزی، به آنها فکر کنی، آنها را لمس کنی و حس کنی.
تو می توانی چیزی را بدانی و بشناسی یا آنکه به آن یقین پیدا کنی و آن را درک کنی.


این حسی جداگانه و شناختی دیگرگونه است. دانستن چیزی، مثل نگاه کردن به آن است؛
ولی یقین به آن، مثل بودن در متن آن است.

اینکه چیزی را بدانی، تنها تصویری از آن در ذهن خودت آورده ای؛
اما اینکه به آن یقین پیدا کنی، آن را از آن خودت کرده ای، به گونه ای
که روحت به قدر آن وسعت پیدا کرده است.


این همان کلیدی است که می تواند راهگشای تو باشد
، تو را کمک کند، دستت را بگیرد و بالا بکشاند.

می گویند:
«آدم ها بزرگ اند به قدر دانسته هایشان»،


ولی شاید بهتر باشد اگر بگوییم:
«آدم ها بزرگ اند به قدر آنچه به آن یقین دارند».


 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: وسعت آدم ها ,
تاریخ :
بازدید : 143
نویسنده : H O S S E I N I
آموختنی های ضروری



در اینکه خداوند مهربان قدرت فهمیدن، شناختن و دانستن را به من و تو بخشیده است
شکی نیست. در اینکه این توانمندی مفید، راهگشای همه مسائل ماست و راه رسیدن به کمال
و سعادت دنیا و آخرت را برایمان هموار می کند هم هیچ شکی نیست.

و بالاخره در اینکه دور ماندن از این کلید راهگشا و غافل ماندن از این توانمندیِ
ارزشمند، ماندن در تاریکی، پوسیدن، در جا زدن و نابود شدن است هم هیچ شکی نیست.



اما مهم است که بدانی هر شناختی، هر علمی و هر دانستنی، راهگشای راه سعادت نیست.
مهم است که بدانی بعضی از شناخت ها و دانستن ها، لازمه به کمال رسیدن انسان است.

آموختن بعضی از علوم برای همه انسان ها ـ هر که باشند و هر جا که باشند ـ ضروری و
واجب است و غفلت از آنها برای هیچ کس به هیچ دلیل توجیه پذیر نیست؛


شناخت حقایقی مثل خودشان، خالقشان، جایگاهشان، هدفشان و درک واقعیاتی مثل
اینکه از کجا آمده اند، چرا آمده اند و به کجا می روند.


 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: آموختنی های ضروری ,
تاریخ :
بازدید : 135
نویسنده : H O S S E I N I

برترین توان




دانستن، شناختن و فهمیدن، توانی است که آدمی را با وجود جثه کوچک و توان
جسمی اندکش، قدرتی ورای دیگر موجودات هستی می بخشد.

هر چند زور بازوی انسان اندک است، ولی این موجود کم قوت و آسیب پذیر که نه سرعت حرکت
آن چنانی دارد و نه نیرو و قدرت آن چنانی، به مدد معجزه علم و اندیشه، توانسته
است عالمی را به تسخیر خویش در آورد.

خالقِ حکیمِ عالمِ هستی اراده کرده است که آدمی با تکیه بر توان علم و اندیشه اش،
آسمان و زمین و آنچه در آنهاست را به تسخیر خود درآورد، از کوه و آهن و دریا و بیابان
و ستارگان آسمان گرفته، تا حیوانات و پرندگان و گیاهان، همه و همه را.

این توان شگفت و قدرت بی نظیر انسان، راهی است برای گام برداشتن او به سوی کمال
و آزمونی است برای او که با این توان چه می کند و چه می سازد؟




:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: برترین توان ,
تاریخ :
بازدید : 138
نویسنده : H O S S E I N I

دیدگان تو را در نمی یابد



من چقدر در غفلتم، وقتی به خطا می روم، وقتی پا بر حدود نبایدها می زنم
و وقتی خواسته یا ناخواسته، از سر جهل یا غفلت، عصیان تو می کنم.

بیچاره من که حضورِ روشن و هماره ات را از یاد می برم و تنها خودم را می بینم و
چه غافلم وقتی دیده همیشه بیدار تو را ندیده می گیرم و در خیال آن که تو را نمی بینم،
غایبت می انگارم و از یاد می برم که تو همیشه پایداری و هماره بیدار.

دیدگان تو را در نمی یابند و تو یکسره دیدگان را در می یابی. تو از دیده غایبی و کسی
از دیده تو غایب نیست. ذره ای از دیده ناظر تو پوشیده نمی ماند و خردلی
ازگستره علمت جا نمی افتد.

من چقدر غافلم که حضور همیشه تو را از یاد می برم و در محضر تو به خطا می روم
و در برابر دیده ات دست به عصیان می زنم.

ای عزیز! از خواب غفلت بیدارم کن و از غبار ناهوشیاری
بیرونم آر که به چشم دل تو را دریابم.



 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: دیدگان تو را در نمی یابد ,
تاریخ :
بازدید : 150
نویسنده : H O S S E I N I

 

بهشت دنی




اگر باور کنی یگانگی او را، گر توحید او تنها لقلقه زبان تو نباشد، اگر باور
یکتایی اش و ایمان به یگانگی اش وجودت را پرکند و ذره ذره وجودت،
دمادم ذکر «لا اله الا اللّه » نجوا کند، هستی ات رنگ و بویی تازه می گیرد.


در این صورت، به هیچ کس جز او امید نمی بندی،
از هیچ کس جز او نمی ترسی، به غیر او اعتماد نمی نمایی، بر غیر
او تکیه نمی کنی، دست نیازت را به سوی غیر او دراز نمی کنی

کاسه حاجت جز به درگاه او نمی بری، امید لطف
جز از او نداری، دیده به مهربانی غیر او نمی دوزی و چشم
به راه رحمت غیر او نمی مانی.

در این حالت است که نه راه را گم می کنی، نه
در کارت حیران می مانی و نه در مسیر زندگی ات سرگردان می شوی.


نه حاجتت بی جواب می ماند، نه امیدت به ناامیدی می کشد
و نه دوستی ات بی ارج و بها می ماند.

گاه فکر می کنم چه بهشتی است دنیای آن ها که یکتایی
اورا به دل باور کرده اند و جز او را نمی بینند.



 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: بهشت دنی ,
تاریخ :
بازدید : 131
نویسنده : H O S S E I N I
روشن ترین آیه هستی

روشن ترین آیه هستی



چگونه باور کنیم خدایا، که تو در باوری نباشی و نور حضورت در دلی نتابد؟
آنان که به وجود تو ایمان ندارند، آیا حضور خود را باور دارند؟
حال آن که هیچ نبودند و تو حیاتشان بخشیدی؛


ناتوان بودند و نعمتشان دادی؛
درمانده بودند و تو به لطف نواختی شان؛
و هنوز هم در برابر قدرت تو هیچ اند.


اینان که تو را انکار می کنند، اگر روزی آب ها در زمین فرو رود
از کجا آب روان و گوارا خواهند جست؟

یا اگر از پس نفسی، هوای برای نفسی دیگر نیابند، چگونه
تاب ماندن خواهند داشت؟ چگونه به تو کفر می ورزند،
در حالی که تو از نبود، به بودشان آورده ای؟


چگونه کسی به کفر می ورزد و هر لحظه از لطف تو ماندن
را در می یابد و به فیض وجود تو هستی را تجربه می کند؟

چه غفلت بزرگی است ناباوری تو و چه جهل بی پایانی است
بی ایمانی به تو، ای روشن ترین آیه هستی!

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: روشن ترین آیه هستی ,
تاریخ :
بازدید : 147
نویسنده : H O S S E I N I
لحضه ای تامل

 

همراهی در قفس 



خدای مهربان و آفریدگار حکیم عالم، وقتی روح آدمی را از اصل 
جدا کرد و به عالم خاک هجرت داد و گرفتار قفس تن ساخت، تنها رهایش نکرد،
که هیچ پرنده ای تنها در قفس تاب نمی آوَرَد. 

وقتی پرنده در قفس تنهاست، گویی میله های قفس نزدیک ترند و تنگ تر. 

حتی قفس هم با وجود همنوع، همزبان و همدل، آرامش بیشتری دارد.
اگر همسری و همدلی همراه آدمی نبود، روح او در تنگنای
تن و در اسارت قفس تنگ دنیا تاب نمی آوَرْد. 

خداوند متعالی، آرام و سکون روح آدمی را در انس و موّدت دو 
همسر قرار داد، تا درد غربت آدمی کم رنگ تر شود، «و این از نشانه های خداست که
برای آدمیان از نوع آدمی، همسرانی قرار داد تا در کنارشان به سکون و آرامش برسند».

می گذاریم و می رویم 




می گذاریم و می رویم، می دانیم اما دل می بندیم. 
می گذاریم و می رویم، می دانیم اما روی هم جمع می کنیم. 
می گذاریم و می رویم، می دانیم اما به رفتن نمی اندیشیم. 

ما همه آنچه را اندوخته ایم و همه آنچه را برای خود جمع کرده ایم، می گذاریم و می رویم.

به روشنی پیداست که باور نکرده ایم.
باور نکرده ایم؛ مرگ را، رفتن را، سفر از دنیا به آخرت را

ورنه این چنین گرم ساختن خانه دو روزه مان نمی شدیم و این چنین به
رنگارنگی اش نمی اندیشیدیم و این چنین در آبادی اش نمی کوشیدیم و به
خاطر این رنگارنگی، پا بر بایدها نمی گذاشتیم و رفتن را از یاد نمی بردیم. 


کاش برای باور کردن، گهگاهی سری به آنها که گذاشته اند 
و رفته اند، می زدیم!

باوری در عمق جان




هر روزِ زندگی، صبح تا شبش پر است از اتفاقات، پیش آمدها، دو راهی ها 
و شک و تردیدها. سخت است اگر بخواهی برای هر اتفاقی راه حلی بیابی، برای
هر دو راهی تصمیمی بگیری و برای هر تردیدی تحقیق کنی و به یقین برسی.

با عمر کوتاه ما، با تجربه بسیار اندکِ هر کدام از ما به تنهایی، و با دانایی
کم و تردیدپذیرمان، ناممکن است بخواهیم برای هر قدم خود به
درستی تصمیم بگیریم و راه را بیابیم.


پیروی و تقلید از آنها که راه را یافته اند و تکیه بر تجربه و دانایی آنها ک
ه آشنای راه اند، گام ها را آسان و مقصد را نزدیک می کند. تبعیت از 
ره یافتگان، راهی است آسان و مطمئن؛

امّا نه همیشه. فکر کن، اگر تو خدای خودت را با جان و دل نشناسی و
نبینی و باور نکنی، اگر یگانگی اش را درک نکنی، اگر لطف و مهربانی اش را 
حس نکنی، هرگز به تقلید و پیروی از کسی، این باور عمق جانت را آبیاری
نمی کند و زندگی نمی بخشد.


همیشه اموری هست که تو به تنهایی باید درکشان کنی و باورشان نمایی.
اصول و مبانی دین که پایه های اصلی سعادت تو را بنا می نهند، باید از 
اندیشه فردی خودت به دست آیند.

فقط کافی است بیندیشی، در پی آنها باشی و پیدایشان کنی.



 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحضه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 161
نویسنده : H O S S E I N I

به کجا چنین شتابان ؟ 



✿ ۞  دفــــاع مــــقــــدس ۞  ✿ بــــدون شـــرح !




برادر کجا می روی ؟
گفت:جبهه
پرسیدم:جبهه کجاست؟
گفت:جائی که عاشقان جمعند .
گفتم:عاشق کیست؟ 
گفت:کسی که رفتن را انتخاب می کند تا دیگران بمانند و می سوزد تا شمع محفل دیگران باشد .
پرسیدم: آنجا چگونه جایی است؟
گفت جایی که معجزه ها می بینی آنجا که اشگهایت ناخود آگاه سرازیر می شوند . جایی که شبها بیدار می مانی وآرزویت شهادت است و لقای یار
جایی که عاشق پرواز می کند .
پرسیدم :پرواز دیگر چیست ؟
گفت :پرواز حرکت آسمانی عاشقی است که به سوی معبودش می شتابد .
گفتم آیا پرواز آسان است ؟ 
گفت : اگر خودخواهی آری 
گفتم : چگونه ؟
گفت : شب مخواب ، اشک بریز ، ضجه زن ، ناله کن تا قلبت را از سیاهی ها پاک کنی . 
گفتم : با چه ؟ 
گفت : ایمان ، ایمان و رفت ... 


 

✿ ۞  دفــــاع مــــقــــدس ۞  ✿ بــــدون شـــرح !

 

و اینگونه بود که دوستان رفتند ، رفتند تا نوری در دل تاریکی ما باشند تا با رفتنشان زندگی را معنا بخشند و سکوت را ویرانگر باشند ، رفتند تا به یاران دیگر بپیوندند .
جاده نور را امتداد بخشند و در انتها با عبور از شط خون به معبودش و " معبودشان " برسند . 

 


شادی روح شهدا و پیر و مرادشان صلوات


:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: به کجا چنین شتابان ؟ ,
تاریخ :
بازدید : 140
نویسنده : H O S S E I N I

در مسیر کمال



دانه جوانه می زند، زمین را می شکافد، می روید، می شکفد
میوه می شود و باز هم دانه ای دیگر و رویشی دیگر. 

عالم همه این چنین در تکاپو است؛ 
در رویش،در مسیر شکفتن و رو به کمال. 


خاک و آب و زمین و آسمان و همه خلق رو به سوی 
کمال می روند رو به سوی اوج. 

سیرِ عالم هستی با همه مخلوقات ریز و درشتش 
سیری است رو به بالا، رو به کمال. 

حتی جسم خاکی تو از آغاز که از هیچ نبودنت با بودنی تازه آغاز شد
تا آخرین دم حیات در مسیر کمال است و اگر حتی نقصی هست، در مسیرِ کمالِ 
کلِ عالم هستی است و در این میان، این روح توست که مختار است سر به پایین گذارد
یا رو به بالا کند، راه کمال بپوید یا پای در ضلالت کشد، بلندی را برگزیند یا پستی را. 

دریغ است در این حرکت عظیم شتابنده رو به بالا، تنها تو با آن 
شگفتی روح و با آن شرف و برتری رو به پستی گذاری و به کمال پشت کنی.



باوری محال



زمین خلق می شود، باکوه و دریا و جنگل و با همه موجودات کوچک و 
بزرگش، و آسمان در اطراف آن، در میان منظومه ای پر از ستاره و 
سیاره و در میان کهکشانی که گویا بی انتهاست.


میلیون ها سال می گذرد و گردونه هستی می گردد و در هر لحظه از این
زمان دراز، همه ذرات عالم هستی، هر یک به کاری و وظیفه ای در تکاپوی بودن
سر به کار خود نهاده و مدار هستی خود را می پوید.

همه در نظمی معیّن و قدری مشخص؛ 
نه ذره ای نا همگونی و نه اندکی بی نظمی. 

