موزیک پلیر

آپلود عکس دامن دولت جاوید و گریبان امید
آپلود عکس وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 70
نویسنده : J A V A D
دامن دولت جاوید و گریبان امید پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند آن که گویند به عمری شب قدری باشد مگر آن است که با دوست به پایان آرند دامن دولت جاوید و گریبان امید حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردی که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند بلکه آن نیز خیالی است که می‌پندارند سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند سعدي

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
سعدی شیرازی : من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 80
نویسنده : J A V A D
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد باری حریفی جو که او مستور دارد راز را روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 66
نویسنده : J A V A D
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را حال نیازمندی در وصف می‌نیاید آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت چندان که بازبیند دیدار آشنا را نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 78
نویسنده : J A V A D
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد باری حریفی جو که او مستور دارد راز را روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 72
نویسنده : J A V A D
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب در میان یاوران می‌گفت یار خویش را گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود به که با دشمن نمایی حال زار خویش را گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق تا میان خلق کم کردی وقار خویش را ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 77
نویسنده : J A V A D
چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری عود است زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست درمان درد سعدی با دوست سازگاری سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 70
نویسنده : J A V A D
مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکند است اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل آکند است ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 74
نویسنده : J A V A D
عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانه لیلی کجا رود گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست بسیار سر که در سر مهر و وفا رود ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست قارون اگر به خیل تو آید گدا رود مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست چون می‌رود ز پیش تو چشم از قفا رود حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی کاین پای لایقست که بر چشم ما رود در هیچ موقفم سر گفت و شنید نیست الا در آن مقام که ذکر شما رود ای هوشیار اگر به سر مست بگذری عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود ما چون نشانه پای به گل در بمانده‌ایم خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود ای آشنای کوی محبت صبور باش بیداد نیکوان همه بر آشنا رود سعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوست در پات لازمست که خار جفا رود سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 78
نویسنده : J A V A D
شیخ اجل سعدی جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال جماعتی که نظر را حرام می‌گویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مردست در کمند غزال تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال اگر مراد نصیحت کنان ما اینست که ترک دوست بگویم تصوریست محال به خاک پای تو داند که تا سرم نرود ز سر به درنرود همچنان امید وصال حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده خونین نبشته صورت حال سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 81
نویسنده : J A V A D
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی به از این چه ارمغانی که تو خویشتن بیایی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی شیخ اجل سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 84
نویسنده : J A V A D
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی به روان آدمیت رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت شیخ اجل سعدی علیه الرحمه

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 77
نویسنده : J A V A D
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود یار با یار سفرکرده به تنها نرود باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود به سر خار مغیلان بروم با تو چنان به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند که در ایام گل از باغچه غوغا نرود همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود هر که ما را به نصیحت ز تو می‌پیچد روی گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند هر که او را غم جانست به دریا نرود سعدیا بار کش و یار فراموش مکن مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 74
نویسنده : J A V A D
هر دم از عمر می‌رود نفسی چون نگه می‌کنم نماند بسی ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی خجل