تو هیچ باورت می شود که این گذر با عظمت و این حرکتِ شگرفِ 
همگون، رو به سوی هدفی نباشد و مقصدی را نجوید؟

باورت می شود که تصادفی، جرقه ای و برخوردی این همه
را چنین همگون و بی هیچ خدشه پدید آورد و سالیانی به تصادف در
پی تصادفبگذراند و رو به کمال بکشاند و پس از آن دیگر هیچ؟


کیست که باور کند هستی، بازیچه ای است بیهوده و بی هدف
کهبه تصادف پدید آمده؛ 

کاش چشم دل باز می کردیم!


هدف خلقت



پدیدار شدن این خلقت با عظمت را، با آن همه افلاک بی انتها، با آن همه
ذرات بی شمار، با آن وسعت و آن همگونی و آن همه شگفتیِ در ذهن
نگنجیدنی اشکدام هدف می تواند باعث شود؟

چه دلیلی می تواند چنین هیاهویی با چنین وسعتی درگذر زمان پدید آورد؟
کدام انگیزه می تواند مایه آفرینشی چنین سترگ شود؟ 
این آفرینش هرچند برای خالقش ساده باشد و به گفتن کلامی، هست شود؛ 


اما باز هم بودنش را بی هیچ هدفی نمی توان باور کرد.
این گذر بی پایانِ تک تک موجودات عالم، این آمد و شد بی نهایت با این نظم و قرار 
و قاعده بی نظیر، این تکاپوی بی پایان درشت ترین اجرام فلکی تا ریزترین ذرات
میکروبی، این رویش هماره زمین، بارش هماره آسمان ،تابش هماره خورشید 
و فرسایش هماره خاک، همه در پی هدفی است.

گردش این گردونه شگفت برای انگیزه ای است و
حالا بنگر که این کدام هدف است که می تواند چنین هیاهویی برافکند؛ 

آیا تو آن هدف نیستی؟

خدای یگانه من



اگر نظم بی حد و همگونی بی نظیر عالم خلقت، مرا به یگانگی خدایم رهنمون نکند، 
اگر باورم نرسد به آن جا که حضور خدایی جز خدای یگانه اساس هستی را فنا می کند،
اگردر خیال باطل خود بتوانم در کار خدای واحد بی همتا، جایی برای معبود دیگری بیابم، 
اما دلم هرگز خدایی جز خدای یگانه را باور نخواهد کرد. 

در تنهایی ها، سختی ها و حیرانی ها، دلم جز او را صدا 
نخواهد زد و مهربانیِ غیرِ او در دلم راه نخواهد یافت.

سایه ای جز سایه لطف او را بر سرم نخواهم دید 
و به درگاهی جز درگاه او رشته امید نخواهم بست. 

من از آغاز بودنم حضورش را، مهرش را و لطفش را در دلم حس
کرده ام و جز جاری زلال مهربانی او را در زندگی ام نیافته ام. 


پس تنها او را می پرستم و تنها او را عبادت می کنم 
که خدایی جز او را شایسته سپاس نمی بینم. 




:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل!!! ,
تاریخ :
بازدید : 137
نویسنده : H O S S E I N I

عمل بی معرفت هیچ است.

 

می گویند باید بدانید و بشناسید تا عمل کنید.

می گویند تعلیم، مقدمه تزکیه است
اما شاید قدری تزکیه لازم باشد برای رفتن به سوی تعلیم.

شاید لازم باشد قدری سر از بالش راحت طلبی بلند کنی، از عادت ها و هوس ها
و غفلت ها دست بداری و برای یافتن علم و دانایی قدمی برداری.

گویی علم با تزکیه و آموختن با عمل کردن، آن قدر همراه و عجین اند که
بی هرکدامشان دیگری بی معنا می شود. 


تا نخواهی و نکوشی، علمی به دست نمی آید و تا علمی به دست نیاید، 
نگیزه ای برای یافتن، تو را به جلو نمی راند.

آموختن به سعی و کوشش است و سعی و کوششِ 
دانسته و عالمانه ارزشمند و پربهاست. 


معرفت تو را به عمل وا می دارد و عمل همراه معرفت ارزش می یابد.

شاید این گزاره بتواند محکی باشد برای سنجش میزان درستیِ راهی که می رویم.



قدمی فراتر از حس



عادت کرده ایم که همه چیز را حس کنیم و با حس بشناسیم.
تقریبا همه آنچه در ذهن ماست، درکی است از آنچه حس کرده ایم. 

اطرافمان را حس می کنیم، در ذهنمان درکی از آنها پدید می آید، آنها را 
می شناسیمو باور می کنیم. به درک حسی خو کرده ایم؛ 

ولی ما از محسوسات فراتریم و باید چیزهایی را بشناسیم و باور کنیم که به حس نمی آید.

ما می توانیم با چشم عقل ببینیم، با اندیشه مان درک کنیم و با تفکرمان دریابیم. 

غرق شدن در حس و عادت کردن به آن، راه را بر اندیشه مان می بندد. 
اکتفا به درک حسی، از رسیدن به معرفتی که رمز برتری ماست، بازمان می دارد.

باید قدمی از حس فراتر گذاشت. 
باید با پای اندیشه گام برداشت.


تفکر درباره آنچه به حس در نمی آید، اما وجود دارد و در اندیشه ما قابل
درک است،راهِ رسیدنِ ما به معرفت است؛ 

معرفتی که ما را به کمال مطلوب می رساند.

تقلید؛ خزان زندگی



اندیشیدن، فکر کردن و ره یافتن سخت است. 
سخت است که عالم ماده را کنار بزنی و فراتر از آن، به چیزهایی
بیندیشیکه ماورای عالم ماده اند؛ 

واقعیت ها، حقیقت ها، حق و باطل ها.
به خاطر همین، خیلی ها به جای اندیشیدن و فکر کردن، تقلید می کنند.

دسته ای یا گروهی یا فردی را که به نوعی در نگاهشان برتر می نماید،
برمی گزینند تا به جایشان فکر کند، نتیجه بگیرد و راه بنماید و حتی به این
هم نمی اندیشند که آن فرد یا گروه حق است یا باطل؟

خیلی ها از سرِ سستی، تنبلی و راحت طلبی، به پیروی کورکورانه و تقلید 
جاهلانه ای بسنده می کنند که قدرت اندیشیدن را از آنان می گیرد و صاحبان
این منش را به موجوداتی کاملاً دنیایی بدل می کند که نه توان تشخیص 
حق و باطل را دارند و نه توان انتخاب راه درست را. 

تقلیدهای کورکورانه، دیوار ستبری است که راه را بر نسیم حیات بخش اندیشه
و فکر در زندگی می بندد و باغچه زندگی را خزان زده و بی ثمر می کند.

دست یابی به معرفت یقینی



آی آدم ها، آی آنها که بر کوهپایه های زندگی در جست و جوی حیات اید، 
چشمه زلالی از آب گوارای معرفت، بر قله های بلند تلاش و اندیشه جاری است. 

به هوش که به هرزآب ها و مانداب های پراکنده ظن و گمان دلخوش نکنید. 
چشمه سار معرفت آن بالاست. 

مباد عطشِ اندیشه هاتان را به هرزآب های ظن و گمان و اعتقاد
باطل سیراب کنید.

زینهار که به مانداب های ظن و گمان، دست از چشمه زلال معرفت حقیقی بدارید 
و از شناخت راستین و یقینیِ حقایق باز بمانید که مانداب های آلوده گمان ها و
شک هاو اعتقادات بی مبنا، حیاتی به دست نمی دهد.


آی آدم ها، اگر در جست و جوی حیات اید، دلخوش به گمان نمانید، پا به پای
اندیشه تان بکوشید و بالا بروید، تا قله بلند معرفت و یقین را دریابید که قطره ای از
چشمه سار معرفت یقینی، حیات جاودانه تان می بخشد.

عادت به شایدها؛ سد راه معرفت



بارها از خودم پرسیده ام که چقدر و به چه چیزهایی به «یقین» اعتقاد دارم؟
اعتقادی که هیچ کس، هیچ گاه و در هیچ صورتی نتواند آن را از من بگیرد. 

بارها از خودم پرسیده ام کدام اعتقاد، باور یا عقیده است که در ذره ذره ذهنم
راه یافتهو لکه ای از شک و شبهه بر خود نداشته باشد؟


واقعیت آن است که به گمان ها و تردیدها خو کرده ایم.

عادت کرده ایم که به گمان اعتماد کنیم.
کدام قضیه تجربی است که یقینی باشد؟ 

ما در زندگی مادی مان، چاره ای جز اعتماد به گمان نداریم.

اما این حس اعتماد به شایدها، نباید به دایره زندگی روحانی مان
قدم بگذاردو به اعتقاداتمان راه بیابد. 

در 
سفر کردن، به هواپیمایی که گمان داریم به مقصد می رساندمان اعتماد
می کنیمو ناچاریم به آن اعتماد کنیم؛ 

ولی در ایمان و عقیده، اعتماد کردن به گمان و ظن و شاید، نه تنها آخرین
چاره نیست، بلکه اصلاً سودی نمی بخشد.

اگر من و تو در معرفت، در عقیده و در ایمان به گمان اعتماد کنیم،
راه را بر اندیشه و تفکرمان بسته ایم و این یعنی ماندن و فرو ماندن.


اندیشه های گرفتار رفاه



بعضی ها در زندگی فقط می خورند و می آشامند و به انتظار آنچه پیش آید می نشینند. 

آنها درست مثل بسیاری از مخلوقات دیگر خدا، نه به فردای 
مادی شان می اندیشند و نه به فردای آخرتشان.


هر لحظه گرفتار هوسی می شوند که آن لحظه به دلشان چنگ می زند و دیگر
قدمی حتی از آن لحظه و آنچه در آن هستند فراتر نمی روند. 

گویی چشم هایشان نمی بیند، گوش هایشان نمی شنود و 
اندیشه شان تکاپویی ندارد. گمراه اند و غفلت زده؛

گرفتاران رفاه و راحت طلبی که دل هاشان در قفس تنگ رفاه طلبی گرفتار شده
و این همه آسوده خواهی، راه را بر درست اندیشیدنشان بسته است. 

آن قدر به رفاه و راحتی شان فکر می کنند که یادشان می رود چرا آمده اند 
و به کجا می روند. اینها همیشه در خسران و زیان اند.


به یقین بی فایده نیست اگر گاهی خودمان و زندگی کردن مان را بسنجیم؛
مبادا که از این گروه آدمها باشیم.


گرداب زیاده خواهی



من و تو حتی اگر اهل فکر و اندیشه هم باشیم، حتی اگر اهل حساب و کتاب و
سنجش هم باشیم، وقتی هدفمان دنیا باشد، نمی توانیم به آنچه باید بیندیشیم.

اگر من و تو همه سعی و تلاشمان کسب ثروت و تحصیل قدرت و دست یابی به
مقام و موقعیت اجتماعی باشد، حال این هدف با هر جلوه و با هر توجیهی که ذهنمان 
را بهخود مشغول کند، نمی گذارد آن گونه که باید اندیشه کنیم.


وقتی افزون طلبی و دنیاخواهی، من و تو را آن قدر به خود مشغول کند که
یادمان برود برای اینها نیامده ایم، دیگر اندیشیدن به فردای قیامت برایمان معنا ندارد.

زیاده خواهیِ دنیایی، گردابی است که از ساحل اندیشه درست دورت می کند و به 
نابودی ات می کشاند و این گرداب، بارها و بارها پیش پای هر کدام از ما پهن می شود.

زینهار از آن لحظه که اندیشه مان طعمه این گرداب شود!

تکبر؛ سد راه اندیشه



شیطانی که ما آن همه لعن و نفرینش می کنیم و همه گناهانمان را
بردوش او می نهیم، سال هایی بسیار در برابر خدا سجده می کرد
و به عبادت سر به خاک می سایید.

او از سجده در برابر خدای خالق ابایی نداشت و تنها سجده در برابر
آدمی را ننگ شمرد و در آن فرمان خدا را اطاعت نکرد. 

خودخواهی، خودبزرگ بینی و تکبر او تا آنجا بود که به
آدمی سرخم نکند، ورنه او در برابر خدا خاضع بود؛

اما هستند کسانی از میان ما آدم ها که خودبینی و تکبر چنان چشم دلشان
را کور می کند و راه اندیشه شان را می بندد که نه خود را می بینند و نه خدا را؛
نه کوچکی خود را درک می کنند و نه عظمت خالق را.


تکبر چنان از اندیشیدن بازشان می دارد که نه سر به سجده شکر و سپاس 
و ستایش خدایشان می سایند و نه سفره نیازشان را به درگاه او پهن می کنند و اینان
خود درنمی یابند که حتی از شیطان رانده شده از درگاه خدا هم فروترند.

مبنای هم دلی



اینکه چطور شد که انسان ها در کنار هم جمع شدند و زندگی گروهی را در پیش گرفتند، بماند. 

به هر حال ما امروز در جامعه ای از انسان های مختلف و در بین 
افکار، اندیشه ها و نگاه های متفاوت زندگی می کنیم. آنچه در این میان بسیار
مهم است میزان سلامت و درستی رابطه ای است که ما با آدم های اطرافمان
و با اندیشه هانگرش ها و افکار آنها داریم.


ما در میان جمع و همراه با آن باید راهی را برویم که پایان 
خوشی داشته باشد، ولی انسان های اطراف ما، همه با یک سرعت، به یکسو و
به سمت یک هدف نمی روند، پس ما به یقین با همه آنها همسو نخواهیم بود.

مهم این است که بدانیم با چه کسانی همسوییم و با چه کسانی مخالف؟
و اینکه بدانیم روابط ما با اطرافیانمان بر چه مبنایی و چه اصل و اساسی است؟ 
چرا دوستی می کنیم و چرا دشمن می شویم؟
با چه کسانی دوستیم و با چه کسانی دشمن؟


بی شک، هدفی که ما به آن چشم دوخته ایم، مقصدی که به سویش می رویم
و راهی که در پیش گرفته ایم، مبنایی استوار در دوستی، همراهی و رابطه ما
با انسان های اطرافمان خواهد بود.


همراهی های ثمربخش



هر کدام از ما در هر گوشه ای از جامعه انسانی 
که زندگی می کنیم، جزء طیف خاصی از جامعه ایم.

افکار و اندیشه ها، رفتارها و گفتارها و حتی نوع پوشش ظاهری و
آداب خاص رفتاریِ ما، ما را در شمار گروه خاصی از جامعه قرار می دهد.


ارتباط ما با افراد دیگر و دوستی ها و همراهی هایمان با
دیگران، می تواند بیانگر اندیشه ها و اهداف ما باشد. 

اینکه ما با چه کسانی همراهیم و چه کسانی را به دوستی خود
انتخاب می کنیم، بدان معناست که ما با آنها همسوییم، یک هدف را برگزیده ایم. 


در اندیشه، مخالف آنها نیستیم و در راهی متفاوت از آنها قدم نگذاشته ایم. 

پس بجاست اگر به دوستی ها و دشمنی ها، رابطه ها و همراهی هایمان دقیق تر
نگاه کنیم و به اصولی بیندیشیم که ما را به سوی روابطی سالم و 
دوستی هایی مفید با آینده ای روشن هدایت کند.



خاشاک روی آب



بارها گفته اند و شنیده ایم که «خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو».

ب
ه هر حال در نگاه اول بدیهی است که در میان جماعتی هم رنگ، تو نیز اگر
هم رنگ جماعت باشی، شناخته نمی شوی و اگر رنگی دیگر به خود بگیری و سازی
متفاوت آغاز کنی، شناخته می شوی و انگشت نمای خلایق.


اما گاهی بد نیست اگر آدم انگشت نمای خلایق شود.
گاهی در جماعتی گم شدن و پنهان شدن زشت و ننگین است.

گاهی هم رنگ جماعت نبودنِ تو، مایه رسوایی جماعت است نه تو؛

و بالاخره گاهی هم رنگ جماعت بودن، رسوایی و ننگ و هلاکت است.

باید دید در میان کدام جماعتی؟ با کدام رنگ؟ با کدام اندیشه؟ با کدام هدف؟

گاهی اکثریت جامعه رو به سوی هدفی که تو به آن عقیده داری و نیک بختی تو
را تضمین می کند پیش نمی روند. گاهی اکثریت جامعه
رو به سوی کمال انسانی قدم برنمی دارند. 

در راه زندگی که پایانش حیات ابدی تو رقم می خورد، این تویی که باید
بدانی کجا می روی و کجا می خواهی بروی، با چشم باز و بیدار، نه 
کورکورانهچون خاشاکی بر سیلاب جامعه



 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 145
نویسنده : H O S S E I N I

راه گریزی نیست 



آی آدم ها! مرگی که شما از آن می گریزید، به یقین روزی ملاقاتتان می کند.

به هرجا که بگریزید، هر طریقی که پیش بگیرید، حتی اگر آن را از یاد ببرید،
مرگ اتفاقی است که در لحظه ای که فکرش را نمی کنید، رخ می نماید و بر خط 
ممتد عمر شما نقطه پایان می گذارد.


نه راه گریزی هست و نه راه انکاری.
مرگ درست در لحظه ای که از آن بی خبریم، فرا می رسد؛ 

سر زده و حتمی، و ما به یقین با آن روبه رو خواهیم شد.

زهی سعادت آنان که مهیای رفتنند و میزبانِ همیشه منتظرِ میهمان مرگ، و خوشا
به حال آنها که چنان پاک و آسمانی اند و شیفته عروج به عرش خدا، که مرگ برایشان 
زنگ رهایی از دنیاست.

بانگ رحیل 




راهیان سفر، همه در کاروان سرای دنیا منتظر نشسته اند، تا کی گاه سفرشان فرا
رسد و نوبت به نامشان افتد و راهی سفر آخرت شوند. 

اما کاروان سرا و خواب و غفلت، سفر را از یاد می برد.
مسافران هر یک به کاری مشغولند؛

گروهی به کار تهیه سفر، گروهی در خواب و رؤیا، و گروهی سرگرم
زرق و برق کاروان سرا و تجملات این مسافرخانه دو روزه. 

کاروانی هر صبح راه می افتد و یک یک راهیان سفر به نام خوانده می شوند، 
بی آنکه از پیش بدانند امروز رفتنی اند.
راه گریزی نیست. نامت که خوانده شد، اهل سفری و رفتنی. 


باید رفت ؛
چه بار سفر مهیا کرده باشی، چه در خواب مانده باشی
و چه با کاروان سرای رنگارنگت تازه خو گرفته باشی. 

هر چند آوای کاروان مرگ برای آنان که با کاروان سرا
خو گرفته اند، بانگ تلخ کامی و حسرت و عذاب است؛ 

اما همین آواز، برای آنان که بار سفر بسته اند، 
آهنگ خوش وصال است و آغاز رسیدن ها و داشتن ها.

بنگر که بانگ رحیل با دل تو چه خواهد کرد؟


می گذاریم و می رویم 



می گذاریم و می رویم، می دانیم اما دل می بندیم. 

می گذاریم و می رویم، می دانیم اما روی هم جمع می کنیم. 

می گذاریم و می رویم، می دانیم اما به رفتن نمی اندیشیم. 

ما همه آنچه را اندوخته ایم و همه آنچه را برای
خود جمع کرده ایم، می گذاریم و می رویم.


به روشنی پیداست که باور نکرده ایم. 
باور نکرده ایم؛ مرگ را، رفتن را، سفر از دنیا به آخرت را

ورنه این چنین گرم ساختن خانه دو روزه مان نمی شدیم و این چنین
به رنگارنگی اش نمی اندیشیدیم و این چنین در آبادی اش نمی کوشیدیم و به خاطر
این رنگارنگی، پا بر بایدها نمی گذاشتیم و رفتن را از یاد نمی بردیم. 


کاش برای باور کردن، گهگاهی سری به آنها که گذاشته اند 
و رفته اند، می زدیم!



تا راه چاره باقی است 



آدمی جایزالخطاست؛

اشتباه می کند، به خطا می افتد و این خطا را حتی اگر به عمد باشد،
می شود کتمان کرد، پوشاند، پنهان کرد. 


می شود عذرخواهی کرد. 
می شود راه گریزی جست.
می شود از زیر بارش شانه خالی کرد. 

می شود از نتیجه تلخ اشتباه به کسی پناه برد.
می شود جبرانش کرد.

همه اینها مربوط به زمانی است که تو در دنیا به اشتباهت پی ببری،
اما اگر اشتباه آدمی و خطاکاری اش تا روز حساب در پرونده اش بماند و خود او
به حساب خطا و درست اعمالش نرسد، دیگر راه نجاتی نیست؛ 

چون در روز حساب، نه می شود پنهان کرد، نه می شود عذرخواهی کرد،
نه می شود گریخت، نه می شود خطا را به دوش دیگران انداخت، و نه می شود
به کسی یا کسانی پناه برد. 

پس تا راه چاره باقی است، برای خطاکاری هامان چاره ای بیندیشیم.

بیهوده نیستیم



آیا این همه آمدن، رفتن و آفریدن، این همه تولد، زندگی و مرگ، می تواند
بی هدف باشد؟

می شود همه بی هیچ هدفی متولد شوند، زندگی کنند و بمیرند و تمام؟ 

می شود این عالم با این عظمت و با این نظم شگفت،
بی هیچ هدفی آفریده شده باشد؟

می شود که ما بیهوده خلق شده باشیم و فردا روزی به سوی خدایمان باز نگردیم 
و عملمان حساب رسی نشود. 


می شود که خدای حکیم، کارهای بندگانش را بی هیچ کیفر
و پاداشی رها کند؟ 

می دانیم که چنین نیست؛ 
به یقین می دانیم، اما از یاد می بریم.

چنان آسوده و بی خیال و خواب آلودیم که گویی مرگ که
از در رسد،پایان همه چیز است.

گویی حسابی در راه نیست. 
گویی بیهوده آمده ایم و بیهوده می رویم. 


اما بی شک چنین نیست.
باید باور کرد باید قدری بیشتر اندیشید و باید مهیا شد.



توشه ای برای فردا 



شب می خوابی و صبح آسوده برمی خیزی.

چند قدمی پی کسب و کاری و بعد خورد و خوراک و استراحتی، و بعد باز هم کار
و تلاش برای موازنه دخل و خرج، و شب خسته و خواب آلود باز سر بر بالش می گذاری. 

اما یک لحظه صبر کن. یک لحظه تأمل کن.

سر از این چرخه مدام در حرکت بیرون آر، فردایی هم هست؛ 

فردایی که پای میزان عمل خواهی ایستاد. 
آیا تو در این چرخه مدام هر روزه زندگی ات، به این فردا هم اندیشیده ای؟ 


شده است که کارهایت را به نام خدا و با نیت 
خرسندی او به توشه ای برای فردا بدل کنی؟ 

شده است که لابه لای همه کارهایت، به کوله بار خالی ات هم نگاهی بیندازی
و برایش فکری بکنی، و از هر کاری که می کنی، تنها با نیتی الهی، گوهری سنگین
برای میزان عمل فراهم آوری؟


برای فردایی که روز حسرت است؛ 


عمل نیک و نیت پاک امروز ای کاش گفتن، و روزی که
درآن هیچ چیز جزروزت، تو را نجات نمی دهد.


فردای پرحسرت 




لحظه ها آن قدر تند می گذرند که حسشان نمی کنیم. همه چیز آن قدر یک نواخت، 
روزمره و گاه کسل کننده است که یادمان می رود کجاییم و چه می کنیم. 

خوابمان می گیرد، از یاد می بریم. 
آن وقت حساب لحظه ها، کارها، اندیشه ها و همه چیز از دستمان می رود. 
یادمان می رود که آمده ایم تا برویم.

یادمان می رود که فردایی هست که باید در آن، حساب تک تک این لحظه ها
را و این داشته های امروزمان را برسند و ما پاسخ بگوییم.

چرا آن لحظه ها را هدر دادی؟ با آنچه به تو دادیم چه کردی؟ 
و آن روز، روز حسرت است. 

وقتی پاداش لحظه های خوبی را که به عملی نیک یا به ذکری 
گذرانده ای، ببینی، آه می کشی که چه اندک لحظه هایی را چنین گذرانده ای
و چه بسیار را هدر داده ای.

کاش یک لحظه دیگر، کاش یک کار نیک دیگر، یک ذکر دیگر، کاش...!
بیا راهی پیدا کنیم که فردا کمتر حسرت بخوریم.


گواهان روز حساب 



امروز دست تو کار می کند، پایت گام برمی دارد و زبانت می گوید.

دست کاری می کند که تو بخواهی، پا قدم در جایی می گذارد که تو امر
کنیو زبان چیزی می گوید که تو اراده کنی.


اما فردا در روز سخت حساب، زبان خاموش می ماند و دست می گوید.
پا می گوید و همه اعضا می گویند. 
هر آنچه را خودشان بخواهند. 
از آنچه تو با آنها کرده ای و نه آنچه تو امر کنی و تو بخواهی. 

گویی اینها شاهدانی هستند بر همه لحظه های تو که همراه تواند.
گواهانی برای روز حساب، که روزی بر همه آنچه دیده اند شهادت می دهند.
پس بهوش که این گواهان را از یاد نبری.

با دست هر چه می کنی، با پا به هر جا قدم می گذاری، با چشم هر چه می بینی،
با گوش هر چه می شنوی و همیشه در همه لحظه ها، به یاد داشته باش که اعضاء 
خویشتن را به عمل خوب یا بدت گواه و شاهد گرفته ای.


از معرفت دور مانده ایم.



قضاوت انسان درباره خودش کار سختی نیست. 
هر آدمی خودش را خوب می شناسد. 

هر کس به دور از توجیهات و بهانه ها و اما و اگرهایی که می آورد، 
خوب می داندکه چه کرده و در نامه عملش چه نوشته است. 


بیشترِ ما وقتی به راستی و روشنی به قضاوت بنشینیم، به این نتیجه خواهیم رسید که
نه خودمان را، نه خدایمان را و نه هدفمان را آن گونه که باید و شاید نمی شناسیم و در نمی یابیم.

حیرانیم و درمانده و فرومانده در کار خویش.

به راستی اگر ما خودمان را چنان که هستیم می شناختیم و اگر به خودمان آن گونه که 
باید معرفت داشتیم، باز هم چنین عمل می کردیم که اینک سرگرم آنیم؟ 

و اگر خدایمان را چنان که اوست می شناختیم، باز هم چنین عبادتش 
می کردیمو چنین در غفلت از او بودیم؟


واقعیت آن است که بیشتر ما غافل مانده ایم و دستمان از آسمان معرفت کوتاه است. 

آیا هیچ اندیشیده ایم که وقتی «معرفت»، 
کلید طلایی پیروزی است، چرا ما از آن بی بهره ایم؟


 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 130
نویسنده : H O S S E I N I
لحظه ای تامل

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 107
نویسنده : H O S S E I N I
امید

1

 

پیامبر (ص)فرمود :چیزی که به آن امید نداری، بیشتر به آن امید داشته باش تا چیزی که به آن امید داری.

حضرت موسی رفت که آتش بیاورد ولی پیامبر شد و برگشت.

گزیده ای از بیانات حاج آقا ماندگاری

 

 حضرت موسی (ع) دندان درد گرفت و به خدا شکایت کردحق تعالی  به اودستور داد از فلان گیاه استفاده کن . حضرت از آن گیاه استفاده نموده و درد

 دندان مبارکش تسکین یافت .

بار دیگر دندان موسی علیه السلام درد گرفت و همان دوا را به کار برد ؛ ولی اینبار 

درددندان حضرتش تسکین نیافت ! لذا از خداوند سببش را پرسید خطاب الهی آمد 

که دفعه قبل ، به امید ما رفتی ؛‌اما این بار به امید گیاه و از ما غافل بودی…

 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: امید ,
تاریخ :
بازدید : 156
نویسنده : H O S S E I N I

 

شب و روز



آرامش شب ها را، روزها در هیچ جایی نمی توانی پیدا کنی. 

روزها هر جایی هر چند تاریک، هر چند آرام و بی صدا، اما از آرامش شب خالی است 
و شب ها از شور و نشاط روز بی نصیب است. 


حالا اگر شبی به روز منتهی نشود و روزی به شب پایان نگیرد، کجا آرامش شب
و نشاط روز را خواهیم جست؟ 

اگر روزی خورشید از پی ماه یا ماه از پی خورشید بر نیاید و فرو نرود، 
تاریکی و خنکای شب و نور و گرمای روز را کجا خواهیم یافت؟

چه دلنشین و روح بخش است این نظم بی نظیر و 
این حکمت حیرت انگیز! 

چه زندگی بخش و جان فزاست این تدبیر حکیمانه
و این ظرافت پرجاذبه!


تدبیر حکیمانه ای که مرا، تو را و همه موجودات
زمین را زنده می دارد و ما حتی گاهی آن را نمی بینیم.

«وَ لَقَد یَسَّرنَا القُرآن لِلذِّکر فَهَل مِن مُدَّکِر» {سورۀ مبارکۀ قمر آِیۀ شریفۀ 4}

« و به راستی که ما قرآن را برای پند گرفتن آسان بیان کرده ایم پس آیا پند گیرنده ای هست؟ »



آسمان 


 
هیچ به آسمان نگاه کرده ای؟ 

در شبی پر ستاره با آسمانی صاف و بلند، گاهی آسمان آن قدر بلند 
و با شکوه است که به دیدنش دلت فرو می ریزد.


باورت می شود که این همه عظمت، این همه شکوه و این همه شگفتی برای تو باشد؟

انسان چقدر کوچک است در برابر آن بزرگی و شکوه، و با آن همه کوچکی اش
چقدر بزرگ است در برابر همه خلقت که همه خلقت، با همه عظمت و جلال و شگفتی هایش،
مقدمه ای است برای خلقت او، برای آزمون او، برای آن که او بار امانت را بر دوش بگیرد،
بالا بکشد و به هدف برساند.

حالا باورت می شود که این آسمان بی انتها برای تو باشد؟
برای تویی که می توانی بار امانت را نه تا بلندای آسمان، و نه تا آسمان هفتم، که تا عرش
بالا بکشانی و به او برسی؛

به او که چیزی بلندتر از او، بی پایان تر از او و شکوهمندتر از او نیست.

زمین 
 




زمین را به تنهایی تصورکن، مثل کویری صاف و یکدست، نه کوهی برآمده و نه رودی فرو رفته.
نه درختی، نه سبزه ای، نه پرنده ای و نه حتی بوته خاری.

کره ای خاکی را تصور کن بی هیچ زینتی و هیچ زیبایی. چقدر می توانی به آن دل ببندی، 
وقتی چیزی برای دلبستگی نباشد؟ 

وقتی دنیا دلت را به دست نیاورد، از دنیا گذر کردن و به آن دل نبستن و گرفتارِ آن نشدن تو
چقدر ارزش دارد؟ قیمت دل بریدن تو از دنیا و دل بستنت به آخرت چقدر است؟

اما دنیا پر از زیبایی و جاذبه است، پر از کشش و پر از دل انگیزی، تا دلت را به دست آورَد
و گرفتار خود کند، تا تو بایستی و پافشاری کنی و تسلیم نشوی و غافل نمانی.


دل از دنیا بکنی و به او دل ببندی و این دل بریدن از دنیاست که نشان پیروزی تو
در آزمون خلقت است و نشان عشق تو به خدا.

آینه معرفت



عالم هستی، آینه معرفت، منزلگاه ادراک و اندیشه، و خانه فهم و دانایی است.

همه عالم، معرفت، شهود و درک از معبود را فریاد می زند. این من و توایم که گاه چشم 
برهم می گذاریم و خواب آلوده از کنار آن همه تصور بیدار کننده و هشیاری بخش می گذریم.


کدام ذره در عالم هستی است که حضور او را، عظمتش را، حکمتش را، لطفش 
را و علم بی پایانش را فریاد نکند؟

کدام ذره است که نیازمندیِ بی پایان مخلوق به خالق را به تصویر نکشاند؟
کجای این عالم از نشانه های معرفت زا و مناظر اندیشه برانگیز تهی است؟ 


کافی است چشم باز کنیم، همه جا او را ببینیم و نیاز عالم هستی به او را دریابیم
و این، همه آن معرفتی است که به آن محتاجیم.

انسان بهانه خلقت عالم

 

گمان نکن که خلقتی بوده و تو در آن خلق شده ای تا از
آن بهره بگیری، رشد کنی و به سوی کمال بروی.

به سوی کمال رفتن تو، یعنی بالا رفتن انسان
تا خدا و کمال یافتن روح آدمی علت آفرینش است.


هستی برای انسان خلق شد، و انسان و رسیدنش به 
وادی رحمت الهی، بهانه آفرینش همه عالم هستی است. 

زمین گسترده می شود، آسمان افراشته می گردد، آب ها روان می شوند
و کوه ها سربلند می کنند و درختان ریشه در خاک می دوانند، گل ها می شکفند 
و حیوانات در سراسر کوه خاک به تکاپو می افتند


تا انسان خلق شود، پا در نقطه شروع بگذارد و راه را آغاز کند و
پله پله بالا برود. رشد کند و کمال یابد و در سایه رحمت او به نقطه هدف برسد. 

چه غافل اند انسان ها که این میان خود را به هیچ می انگارند
و شانه از بار تعهد خالی می کنند و خواری برمی گزینند.


ترسیمی از حیات من


 

طبیعت، ترسیمی روشن از حیات من است.

بهاری سرشار از جوانه زدن، تابستانی پر از شور و نشاط و تکاپو،
پاییزی آکنده از ریزش برگ ها، و زمستانی سرد، خاموش، بی هیچ هیاهویی و تکاپویی،
و اما باز دوباره بهاری تازه، و برخاستن من این گونه است.


به یقین برخواهم خاست اما نه به تکرار گذشته که این بار 
من ثمره ای از گذشته خواهم بود. 

نتیجه ای از فصل های جوانی و شور و نشاط، 
حاصلی از یک دوره زنده بودن و تلاش کردن و راه پیمودن. 

طبیعت، ترسیمی از حیات من است، با این تفاوت که او می ایستد
و تکرار می شود و من می روم و می گذرم. 

او می ماند و من می رسم و به همین دلیل، فصل های زندگی ام تکراری نیست. 

نردبانی است که رو به بالا یا پایین می پیمایمش. 

اما این را به یقین می بینم که در پس زمستان زندگی ام، 
بهاری دوباره هست و پس از خواب آرام مرگم، برخاستنی دوباره.


همه کاره اوست



خداوند، زمین را خلق کرد و آسمان را آفرید. او زمین را مهد
آسایش انسان قرار داد. 

او شب و روز را آفریدو کوه را، تا زمین به آن تکیه کند.
او بادها را وزان کرد تا ابرها را به حرکت آورند و
کشتی ها را بر امواج حرکت دهندو درختان را بارور سازند.


خداوند ابرها را به حرکت درآورد و باران را فرو فرستاد. 
رودها را روان ساخت و چشمه ها را جوشانْد.

او گیاهان را در زمین رویانْد و دانه ها را شکافت و.... 
اوست که می آفریند، روان می کند، فرو می فرستد، 
می جوشاند، می شکافد و می رویاند.


همه کاره اوست. در ذره ذره عالم، سبب ساز اوست. 

تو در صفحه صفحه کتاب هستی بنگر در هر پدیده ای سبب ساز را ببین
تا حضورش را حس کنی، خدایت را بیابی و خود را به دست های مهربان و همه
کاره او بسپاری و تنها به او تکیه کنی و نه هیچ کس دیگر.



طعم مرگ 



هر کدام از ما، هر که باشیم، هر جا باشیم، در زمانی معیّن، در جایی معلوم که 
از آن بی خبریم، فرشته مرگ به سراغمان خواهد آمد و مرگ ما را در بر خواهد گرفت
و این چشم ماست که مرگ را زشت یا زیبا می بیند.

جان آدمی اگر آسمانی باشد و از خاک بریده و به سوی خدا پر کشیده، جدا شدنش از
جسم خاکی آسان و دل پذیر و زیباست و اگر جان، زمینی باشد و با خاک انس گرفته و 
به دنیا دل بسته، جدا شدنش از جسم خاکی و زمینی، سخت، طاقت فرسا و زجرآور است. 



هر کدام از ما، هر که باشیم و هر جا باشیم، طعم مرگ را خواهیم چشید و طعم مرگ
برای هر کدام از ما، محصول یک عمر کردار درست یا غلط است. 

خوب است که هر کداممان به درون خود بنگریم و ببینیم که آیا طعم مرگ برایمان تلخ
و زهرآلود است یا شیرین و گوارا؟


 


:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ ,
تاریخ :
بازدید : 137
نویسنده : H O S S E I N I
لحظه ای تامل

 

 

 

هر چه کنی به خود کنی

یَأَیهَُّا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلیَ أَنفُسِکُم 
(سوره مبارکه یونس آیه 23)

شاید تصور کسانی که بی‌باکانه در کوی و برزن شعار اسلامی را به عمد زیر پا می‌گذارند این باشد که با این کار می‌توانضرر و آسیبی به اسلام و جامعه اسلامی وارد کرد. 
قرآن کریم در این آیه خط بطلان بر چنین پنداری کشیده و تمام ضررهای آن کار را متوجه خود آن گناه‌گار می‌داند و می‌فرماید: 
ای مردم بدانید هر گونه ظلم و ستمی که مرتکب شوید و هر انحرافی که از حق پیدا کنید ضرر و زیانش دامن‌گیر خود شماست.
به فرموده حضرت آیت جوادی آملی هر کس هر کاری که می‌کند در محدوده خانه جان خود می‌کند. اگر گناه می‌کند درون این خانه چاهی کنده و آن را پُر از فاضلاب و نجاسات متعفن می‌کند و اگر عمل صالح انجام می‌دهد در حیاط این خانه باغچه‌ای پُر از گل‌های عطرآگین کاشته و پرورش می‌دهد. اما برای دیگرانی که از پشت دیوار این خانه عبور می‌کنند در نهایت دو تأثیر و حالت وجود دارد؛ یا بینی خود را گرفته و با قدری اذیت به سرعت عبور می‌کنند و یا لذتی برده و صاحب گل‌ها را دعا می‌کنند.
خدا به کسی ظلم نمی‌کند؛ اگر ظلمی هست ساخته و پرداخته خود ماست ؛ إِنَّ اللَّهَ لَا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیًْا وَ لکنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ(44- سوره مبارکه یونس)
این آیه بیانگر یکی از مهم‌ترین قوانین الهی است که با آن می‌توان سوالات فراوانی را مورد خداوند متعال پاسخ داد. بنابر این آیه اگر کاری مستند به خداوند متعال بود پس قطعاً مبرا از هر گونه ظلم و ستم است و اگر کاری در آن شائبه ستمگری بود بی شک چهره ظالمانه آن ربطی به خدا ندارد و این ناشی از خود بشر است. والدینی که دستورات شرع و توصیه‌های پزشکی را رعایت نمی‌کنند به ناچار می‌بایست رنج یک عمر فرزند معلول را تحمل کنند و انسان‌هایی که با بی تقوایی عذاب را خدا را به سوی خد سرازیر می‌کنند و آنان که با گناه به روح پاک الهی خود ستم می‌کنند و مانع کمال و سعادت او می شوند همه و همه مقصرانی هستند که باید خود را سرزنش کنند و ظلم خود کرده را به دیگری نسبت ندهند.

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 154
نویسنده : H O S S E I N I
لحظه ای تامل

 

 

 

 

1.    تقلید؛ خزان زندگی
اندیشیدن، فکر کردن و ره یافتن سخت است. سخت است که عالم ماده را کنار بزنی و فراتر از آن، به چیزهایی بیندیشی که ماورای عالم ماده اند؛ 
واقعیت ها، حقیقت ها، حق و باطل ها. به خاطر همین، خیلی ها به جای اندیشیدن و فکر کردن، تقلید می کنند. دسته ای یا گروهی یا فردی را که به نوعی در نگاهشان برتر می نماید، برمی گزینند تا به جایشان فکر کند، نتیجه بگیرد و راه بنماید و حتی به این هم نمی اندیشند که آن فرد یا گروه حق است یا باطل؟
خیلی ها از سرِ سستی، تنبلی و راحت طلبی، به پیروی کورکورانه و تقلید جاهلانه ای بسنده می کنند که قدرت اندیشیدن را از آنان می گیرد و صاحبان این منش را به موجوداتی کاملاً دنیایی بدل می کند که نه توان تشخیص حق و باطل را دارند و نه توان انتخاب راه درست را. 
تقلیدهای کورکورانه، دیوار ستبری است که راه را بر نسیم حیات بخش اندیشه و فکر در زندگی می بندد و باغچه زندگی را خزان زده و بی ثمر می کند.

 

 

.    دست یابی به معرفت یقینی
آی آدم ها، آی آنها که بر کوهپایه های زندگی در جست و جوی حیات اید، چشمه زلالی از آب گوارای معرفت، بر قله های بلند تلاش و اندیشه جاری است. به هوش که به هرزآب ها و مانداب های پراکنده ظن و گمان دلخوش نکنید. چشمه سار معرفت آن بالاست. 
مباد عطشِ اندیشه هاتان را به هرزآب های ظن و گمان و اعتقاد
باطل سیراب کنید.
زینهار که به مانداب های ظن و گمان، دست از چشمه زلال معرفت حقیقی بدارید و از شناخت راستین و یقینیِ حقایق باز بمانید که مانداب های آلوده گمان ها و شک ها و اعتقادات بی مبنا، حیاتی به دست نمی دهد.
آی آدم ها، اگر در جست و جوی حیات اید، دلخوش به گمان نمانید، پا به پای اندیشه تان بکوشید و بالا بروید، تا قله بلند معرفت و یقین را دریابید که قطره ای از چشمه سار معرفت یقینی، حیات جاودانه تان می بخشد.

  



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 122
نویسنده : H O S S E I N I
لحظه ای تامل

توشه ای برای فردا 



شب می خوابی و صبح آسوده برمی خیزی.

چند قدمی پی کسب و کاری و بعد خورد و خوراک و استراحتی، و بعد باز هم کار و تلاش برای موازنه دخل و خرج، و شب خسته و خواب آلود باز سر بر بالش می گذاری. 

اما یک لحظه صبر کن. یک لحظه تأمل کن.

سر از این چرخه مدام در حرکت بیرون آر، فردایی هم هست؛ 

فردایی که پای میزان عمل خواهی ایستاد. آیا تو در این چرخه مدام هر روزه زندگی ات، به این فردا هم اندیشیده ای؟ شده است که کارهایت را به نام خدا و با نیت خرسندی او به توشه ای برای فردا بدل کنی؟

شده است که لابه لای همه کارهایت، به کوله بار خالی ات هم نگاهی بیندازی و برایش فکری بکنی، و از هر کاری که می کنی، تنها با نیتی الهی، گوهری سنگین برای میزان عمل فراهم آوری؟

برای فردایی که روز حسرت است؛ 

روز ای کاش گفتن، و روزی که در آن هیچ چیز جز عمل نیک و نیت پاک امروزت، تو را نجات نمی دهد.


فردای پرحسرت 




لحظه ها آن قدر تند می گذرند که حسشان نمی کنیم. همه چیز آن قدر یک نواخت، روزمره و گاه کسل کننده است که یادمان می رود کجاییم و چه می کنیم. 

خوابمان می گیرد، از یاد می بریم. آن وقت حساب لحظه ها، کارها، اندیشه ها و همه چیز از دستمان می رود. یادمان می رود که آمده ایم تا برویم.

یادمان می رود که فردایی هست که باید در آن، حساب تک تک این لحظه ها را و این داشته های امروزمان را برسند و ما پاسخ بگوییم.

چرا آن لحظه ها را هدر دادی؟ با آنچه به تو دادیم چه کردی؟ 
و آن روز، روز حسرت است. 


وقتی پاداش لحظه های خوبی را که به عملی نیک یا به ذکری گذرانده ای، ببینی، آه می کشی که چه اندک لحظه هایی را چنین گذرانده ای و چه بسیار را هدر داده ای.

کاش یک لحظه دیگر، کاش یک کار نیک دیگر، یک ذکر دیگر، کاش...!
بیا راهی پیدا کنیم که فردا کمتر حسرت بخوریم.

گواهان روز حساب 



امروز دست تو کار می کند، پایت گام برمی دارد و زبانت می گوید. دست کاری می کند که تو بخواهی، پا قدم در جایی می گذارد که تو امر کنی و زبان چیزی می گوید که تو اراده کنی.

اما فردا در روز سخت حساب، زبان خاموش می ماند و دست می گوید. پا می گوید و همه اعضا می گویند. هر آنچه را خودشان بخواهند. از آنچه تو با آنها کرده ای و نه آنچه تو امر کنی و تو بخواهی. 

گویی اینها شاهدانی هستند بر همه لحظه های تو که همراه تواند. گواهانی برای روز حساب، که روزی بر همه آنچه دیده اند شهادت می دهند. پس بهوش که این گواهان را از یاد نبری.

با دست هر چه می کنی، با پا به هر جا قدم می گذاری، با چشم هر چه می بینی، با گوش هر چه می شنوی و همیشه در همه لحظه ها، به یاد داشته باش که اعضاء خویشتن را به عمل خوب یا بدت گواه و شاهد گرفته ای.

از معرفت دور مانده ایم.



قضاوت انسان درباره خودش کار سختی نیست. هر آدمی خودش را خوب می شناسد. هر کس به دور از توجیهات و بهانه ها و اما و اگرهایی که می آورد، خوب می داند که چه کرده و در نامه عملش چه نوشته است. 

بیشترِ ما وقتی به راستی و روشنی به قضاوت بنشینیم، به این نتیجه خواهیم رسید که نه خودمان را، نه خدایمان را و نه هدفمان را آن گونه که باید و شاید نمی شناسیم و در نمی یابیم. حیرانیم و درمانده و فرومانده در کار خویش.

به راستی اگر ما خودمان را چنان که هستیم می شناختیم و اگر به خودمان آن گونه که باید معرفت داشتیم، باز هم چنین عمل می کردیم که اینک سرگرم آنیم؟ 

و اگر خدایمان را چنان که اوست می شناختیم، باز هم چنین عبادتش می کردیم و چنین در غفلت از او بودیم؟

واقعیت آن است که بیشتر ما غافل مانده ایم و دستمان از آسمان معرفت کوتاه است. آیا هیچ اندیشیده ایم که وقتی «معرفت»، کلید طلایی پیروزی است، چرا ما از آن بی بهره ایم؟

عمل بی معرفت هیچ است.



می گویند باید بدانید و بشناسید تا عمل کنید.

می گویند تعلیم، مقدمه تزکیه است، اما شاید قدری تزکیه لازم باشد برای رفتن به سوی تعلیم.

شاید لازم باشد قدری سر از بالش راحت طلبی بلند کنی، از عادت ها و هوس ها و غفلت ها دست بداری و برای یافتن علم و دانایی قدمی برداری.

گویی علم با تزکیه و آموختن با عمل کردن، آن قدر همراه و عجین اند که بی هر کدامشان دیگری بی معنا می شود. 

تا نخواهی و نکوشی، علمی به دست نمی آید و تا علمی به دست نیاید، انگیزه ای برای یافتن، تو را به جلو نمی راند.

آموختن به سعی و کوشش است و سعی و کوششِ دانسته و عالمانه ارزشمند و پربهاست. 

معرفت تو را به عمل وا می دارد و عمل همراه معرفت ارزش می یابد. شاید این گزاره بتواند محکی باشد برای سنجش میزان درستیِ راهی که می رویم.

 

قدمی فراتر از حس





عادت کرده ایم که همه چیز را حس کنیم و با حس بشناسیم. تقریبا همه آنچه در ذهن ماست، درکی است از آنچه حس کرده ایم. 

اطرافمان را حس می کنیم، در ذهنمان درکی از آنها پدید می آید، آنها را می شناسیم و باور می کنیم. به درک حسی خو کرده ایم؛ 

ولی ما از محسوسات فراتریم و باید چیزهایی را بشناسیم و باور کنیم که به حس نمی آید. ما می توانیم با چشم عقل ببینیم، با اندیشه مان درک کنیم و با تفکرمان دریابیم. 

غرق شدن در حس و عادت کردن به آن، راه را بر اندیشه مان می بندد. اکتفا به درک حسی، از رسیدن به معرفتی که رمز برتری ماست، بازمان می دارد.

باید قدمی از حس فراتر گذاشت. باید با پای اندیشه گام برداشت. تفکر درباره آنچه به حس در نمی آید، اما وجود دارد و در اندیشه ما قابل درک است، راهِ رسیدنِ ما به معرفت است؛ 

معرفتی که ما را به کمال مطلوب می رساند.
 

 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 137
نویسنده : H O S S E I N I
لحظه ای تامل

طعم مرگ 



هر کدام از ما، هر که باشیم، هر جا باشیم، در زمانی معیّن، در جایی معلوم که از آن بی خبریم، فرشته مرگ به سراغمان خواهد آمد و مرگ ما را در بر خواهد گرفت و این چشم ماست که مرگ را زشت یا زیبا می بیند.

جان آدمی اگر آسمانی باشد و از خاک بریده و به سوی خدا پر کشیده، جدا شدنش از جسم خاکی آسان و دل پذیر و زیباست و اگر جان، زمینی باشد و با خاک انس گرفته و به دنیا دل بسته، جدا شدنش از جسم خاکی و زمینی، سخت، طاقت فرسا و زجرآور است. 

هر کدام از ما، هر که باشیم و هر جا باشیم، طعم مرگ را خواهیم چشید و طعم مرگ برای هر کدام از ما، محصول یک عمر کردار درست یا غلط است. 

خوب است که هر کداممان به درون خود بنگریم و ببینیم که آیا طعم مرگ برایمان تلخ و زهرآلود است یا شیرین و گوارا؟



راه گریزی نیست 



آی آدم ها! مرگی که شما از آن می گریزید، به یقین روزی ملاقاتتان می کند.

به هرجا که بگریزید، هر طریقی که پیش بگیرید، حتی اگر آن را از یاد ببرید، مرگ اتفاقی است که در لحظه ای که فکرش را نمی کنید، رخ می نماید و بر خط ممتد عمر شما نقطه پایان می گذارد.

نه راه گریزی هست و نه راه انکاری. مرگ درست در لحظه ای که از آن بی خبریم، فرا می رسد؛ 

سر زده و حتمی، و ما به یقین با آن روبه رو خواهیم شد.


زهی سعادت آنان که مهیای رفتنند و میزبانِ همیشه منتظرِ میهمان مرگ، و خوشا به حال آنها که چنان پاک و آسمانی اند و شیفته عروج به عرش خدا، که مرگ برایشان زنگ رهایی از دنیاست.

بانگ رحیل 



راهیان سفر، همه در کاروان سرای دنیا منتظر نشسته اند، تا کی گاه سفرشان فرا رسد و نوبت به نامشان افتد و راهی سفر آخرت شوند. 

اما کاروان سرا و خواب و غفلت، سفر را از یاد می برد. مسافران هر یک به کاری مشغولند؛ گروهی به کار تهیه سفر، گروهی در خواب و رؤیا، و گروهی سرگرم زرق و برق کاروان سرا و تجملات این مسافرخانه دو روزه. 

کاروانی هر صبح راه می افتد و یک یک راهیان سفر به نام خوانده می شوند، بی آنکه از پیش بدانند امروز رفتنی اند. راه گریزی نیست. نامت که خوانده شد، اهل سفری و رفتنی. 

باید رفت ؛
چه بار سفر مهیا کرده باشی، چه در خواب مانده باشی و چه با کاروان سرای رنگارنگت تازه خو گرفته باشی. 

هر چند آوای کاروان مرگ برای آنان که با کاروان سرا خو گرفته اند، بانگ تلخ کامی و حسرت و عذاب است؛ 

اما همین آواز، برای آنان که بار سفر بسته اند، آهنگ خوش وصال است و آغاز رسیدن ها و داشتن ها.

بنگر که بانگ رحیل با دل تو چه خواهد کرد؟

می گذاریم و می رویم 

می گذاریم و می رویم، می دانیم اما دل می بندیم. 
می گذاریم و می رویم، می دانیم اما روی هم جمع می کنیم. 
می گذاریم و می رویم، می دانیم اما به رفتن نمی اندیشیم. 

ما همه آنچه را اندوخته ایم و همه آنچه را برای خود جمع کرده ایم، می گذاریم و می رویم.

به روشنی پیداست که باور نکرده ایم. باور نکرده ایم؛ مرگ را، رفتن را، سفر از دنیا به آخرت را

ورنه این چنین گرم ساختن خانه دو روزه مان نمی شدیم و این چنین به رنگارنگی اش نمی اندیشیدیم و این چنین در آبادی اش نمی کوشیدیم و به خاطر این رنگارنگی، پا بر بایدها نمی گذاشتیم و رفتن را از یاد نمی بردیم. 

کاش برای باور کردن، گهگاهی سری به آنها که گذاشته اند 
و رفته اند، می زدیم!

تا راه چاره باقی است 



آدمی جایزالخطاست؛ اشتباه می کند، به خطا می افتد و این خطا را حتی اگر به عمد باشد، می شود کتمان کرد، پوشاند، پنهان کرد. 

می شود عذرخواهی کرد. می شود راه گریزی جست. می شود از زیر بارش شانه خالی کرد. می شود از نتیجه تلخ اشتباه به کسی پناه برد. می شود جبرانش کرد. همه اینها مربوط به زمانی است که تو در دنیا به اشتباهت پی ببری، اما اگر اشتباه آدمی و خطاکاری اش تا روز حساب در پرونده اش بماند و خود او به حساب خطا و درست اعمالش نرسد، دیگر راه نجاتی نیست؛ 

چون در روز حساب، نه می شود پنهان کرد، نه می شود عذرخواهی کرد، نه می شود گریخت، نه می شود خطا را به دوش دیگران انداخت، و نه می شود به کسی یا کسانی پناه برد. 

پس تا راه چاره باقی است، برای خطاکاری هامان چاره ای بیندیشیم.

بیهوده نیستیم



آیا این همه آمدن، رفتن و آفریدن، این همه تولد، زندگی و مرگ، می تواند
بی هدف باشد؟

می شود همه بی هیچ هدفی متولد شوند، زندگی کنند و بمیرند و تمام؟ 

می شود این عالم با این عظمت و با این نظم شگفت،
بی هیچ هدفی آفریده شده باشد؟

می شود که ما بیهوده خلق شده باشیم و فردا روزی به سوی خدایمان باز نگردیم و عملمان حساب رسی نشود. 

می شود که خدای حکیم، کارهای بندگانش را بی هیچ کیفر
و پاداشی رها کند؟ 


می دانیم که چنین نیست؛ 
به یقین می دانیم، اما از یاد می بریم.
چنان آسوده و بی خیال و خواب آلودیم که گویی مرگ که از در رسد،
پایان همه چیز است.

گویی حسابی در راه نیست. 
گویی بیهوده آمده ایم و بیهوده می رویم. 
اما بی شک چنین نیست.
باید باور کرد باید قدری بیشتر اندیشید و باید مهیا شد.

 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 140
نویسنده : H O S S E I N I
لحظه ای تامل

شب و روز

 


آرامش شب ها را، روزها در هیچ جایی نمی توانی پیدا کنی. روزها هر جایی هر چند تاریک، هر چند آرام و بی صدا، اما از آرامش شب خالی است و شب ها از شور و نشاط روز بی نصیب است. 

حالا اگر شبی به روز منتهی نشود و روزی به شب پایان نگیرد، کجا آرامش شب و نشاط روز را خواهیم جست؟ اگر روزی خورشید از پی ماه یا ماه از پی خورشید بر نیاید و فرو نرود، تاریکی و خنکای شب و نور و گرمای روز را کجا خواهیم یافت؟

چه دلنشین و روح بخش است این نظم بی نظیر و 
این حکمت حیرت انگیز! 

چه زندگی بخش و جان فزاست این تدبیر حکیمانه
و این ظرافت پرجاذبه!

تدبیر حکیمانه ای که مرا، تو را و همه موجودات زمین را زنده 
می دارد و ما حتی گاهی آن را نمی بینیم.


 

 


آسمان 
 

هیچ به آسمان نگاه کرده ای؟ 
در شبی پر ستاره با آسمانی صاف و بلند، گاهی آسمان آن قدر بلند 
و با شکوه است که به دیدنش دلت فرو می ریزد.

باورت می شود که این همه عظمت، این همه شکوه و این همه شگفتی برای تو باشد؟

انسان چقدر کوچک است در برابر آن بزرگی و شکوه، و با آن همه کوچکی اش چقدر بزرگ است در برابر همه خلقت که همه خلقت، با همه عظمت و جلال و شگفتی هایش، مقدمه ای است برای خلقت او، برای آزمون او، برای آن که او بار امانت را بر دوش بگیرد، بالا بکشد و به هدف برساند.

حالا باورت می شود که این آسمان بی انتها برای تو باشد؟ برای تویی که می توانی بار امانت را نه تا بلندای آسمان، و نه تا آسمان هفتم، که تا عرش بالا بکشانی و به او برسی؛

به او که چیزی بلندتر از او، بی پایان تر از او و شکوهمندتر از او نیست.

زمین


زمین را به تنهایی تصورکن، مثل کویری صاف و یکدست، نه کوهی برآمده و نه رودی فرو رفته. نه درختی، نه سبزه ای، نه پرنده ای و نه حتی بوته خاری.

کره ای خاکی را تصور کن بی هیچ زینتی و هیچ زیبایی. چقدر می توانی به آن دل ببندی، وقتی چیزی برای دلبستگی نباشد؟ 

وقتی دنیا دلت را به دست نیاورد، از دنیا گذر کردن و به آن دل نبستن و گرفتارِ آن نشدن تو چقدر ارزش دارد؟ قیمت دل بریدن تو از دنیا و دل بستنت به آخرت چقدر است؟

اما دنیا پر از زیبایی و جاذبه است، پر از کشش و پر از دل انگیزی، تا دلت را به دست آورَد و گرفتار خود کند، تا تو بایستی و پافشاری کنی و تسلیم نشوی و غافل نمانی.

دل از دنیا بکنی و به او دل ببندی و این دل بریدن از دنیاست که نشان پیروزی تو در آزمون خلقت است و نشان عشق تو به خدا.


آینه معرفت


عالم هستی، آینه معرفت، منزلگاه ادراک و اندیشه، و خانه فهم و دانایی است.


همه عالم، معرفت، شهود و درک از معبود را فریاد می زند. این من و توایم که گاه چشم برهم می گذاریم و خواب آلوده از کنار آن همه تصور بیدار کننده و هشیاری بخش می گذریم.

کدام ذره در عالم هستی است که حضور او را، عظمتش را، حکمتش را، لطفش را و علم بی پایانش را فریاد نکند؟

کدام ذره است که نیازمندیِ بی پایان مخلوق به خالق را به تصویر نکشاند؟ کجای این عالم از نشانه های معرفت زا و مناظر اندیشه برانگیز تهی است؟ 

کافی است چشم باز کنیم، همه جا او را ببینیم و نیاز عالم هستی به او را دریابیم و این، همه آن معرفتی است که به آن محتاجیم.



انسان بهانه خلقت عالم



گمان نکن که خلقتی بوده و تو در آن خلق شده ای تا از آن بهره بگیری، رشد کنی و به سوی کمال بروی.

به سوی کمال رفتن تو، یعنی بالا رفتن انسان تا خدا و کمال یافتن روح آدمی علت آفرینش است.

هستی برای انسان خلق شد، و انسان و رسیدنش به وادی رحمت الهی، بهانه آفرینش همه عالم هستی است. 

زمین گسترده می شود، آسمان افراشته می گردد، آب ها روان می شوندو کوه ها سربلند می کنند و درختان ریشه در خاک می دوانند، گل ها می شکفند و حیوانات در سراسر کوه خاک به تکاپو می افتند تا انسان خلق شود، پا در نقطه شروع بگذارد و راه را آغاز کند و پله پله بالا برود. رشد کند و کمال یابد و در سایه رحمت او به نقطه هدف برسد. 

چه غافل اند انسان ها که این میان خود را به هیچ می انگارند و شانه از بار تعهد خالی می کنند و خواری برمی گزینند.
 
ترسیمی از حیات من

طبیعت، ترسیمی روشن از حیات من است. بهاری سرشار از جوانه زدن، تابستانی پر از شور و نشاط و تکاپو، پاییزی آکنده از ریزش برگ ها، و زمستانی سرد، خاموش، بی هیچ هیاهویی و تکاپویی، و اما باز دوباره بهاری تازه، و برخاستن من این گونه است.

به یقین برخواهم خاست اما نه به تکرار گذشته که این بار 
من ثمره ای از گذشته خواهم بود. 

نتیجه ای از فصل های جوانی و شور و نشاط، حاصلی از یک دوره زنده بودن و تلاش کردن و راه پیمودن. 

طبیعت، ترسیمی از حیات من است، با این تفاوت که او می ایستد
و تکرار می شود و من می روم و می گذرم. 

او می ماند و من می رسم و به همین دلیل، فصل های زندگی ام تکراری نیست. 

نردبانی است که رو به بالا یا پایین می پیمایمش. 

اما این را به یقین می بینم که در پس زمستان زندگی ام، بهاری دوباره هست و پس از خواب آرام مرگم، برخاستنی دوباره.
 
همه کاره اوست



خداوند، زمین را خلق کرد و آسمان را آفرید. او زمین را مهد
آسایش انسان قرار داد. 

او شب و روز را آفریدو کوه را، تا زمین به آن تکیه کند. او بادها را وزان کرد تا ابرها را به حرکت آورند وکشتی ها را بر امواج حرکت دهند و درختان را بارور سازند.

خداوند ابرها را به حرکت درآورد و باران را فرو فرستاد. رودها را روان ساخت و چشمه ها را جوشانْد. او گیاهان را در زمین رویانْد و دانه ها را شکافت و.... اوست که می آفریند، روان می کند، فرو می فرستد، می جوشاند، می شکافد و می رویاند.

همه کاره اوست. در ذره ذره عالم، سبب ساز اوست. 

تو در صفحه صفحه کتاب هستی بنگر در هر پدیده ای سبب ساز را ببین تا حضورش را حس کنی، خدایت را بیابی و خود را به دست های مهربان و همه کاره او بسپاری و تنها به او تکیه کنی و نه هیچ کس دیگر.

 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 125
نویسنده : H O S S E I N I
لحظه ای تامل

 

 

 

تجلی گاه حضور او

در گذر تند زمان، در حرکت پرشتاب خود برای رفتن، رسیدن و در تلاش یکسره ات برای بودن و بهتر بودن، لحظه ای بایست، نفسی تازه کن، مروری کن و در آینه ادراکت به خودت نگاه بینداز. نکند در این گذر تند، خودت را جا بگذاری. فراموش کنی، از یاد ببری. تو خود تصویر روشنی از هدفی، و سرشاری از نشانه های روشنی از او، از هدف، از چراییِ بودن و اگر خودت را نبینی، نیابی و نشناسی، چگونه می خواهی او را، هدف را، راه را و جهان را بشناسی. او تو را تجلی گاه حضور خویش خواسته است و تو همه جا را به دنبال او گشته ای. حالا دمی چشم هایت را ببند و با چشم دلت به خودت بنگر. خودت را ببین، بشناس و دریاب و آن گاه نشانه های او را ببین، او را بشناس و هدف را دریاب. ... این شاید کوتاه ترین و نزدیک ترین راه رسیدن باشد.

 

 

 

 

مهم ترین معم

ذهن کنجکاو آدمی در عطش همیشگی دانستن و شناختن، گوشه گوشه این عالم هستی را زیر و رو کرده است. دانستنی ها انگار بی پایان اند و آدمی خستگی ناپذیر. این درون کنجکاو و این حس عطش زده میل به دانستن، آدمی را به همه جای این هستی کشانده است. از ریزترین ها تا بزرگ ترین ها، از عمق تا اوج، از فرود تا فراز، همه را کاویده و زیر و رو کرده است و این میان پیچیده ترین، شگفت ترین و مهم ترین معمای هستی، یعنی خود انسان هنوز برای خیلی از آدم ها حل نشده مانده است. آدمی از آن جهت که هم خاکی است و هم افلاکی، هم جسم است و هم روح، هم زمینی است و هم آسمانی، پیچیده ترین معمای هستی است و از آن جهت که نزدیک ترین و تأثیرگذارترین عامل در سرنوشت خویش است، مهم ترین معما نیز هست و گره این معمای دور تنها آن گاه گشوده می شود که پرتو نور وحی بر آن بتابد و کلام خالق انسان در کار آید.

 

 

 

 

اهمیت انسان شناسی

آدمی تا وقتی خود را و مبدأ و مقصد را نشناسد، تا وقتی نداند که از کجا آمده و به کجا می رود، برای چه آمده و برای چه می رود، سرگشته و حیران است. در بیابانی خشک و بی آب و علف، یافتن گنجینه ای از اشیای گران قیمت نیست که تو را خوشحال می کند، آن چه تو را شاد می نماید، امیدوار می کند و حیات می بخشد، اندکی آب است و نشانی از راه. در برهوت دنیا آن چه به آدمی امید و حیات می دهد و راه حیات جاودانی و سعادت ابدی را بر او می گشاید، علم فضانوردی یا دانش شکافتن هسته اتم نیست. این ها هرچند ارزشمند و گران بها است؛ راه نجات و حیات انسان نیستند. انسان تشنه علمی دیگر و نیازمند دانشی دیگر است؛ دانشی که او را با خودش، با نیازهایش، خصایصش، با توان مندی هایش و آینده اش آشنا کند، دانشی که او را به شناخت خالقش برساند و چه بسیار که ما آدم ها از این دانش گران بها، پیچیده و پراهمیت غافل می مانیم و نیم نگاهی هم به خودمان نمی اندازیم.

 

 

 

 

از خاک یا افلاک

جسم من، چه بی واسطه از خاک آمده باشد و چه طی میلیاردها سال با هزاران واسطه از خاک سرچشمه گرفته باشد، چه از آب باشد و چه از خاک، چه از گِل سرشته باشد و چه از خاک خشک، به هر روی با خاک عجین است. شکی نیست در این که من از خاکم و به خاک باز می گردم. در الفت جسم من با خاک تردیدی نیست. من خاکی ام، اما نه تمام من، نه همه وجود من، نه سراسر هستی من. من خاکی ام، فقط در نیمه جسمانیِ بودنم. انیس خاکم فقط در نیمه مادی بودنم و من افلاکی ام، عرشی ام، آسمانی ام و الهی ام در نیمه روحانی بودنم و انیس آسمان و فلکم در نیمه الهیِ بودنم. گل آدم، آن گاه که سرشت اند و به پیمانه زدند، مسجود نبود. آدمی آن گاه مسجود ملایک شد که خدا از روح خود در آن دمید و من هر چه باشم، از هر چه باشم و هر گونه که آمده باشم، آسمانی ام و الهی. من آن روح بلندم که در این جسم خاکی، دمیده شدم و این جسم خاکی هرگز مرا در بند خود به خاک متصل نخواهد کرد.

 

 

 

 

امانتی گران

آفرینش انسان از خاک آغاز شد؛ خاکی که صورت گرفت و شکل یافت و آن گاه خلقتی دیگر و آفرینشی دگرگونه تر و روح در انسان دمیده شد. انسان، به برتری این امانت گران بر همه موجودات عالم برتری یافت. ملایک عرش به سجده آمدند و عالم خاک و افلاک در تسخیر آدمی درآمد. کوه و دریا و زمین و آسمان مسخّر آدمی شد و آدمی امانتدار خدا در عالم خاک، تا چه کند و چه سازد؟ در این میان، گروهی از آدمیان که چنین برتری یافته و چنان بالانشین شده بودند، به خاک انس گرفتند و تا عمق پایین آمدند. دل به خاک خوش کردند و چشم بدان روشن داشتند؛ آن گونه که انگار نه بلندای روح آسمانی را دیده اند و نه گرانی آن بار امانت را دریافته اند. شیفته مشتی خاک و سنگ، گرفتار پوچی ها شدند و غافل از خلقتِ بی همتای خود، در بند زمین و خاک ماندند و اینان اگر دمی به یاد می آوردند که چگونه آمده اند، هرگز خاکِ سرشته شده با روح بلند آسمانی خود را، گرفتار مشتی خاک بی ارزش نمی کردند.

 

 

 

 

 

عطر خوش آن نسیم

خاک بود و خاک. نه فخری، نه شکوهی، نه فرازی و نه فرودی، پس نسیمی وزید؛ نسیمی از سر عشق و روحی بلند، از فراز بلندترین جای هستی فرود آمد و بر خاک دمیده شد و خاک جان گرفت و آدم شد. ملایک همه به سجده در آمدند وتسبیح خالق گفتند، مگر شیطان که از بارگاه او رانده شد و خاک به برتری نسیمی که در او دمیده شده بود، برتری یافت و آدمی به این خلقت شگفت و بی همتا پدید آمد. من و تو آدمیم با سرچشمه ای از همان خاک تا به یمن آن نسیم دمیده شده در جانمان، همیشه سبز و بهاری باشیم و هماره زنده و بیدار. آمدیم تا همیشه سرشار از عطر خوش آن نسیم، آسمانی بمانیم. آمدیم تا به روح بخشیِ آن نسیم خوش نواز، از خاک بروییم و بالا رویم و به عالم هستی، روییدن را، سبز بودن را و به کمال رسیدن را بنماییم.

 

 

 

 

معجزه خلقت

خداوند گنجینه ای پنهان بود. دوست می داشت که شناخته شود؛ پس خلق را آفرید تا شناخته شود و انسان را با خلقتی بی نظیر، به نیکوترین صورت آفرید و از روح خود در او دمید تا شایسته بندگی اش باشد و عبادت او کند. وزش این نسیم روح بخش از سرعشق بود و انسان تجلی گاه این عشق بود. انسان آمد تا عاشقی کند و بهای این عاشقی، معبود بود. بنگر اعجاز آفرینش را که خاک بی مقدار را به نسیمی از سر دوستی تا کجا می برد و به کجا می رساند. بنگر اعجاز آفرینش را و قدرت آفریننده را در این معجزه خلقت و به سجده درآی و بندگی کن.

 

 

 

 

مُهرِ مِهر

شیطان از آتش آفریده شد و انسان از خاک، و شیطان آتش را بر خاک برتر دید و سر فرود نیاورد، او گِل را دید و دل را ندید. غافل از آن که مُهر محبت، بر خاک حک می شود، نه بر آتش که بر آتش هیچ حک نمی شود و انسان از خاک پدید آمد تا مُهر محبت خالق بر او حک شود و نشان بندگی بر جای ماند و این مهر بماند؛ چونان گنجی که مُهر امانت خورده و باید که بماند تا روزی که موعد دیدار در رسد و گاه باز پس دادن امانت آید و مُهر بر جای باشد، نه زیر پای اسب سرکش نفس لگدکوب شده، نه به اغوای شیطان رانده شده، فرو شکسته و به آتش محبت غیر او سوخته. دل انسان، جایگه محبت اوست و این مُهر مِهر باید که بماند، دست نخورده و رنگ نباخته تا روزی که در آغوش خاک مَلِکی پرسد که کیست محبوب تو؟ این مُهر بیابد و آن مِهر دریابد و انسان چونان امانتداری امین، سربلند و سرافراز در آغوش مِهر خالق جای گیرد و به سلام و تحیت به وادی رحمت او داخل شود.

 

 

 

 

غبار کوی توام

من از خاک آمده ام؛ از خاکی که روح تو در آن دمیده شده، نام تو بر آن حک شده و به زلال عشق تو سرشته شده. معبود من، ای خالق سراسر مهر من، ای لطیف! من از خاک آمده ام. آن دم که تو روحت را در من دمیدی، به جان آمدم، چون غباری به نسیم تو به هوا برخاستم و قصد کوی تو کردم. من اگر زنده ام، اگر رو به بالایم، اگر سر بر آسمان دارم و اگر مسافر افلاکم، به نسیمی است که تو از سر مهر بر من وزیدی؛ و گرنه من آن ذره غبار ناچیز و بی مقدار هم نبودم. بی اراده تو من هیچ نبودم و نیستم؛ چه رسد به آن که بالانشین عرش ملایک باشم و مسافر کوی رحمت تو. خدای من! بی اراده تو من هیچ نبودم و نیستم. تو مرا خواسته ای، تو مرا از خاک آورده ای، روحت را بر من دمیده ای و نامت را، مهرت را و عشقت را بر گِل دلم حک کرده ای و همه فخر من آن است که غباری برخاسته به هوای توام. پس در کوی خود پایدارم دار.

 

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: لحظه ای تامل ,
تاریخ :
بازدید : 51
نویسنده : H O S S E I N I
پس این چی؟!...(مجموعه تصاویر برای لحظه ای تامل)

 

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 از کارتون توی یک اداره مدرن راضی نیستین؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

هنوز هم از گرسنگی مینالید؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

از خواب توی تخت خواب سفتتون خسته شدین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

هنوز قدر محبت و مراقبت های والدینتون رو نمیدونین؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

راحتی و آسایش باعث میشه وقت مطالعه خوابتون ببره؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

آیا آرامش و لذت یک حمام گرم رو دارین و باز هم از زندگی مینالین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

هنوز هم از اینکه دستاتون وقتی ظرفای خودتون رو میشورین آسیب میبینه نگران هستین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس دسـتـای کـوچـیـک ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

Louis Vuitton کافی نیست؟ مارک های جدید تر میخواین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

از بازی های تکراری خسته شدین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

کار دیگه ای برای انجام دادن ندارین؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

با داشتن پاهایی سالم هنوزم مینالید؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز


همیشه به یاد داشته باش:

درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت میکنی، مردمانی هم هستند که برای داشتن زندگی مثل تو و بودن به جای تو حاضرند به هر کاری دست بزنند …

پرشین استار



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: پس این چی؟! , , , (مجموعه تصاویر برای لحظه ای تامل) ,
تاریخ :
بازدید : 85
نویسنده : H O S S E I N I
تربيت فرزند ؛ قبل از تولد

 

قال رسول الله صلي الله عليه و آله:

السّعيد من سعد في بطن أمّه و الشّقيّ من شقي في بطن أمّه.

خوشبخت كسى است كه در شكم مادرش خوشبخت شده و بدبخت كسى است كه در شكم مادرش بدبخت شده است. [ نهج الفصاحة ، صفحه: ۵۳۰]

اين روايت، بخشي از عوامل خوشبختي و بدبختي را قبل از تولد مي داند

يعني بخشي از خوشبختي انسان در رحم مادر شكل مي گيرد و بخشي از شقي شدن فرزند نيز در رحم مادر

پس والدين خصوصا مادر ، بايد در اين دوران مراقبات ويژه اي مخصوصا در رابطه با غذا خوردن داشته باشند

پيشنهاد ما اين است كه حتما حتما كتاب “ريحانه بهشتي يا فرزند صالح “ اثر خانم سیما میخبر،كه باهمکاری جمعی از خواهران حوزه علمیه جمع آوري شده و شامل برنامه هاي اخلاقی ، عبادی ، پزشکی و تغذیه اي از قبل بارداری تا پایان شیردهی است ؛ را مطالعه بفرماييد

به یك بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است.

گفت: چه كرده است؟

گفتند: سقایی مشك آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یك سوزن به مشك آب فرو كرد و این آب هایش خالی شد.

آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، همسر شروع كرد به منقلب شدن و گفت: باید اینطور باشد، گفت: چرا؟

گفت: من وقتی حامله بودم، از كنار درخت اناری گذشتم، انار مردم بود. دهنم پر آب شد، یك سوزن در انار فرو كردم و از این سوراخ آب انار را خوردم. آن آب انار خلافی كه خوردم، باید. . .

من سوزن به انار زدم، باید بچه ام به مشك سوزن بزند [حجت ااسلام قرائتي در برنامه درسهايي از قرآن ۰۴/ ۰۷/ ۸۷]

 

حكمي از جانب حضرت حجت براي امام خميني

 

روز ۲۲ بهمن که امام فرمان دادند مردم در خیابانها بریزند چون ما مملکت نظامی نداریم

این جریان را به مرحوم آیت الله طالقانی اطلاع دادند. در آنجا من در خدمت ایشان بودم .

آیت الله طالقانی از منزلشان به امام در مدرسه علوی تلفن زد و مدت یک ساعت یا نیم ساعت با امام صحبت کردند.

برادران بیرون از اتاق بودند. فقط می دیدند آیت الله طالقانی مرتب به امام عرض می کنند آقا شما ایران نبودید، این نظام پلید است، به صغیر و کبیر ما رحم نمی کند، شما حکمتان را پس بگیرید.

و مرتب شروع کردند از پلیدی و ددمنشی نظام گفتن تا شاید بتوانند موضع امام را تغییر بدهند، تا ایشان این فرمانی را که راجع به ریختن مردم به خیابانها داده اند پس بگیرند. برادران یک مرتبه متوجه شدند آقای طالقانی گوشی را زمین گذاشته و به حالت متأثر رفت و در گوشه اتاق نشست.

برادران که این گونه دیدند بعد از لحظاتی خدمت ایشان رفتند. ابتدا این تصور پیش آمد که امام به ایشان پرخاش کرده اند که شما چرا دخالت می کنید و از این چیزها. لذا وقتی به مرحوم آیت الله طالقانی اصرار کردند که جریان چه بود؟ ایشان گفتند: هر چه به امام عرض کردم حرف مرا رد کردند و وقتی دیدند من قانع نمی شوم فرمودند:«آقای طالقانی، شاید این حکم از طرف امام زمان باشد» این را که از امام شنیدم دست من لرزید و با امام خداحافظی کردم چون دیگر قادر نبودم که حتی پاسخ امام را بدهم.

] برداشتهایی از سیره امام خمینی(ره) ؛ ج ۳، ص ۱۵۸ [

 

عوامل تربيت بد كودكان ۱

 

 

  1. كوتاه آمدن ؛ بعد از رفتار غلط كودك

مثال ۱: با بچه بازي نمي كنيم ؛ وقتي شلوغ كرد ، بازي مي كنيم ؛ حال بچه چه ياد مي گيرد؟ “هر گاه به حرفت نكردند ؛ شلوغ كن”

مثال ۲ : وسيله اي مي خواهد و ما قبول نمي كنيم؛ گريه مي كند، قبول مي كنيم ؛ حال بچه چه ياد مي گيرد؟“هر گاه به حرفت نكردند ؛ گريه كن”

در يك كلمه كودك ياد مي گيرد كه : “اگر مي خواهي به چيزي برسي ،بايد از راه زور وارد شوي”

  1. اظهار رفتار غلط توسط والدين؛ بعد از رفتار غلط كودك

مثلا: به فرزندمان گفته ايم، رختخوابت را جمع كن و او جمع نكرد؛ ما سرش فرياد مي زنيم و او جمع مي كند؛ حال بچه چه ياد مي گيرد؟ “فقط زماني به حرف كن ،كه سرت فرياد زدند”

  1. فقط بدي را ديدن

بعضي از تربيت ها ، تربيت مگسي است؛ زيرا مگس از همه جاي سالم ،فقط روي زخم مي نشيند

برخي از والدين هم فقط بدي فرزند را ميبينند

مثلا: فرزندمان هميشه لباسش را نجس مي كند و ما او را دعوا مي كنيم . اما اين بار دستشويي اش را گفت. آيا ما او را تشويق كرديم/

و يا هميشه با برادرش دعوا مي كند ، اما اين دفعه ، دارند با هم بازي مي كنند . آيا اين بار ما او را تشويق مي كنيم؟

 

عوامل تربيت بد كودكان 2

 

 

    ۴٫  رفتار بد اطرافيان

كودك از گفتار بسيار كم مي آموزد و از رفتار بسيار زياد

ما آينه رفتار كودك هستيم

نمي شود به فرزندمان بگوييم دروغ نگو ، فحش نده ، نمازت را اول وقت بخوان و … ؛ و خود عمل نكنيم

     ۵٫  گفتار بد اطرافيان

اگر فرزندمان كار خطايي انجام داد؛ به او نگوييم “تو را دوست ندارم” . اين جمله شخصيت او، و تمام تكيه گاه او را ويران مي كند. بگوييم “از اين رفتارت خوشم نيامد” و يا ” اين كارت را دوست نداشتم”

و يا جملات اشتباهي نظير : نفهم ، كند ذهن ، آيكيو، كودن ، نميشه به تو اعتماد كرد، نمي توني درست راه بري و… كه همه شخصيت كودك را نشانه گرفته است

در يك جمله ” رفتارش را زير سوال ببريد ؛ نه شخصيتش را”

     ۶٫ دستور دادن هاي غلط

  • زياد: از آنجايي كه كودك تمايلي به شنيدن دستور ندارد؛ احتمالا سرپيچي خواهد كرد
  • كمتر از حد : كه اين هم بد است و فرزند را بي ادب ، مغرور و خودخواه؛ طلبكار و… بار مي آورد
  • سخت: اول ببينيم آيا كودك توان انجام اين كار را دارد بعد دستور دهيم
  • پشت سر هم
  • بي موقع: مثلا كودك در حال ديدن كارتون مورد علاقه و يا بازي مورد علاقه اش است ؛ صدا مي زنيم : درست را بخوان
  • مبهم: كودكمان در حال انجام دادن چند فعل خطا با هم است؛ ما مي گوييم :بسته ديگه، و كودك نمي فهمد چي بس است

     ۷٫ تهديد و تنبيه هاي غلط

  • آنهايي كه هيچ وقت عملي نميشود ؛ مثلا به بابات مي گم و نمي گوييم
  • در عصبانيت
  • مي گذاريم رفتار بچه به اوج برسد؛ مثلا مي دانيم بچه ها تا ۲ دقيقه ي ديگر دعوايشان مي شود؛ خوب زودتر موضوع را عوض كنيم
  • بي ثبات؛ يك موقع براي يك خطايي تنبيه مي كنيم و يكبار براي همان خطا هيچ نمي گوييم

 

 

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: تربيت فرزند ؛ قبل از تولد ,
تاریخ :
بازدید : 85
نویسنده : H O S S E I N I
اولين شخصي كه وارد جهنم ميشود

قال اباعبدالله الحسين عليه السلام: یاهذا کفّ عن الغیبة فإنها أدام کلاب النّار

شخصي نزد امام حسين  از کسي غيبت کرد، امام فرمود:

 اي فلاني دست از غيبت بردار زيرا غيبت نان و خورش سگهاي دوزخ است.[منبع :تحف العقول، صفحه ۱۷۷ ]

از سوى خدا به موسى وحى شد:

 هر غيبت كننده‏ اى كه با توبه از دنيا برود، آخرين كسى است كه به بهشت وارد مى‏شود و هر غيبت‏ كننده‏ اى كه بر آن اصرار داشته باشد، و با اين حال از دنيا برود و توبه نكند، اوّلين كسى است كه داخل دوزخ مى‏گردد      

إرشاد القلوب إلى الصواب  ، جلد‏۱  ؛صفحه ۱۱۶

آيت الله مظاهري مي فرمايند:

من سی سال با استاد بزرگوارم رهبر عظیم الشأن انقلاب بودم، به جان این شخصیت بزرگوار قسم می خورم مطلبی که شبهه غیبت باشد از ایشان ندیدم. غیبت که نه، شبهه غیبت هم ندیدم . فراموش نمی کنم یک وقت ایشان برای درس گفتن به مسجد سلماسی آمدند نفس ایشان به شماره افتاده بود، فرمودند: «والله تا حال اینقدر نترسیده ام» و افزودند: «نیامده ام که درس بگویم، آمده ام که قدری حرف بزنم.»

من که تقریبا ده پانزده سال درس ایشان می رفتم هیچ وقت یک جسارت از ایشان به طلبه ها ندیدم امام در این حالت بود که فرمودند: «اگر علم نداری، اگر عقل نداری، اگر دین نداری، عاقل باش و نخواه که هویت انسانیت را به هم بزنی» بعد هم به خانه رفتند و تب مالت ایشان عود کرد و سه روز برای تب مالت در خانه ماندند .

همه این قضایا برای این بود که شنیده بودند یک طلبه پشت سر یکی از مراجع غیبت کرده بود . امام خودش غیبت نکرده بود بلکه یک طلبه پشت سر یکی از مراجع غیبت کرده اما نفس او به شماره افتاده بود!»سرگذشت‌هاي ويژه از زندگي‌ امام خميني رحمه الله ، ج ۵، ص ۱۶۴٫

 

پاسخي عجيب به موضوع علم بهتر است يا ثروت

در اربعين جار اللّه علّامه مسطور است كه چون حديث: «انا مدينة العلم و على بابها » به گوش بعضى از خوارج رسيد، از راه حسد هيجده نفر از عالمان ايشان پيش امير المؤمنين آمده گفتند: يا على، ما هركدام از تو يك سؤال مى‏كنيم؛ اگر جواب هركدام از ما جداجدا دادى، پس مى‏دانيم كه تو به تحقيق در مدينه علم رسولى. امير المؤمنين گفت: بپرسيد آنچه به خاطر داريد. پس يكى پيش آمده سؤال نمود كه علم بهتر است يا مال؟ فرمود: علم بهتر است. گفت: به چه دليل؟

فرمود: به درستى كه علم ميراث پيغمبر است و مال ميراث قارون و هامان و فرعون.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه مال را تو نگهبانى و علم نگهبان توست.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه صاحب مال را دشمن بسيار است و صاحب علم را دوست.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه به تصرّف كم شود و علم به تصرّف زياده.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه صاحب مال را بخيل خوانند و صاحب علم را كريم.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه مال را از دزد بايد محافظت كرد و علم را حاجت به محافظت نيست.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه از صاحب مال فردا حساب بطلبند و از صاحب علم نه

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه مال به طول زمان كهنه مى‏شود و علم نه.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه از علم دل روشن مى‏شود، از حبّ مال سياه.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه صاحب مال همچو فرعون دعوى خدايى كند و صاحب علم گويد: «ما عبدناك حقّ عبادتك

و بعد از اداى جواب سؤالات فرمود: به خدايى كه جان على بن ابى طالب در قبضه قدرت اوست، اگر شما سؤال كنيد تا مادامى كه من زنده باشم، هر آينه جواب غير مكرّر دهم. چون آن خوارج اين‏چنين علم و دانايى از امير المؤمنين- كرّم اللّه وجهه- مشاهده كردند، هيجده نفر با جمعى از تابعان خود زبان به استغفار گشاده، تائب و مؤمن شدند

مناقب مرتضوى، كشفى ؛ صفحه:۲۶۲

بيشترين دعايي كه آيت الله بهجت توصيه مي فرمودند چه دعايي است

در كتاب برگى از دفتر آفتاب آمده است: زماني كه نابغه قرن؛ سيد محمد حسين طباطبايي ؛حافظ معروف قرآن در ۳ سالگي؛ از آيت الله بهجت سفارش دعا كرد، آقا فرمودند: «اين دعايى را كه مىخوانم شما و هر كس كه خواهان تحفّظ است در هر صبح و شب سه مرتبه بخواند، سپس در حالى كه روى سر محمّد حسين دست مىكشيدند اين دعا را خواندند كه : …

آيت الله ري شهري در كتاب زمزم عرفان صفحه ۳۰۳ مي فرمايند: يكي از دعاهايي كه آيت الله بهجت بسيار سفارش مي فرمود …

دكتر احمدي نژاد؛ رييس جمهور وقت ؛ در اولين ديدارش با آيت الله بهجت در خواست دعا مي كند و آيت الله بهجت مي فرمايند: اين دعا را زياد بخوانيد كه …

و آن دعا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: لَا تَدَعْ أَنْ تَدْعُوَ بِهَذَا الدُّعَاءِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِذَا أَصْبَحْتَ وَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِذَا أَمْسَيْتَ

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ

فَإِنَّ أَبِي ع كَانَ يَقُولُ هَذَا مِنَ الدُّعَاءِ الْمَخْزُونِ.

از امام صادق (عليه السلام) فرمود: اين دعا را فراموش نكن كه سه بار در آغاز صبح و سه بار در آغاز شب بخوانى زيرا پدرم مى‏فرمود: اين از دعاهاي گنجينه است( و نااهلان به آن دسترسي ندارند)         الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏۲، ص: ۵۳۴

 

عملي بعد از سجده شكر

در مطلب قبل به چگونگي سجده شكر اشاره شد و كلامي از خداوند به حضرت موسي بيان شد ، حال روايت ديگري مشابه همان روايت با اندكي تغيير و مفصل تر.

روايت : عملي بعد از سجده شكر

امام صادق عليه السلام مي فرمايند: خداوند به موسى وحى كرد: اى موسى، آيا مى‏دانى كه چرا تو را از ميان خلقم انتخاب كردم تا با تو حرف بزنم؟

موسى گفت: نه خداوندا.

خداوند فرمود: من در همه روى زمين از تو متواضع‏تر نسبت به خودم نديدم.

در اين هنگام موسى سر به سجده گذاشت و دو قسمت رويش را به زمين ماليد، براى ابراز تذلل به خداوند. پس خداوند به وى وحى فرمود:

اى موسى، سرت را از خاك بردار و دستت را به روى زمين كه سجده كرده‏اى بكش و با آنها صورتت و آنچه به بدنت مي رسد رامسح كن. چون اين كار دواى هر درد و آفت مى‏باشد [ وسائل الشيعة، جلد ‏۷، صفحه: ۱۴]

خندهبوسهلبخند

شخصي نامه اي به شيخ حسنعلي نخودكي اصفهاني مي نويسد كه: چه چیزی تعلیم می‌دهید که برای درمان درد قلب مفید باشد؟

شيخ حسنعلي، اينگونه پاسخ مي دهد: نمازت را اول وقت بخوان و بعد از نماز، دستت را روی مهر بگذار و سه مرتبه، سوره توحید را بخوان و سه صلوات بفرست و بعد دستت را روی قلبت بگذار. [آثار و برکات نماز اول وقت، ص ۴۵٫و داستانهایی از نماز اول وقت، ص ۱۱۹ و ص ۱۲۰٫]

پس يكي ديگر از اعمال بعد از نماز ؛ كشيدن دست به موضع سجده و بعد ، كشيدن آن به بدن است

 

شيعه ما نيست كسي كه …

عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ كَثِيراً مَا كُنْتُ أَسْمَعُ أَبِي يَقُولُ

  1. لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ لَا تَتَحَدَّثُ الْمُخَدَّرَاتُ بِوَرَعِهِ فِي خُدُورِهِنَّ …

امام موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود: بسيارى از مواقع از پدرم مى‏ شنيدم كه مى‏فرمود:

  1. شيعه ما نيست كسى كه سخن گفتنش با زنان پرده ‏نشين از روى پارسايى (يعنى همراه با اجتناب از گناه) نباشد …

اين نكته بسيار مهم است، كه رئيس مذهب تشيع ، مي فرمايد شيعه ما نيست كسي كه در صحبت با نامحرم دقت نداشته باشد

ايشان در جاي ديگري مي فرمايند:

وَ نَهَى أَنْ تَتَكَلَّمَ الْمَرْأَةُ عِنْدَ غَيْرِ زَوْجِهَا أَوْ غَيْرِ ذِي مَحْرَمٍ مِنْهَا أَكْثَرَ مِنْ خَمْسِ كَلِمَاتٍ مِمَّا لَا بُدَّ لَهَا مِنْه‏ [من لا يحضره الفقيه؛جلد ‏۴ ؛صفحه ۶ ]

پيامبر نهى فرمود كه زن نزد غير همسرش يا خويشان محرمش بيش از پنج كلمه صحبت كند ، آن هم در صورت ضرورت

اين روايت براي صحبت كردن معمولي بود ، خدا نكند كسي با نا محرم شوخي كند كه در روايتي از پيامبر اسلام آمده است :

هر كس با نامحرم شوخى كند، براى هر كلمه‏ا ى كه در دنیا با او سخن گفته است هزار سال او را در دوزخ زندانى مى‏كنند. [ثواب الاعمال وعقاب الاعمال -ترجمه انصارى،صفحه ۵۶۷ ]

داستانك:

یکی از راویان می‌گوید در کوفه به زنی قرآن می‌آموختم، روزی با او شوخی کردم، بعد به دیدار امام باقر (علیه‌السلام) شتافتم،

امام باقر (علیه‌السلام) فرمود: آن که (حتّی) در پنهان مرتکب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجّهی ندارد، به آن زن چه گفتی؟ از شرمساری چهره‌ام را پوشاندم و توبه کردم، امام فرمود: تکرار نکن.   [منبع:بحار الأنوار ، جلد ‏۴۶، صفحه: ۲۴۷]

 

 

از دوستان ما نيست كسي كه …

عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ كَثِيراً مَا كُنْتُ أَسْمَعُ أَبِي يَقُولُ

…   ۲٫ وَ لَيْسَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا مَنْ هُوَ فِي قَرْيَةٍ فِيهَا عَشَرَةُ آلَافِ رَجُلٍ فِيهِمْ خَلْقُ اللَّهِ أَوْرَعُ مِنْهُ.

امام موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود: بسيارى از مواقع از پدرم مى‏ شنيدم كه مى‏فرمود:

…   ۲٫ و از دوستان ما شمرده نمى‏شود كسى كه در قريه ‏اى كه ده هزار نفر در آن زندگى مى‏كنند باشد و در بين آنان پارساتر از او هم وجود داشته باشد.

ورع يعني نه تنها خودداري از حرام ؛ بلكه دوري كردن از شبه گناه

****************

آيت الله سيدمحمدباقر درچه اي که از اساتيد مرحوم آيت الله بروجردي بودند، روزي به همراه تعدادي از علماء ميهمان يکي از بازرگانان بود. بعد از صرف مقدار کمي غذا، ميزبان قباله اي را براي گرفتن امضاء خدمت سيد آورد. آن قباله مشکلي داشت که با نظر و فتواي سيد، حرام تلقي مي شد. سيد دانست که آن ميهماني مقدمه اي براي امضاء بوده و لذا شبهه رشوه دارد. رنگ صورتش تغيير کرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود: من به تو چه بدي کرده بودم که اين زقوم را به حلق من ريختي؟ چرا اين نوشته را پيش از ناهار نياوردي تا دست به اين غذا آلوده نکنم. سپس دوان دوان به مدرسه آمد و کنار باغچه مقابل حجره اش نشست و با کوشش همه آنچه را که خورده بود استفراغ کرد و پس از آن نفس راحتي کشيد. [اسلام مجسم ص ۵۴۲]

***************

حجت الاسلام مسعودي خميني مي فرمود:

فردي خدمت حضرت امام خميني (رحمت الله عليه) آمد و شصت هزار تومان(با پول آن زمان كه بسيار زياد بود)سهم امام داد و بعد يك رساله خواست.

امام فرمودند: رساله را از كتابفروشي تهيه كنيد [هزار و يك نكته اخلاقي از دانشمندان صفحه ۴۳]

 

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: اولين شخصي كه وارد جهنم ميشود ,
تاریخ :
بازدید : 82
نویسنده : H O S S E I N I
عنايت حضرت ولي عصر به انقلاب

مرحوم حجت الاسلام سید محمد کوثری (ره)( روضه خوان مراسم های امام خمینی) نقل مینماید:

یک روز من در منزل آقای آیت الله فاضل لنکرانی، از استادان حوزه علمیه قم بودم و یکی از فضلای مشهد آنجا بودند.

ایشان به نقل از یکی از دوستانشان نقل کردند که در نجف اشرف در خدمت امام بودیم و صحبت از ایران به میان آمد.

من گفتم این چه فرمایش هایی است که در مورد بیرون کردن شاه از ایران میفرمایید؟ یک مستأجر را نمیشود از خانه بیرون کرد، آن وقت شما میخواهید شاه را از مملکت بیرون کنید؟

امام سکوت کردند. من فکر کردم شاید عرض مرا نشنیده اند. سخنم را تکرار کردم.

امام برآشفتند و فرمودند: فلانی چه میگویی؟ مگر حضرت بقیةالله صلوات الله علیه به من (نستجیربالله) خلاف میفرماید؟! شاه باید برود.

و همان هم شد و شاه از مملکت بیرون رفت. میبینم که ایشان چنین پیوندی با حضرت بقیةالله (عج) داشتند. 

[كرامات امام خميني ص۴۹ و برداشتهایی از سیره امام خمینی(ره) ؛ ج ۳، ص ۱۵۷ ]

 



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: عنايت حضرت ولي عصر به انقلاب ,
تاریخ :
بازدید : 74
نویسنده : H O S S E I N I
 
مو را از ماست، بيرون مي كشند(1)

ما یَلفِظُ مِن قَولٍ إلا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتِیدٌ

خداوند متعال می‏فرماید:

«ما یَلفِظُ مِن قَولٍ إلا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتِیدٌ»؛[ ق آيه 18]

هیچ ‏كلامی از دهان شما بیرون نمی‏آید، مگر این كه نگهبانی آماده است و آن را ‏ضبط می‏كند.‏

كوچكترين كلام انسان ثبت مي شود مواظب باشيم!

داستانك:

پسر جناب شیخ رجبعلي خياط  -حاج محمود نکوگویان- به نقل از پدر می گوید:

آقا میرزا سید علی نطنزی غروی را دیدم که او را [ در برزخ] نگه داشته‌اند و مؤاخذه می‌کنند

 گفتم: چرا تو را نگه داشته‌اند؟

 گفت: داشتم سرحوض وضو می‌گرفتم، باران آمد، گفتم عجب باران به موقعی! حالا مرا نگه داشته‌اند و می‌پرسند: کدام کار ما بی موقع بوده؟ [گفتگو با فرزند شیخ رجبعلی خیاط در سايت راسخون يکشنبه، 29 ارديبهشت 1387]

بی اختیار گریه ام گرفت که اگر مرا بخواهند با این دقت مواخذه کنند چه  ...



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: مو را از ماست، بيرون مي كشند(1) ,
تاریخ :
بازدید : 68
نویسنده : H O S S E I N I
مو را از ماست، بيرون مي كشند(2)

 

مو را از ماست، بيرون مي كشند(2)

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ

خداوند متعال می‏فرماید:

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ  [زلزله آيات 7 و 8]

 پس هر كس ذرّه‏اى كار خير انجام دهد آن را مى‏بيند! *و هر كس ذرّه‏اى كار بد كرده آن را مى‏بيند!

كوچكترين حركت و كار انسان ثبت مي شود مواظب باشيم!

داستانك:

آيت الله شبيري زنجاني مي فرمودند:

من از نزديكان حاج احمد آقا فرزند امام شنيدم كه ايشان حضرت امام خميني را در خواب ديده اند .

از ايشان مي پرسند كه به شما چه گذشت؟

ايشان دست خود را بلند مي كنند و پايين مي آورند و مي گويند : بدان ،حركتي مانند اين حركت دستِ من در اينجا حساب دارد .

حاج احمد آقا مي پرسند: عبور از برزخ چه گذشت ؟!

امام مي فرمايند:

با وساطت اولياء الهي به خوبي گذشت [ كتاب حميم جلد 2 صفحه 215 - به نقل از كتاب روزنه هايي از عالم غيب صفحه 401 ]



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: مو را از ماست، بيرون مي كشند(2) ,
تاریخ :
بازدید : 77
نویسنده : H O S S E I N I
ثمره نفرين مادر

 

ثمره نفرين مادر

(به بهانه نزديكي به روز مادر)

 احسان به والدين

وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً  [اسراء آيه 23]

و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! هر گاه يكى از آن دو، يا هر دوى آنها، نزد تو به سن پيرى رسند، كمترين اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فرياد مزن! و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو!

داستانك:

از امام باقر(عليه السلام) روایت است که در بنی اسرائیل عابدی بود بنام جریح، که در صومعه خویش به عبادت مشغول بود.

روزی مادرش در حالی که وی به نماز اشتغال داشت، وی را بخواند، و او مادر را پاسخ نداد ـ (در بعضی روایات آمده که اگر جریح فقیه می بود می دانست که قطع نماز نافله و پاسخ مادر از نماز افضل بود) ـ مادر برگشت، و بار دوم آمد و او را صدا زد، و باز پاسخ نداد، تا سه بار. در این بار مادر وی را نفرین کرد و گفت: از خدای بنی اسرائیل می خواهم که تو را به خود واگذارد و یاریت نکند.

روز بعد زن بدکاره ای به کنار صومعه او آمده و فرزندی را که در رحم داشت در آنجا وضع حمل کرد، و ادعا کرد که فرزند از آن جریح است. در میان بنی اسرائیل شایع شد که آن کس که مردمان را از زنا نهی می نمود خود مرتکب زنا گشته است! حاکم دستور داد وی را بدار کشند، مادر بر سر و روی زنان به پای چوبه دار آمد. جریح گفت ساکت باش که این نتیجه همان نفرین تو است.

مردمان چون شنیدند گفتند: ما از کجا بدانیم که این تهمت و این نسبت دروغ است؟ جریج گفت: کودک را حاضر کنید. چون کودک بیاوردند، از او پرسیدند: پدرت کیست؟ وی به زبان آمد و گفت: فلان چوپان پدر من است، و بدین گونه خداوند بر اثر توبه جریح وی را نجات داد، و جریح سوگند یاد کرد که از این پس از خدمت مادر جدا نگردد  [بحار الأنوار ، ج‏71، ص: 75 ]



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: ثمره نفرين مادر ,
تاریخ :
بازدید : 86
نویسنده : H O S S E I N I
پاي مفسري كه قطع شد

احسان به والدين

در قرآن 4 بار ؛" و بالوالدين احسانا " آمده است  ؛ كه در تمام اين موارد قبلش بحث پرستيدن خدا مطرح شده است

... لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...

وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...

... أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...

وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْسانا ...

خدا نكند پدر و مادري ؛ فرزندشان را نفرين كنند و يا از او راضي نباشند.

داستانك:

 «زمخشری»،دانشمند بزرگ اهل سنت و صاحب تفسیر معروف «کشّاف»،يك پاي خود را در حادثه اي از دست داد.

او پس از ورود به بغداد و ملاقات با فقيه دامغاني ، علت قطع شدن پايش را اينگونه شرح مي دهد:

نفرین مادرم موجب پدید آمدن چنین گرفتاری است؛زیرا من، در ایام کودکی،گنجشکی را گرفتم و نخی به پایش بستم و پرهایش را کندم.در این میان،ناگهان پرنده از دستم فرار کرد و در اثر این کار پای چپش  جدا شد.

مادرم وقتی از این ماجرا باخبر شد، برآشفت و به من گفت:خدا پای چپت را  قطع کند،همچنان که پای چپ  این حیوان زبان بسته را جدا ساختی!

پس از مدتي از اسب افتادم و پاي چپم شكست.

پزشكان چاره اي جز قطع پايم نديدند . و اين در اثر نفرين مادر بود.

منبع :كتاب عظمت يك نگاه صفحه 180 به نقل از كتاب مقام والدين در اسلام صفحه 125



:: موضوعات مرتبط: -------------------موضوعات مختلف------------------- , لحظه ای تامل , ,
:: برچسب‌ها: پاي مفسري كه قطع شد ,

صفحه قبل 1 صفحه بعد

آپلود عکس" />
علاقمندیها: برنامه نویسی کامپیوتر، مطالعه اخبار موسیقی، سفر، مطالعه مقالات تخصصی، مطالعه وبلاگها و ... با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 7
بازدید هفته : 32
بازدید ماه : 853
بازدید کل : 4871
تعداد مطالب : 5367
تعداد نظرات : 20
تعداد آنلاین : 1

تماس با من تلگرام تماس با من در اینستاگرام

بازديد امروز: 9

بازديد ديروز: 7

بازديد هفته: 32

بازديد کل: 853

تعداد مطالب: 5367

گوگل امروز : 1

گوگل ديروز: 1

بازديد ماه: 853

آي پي ديروز : 2

آي پي امروز: 2

بازديد سال: 4871

RSS

Powered By
loxblog.Com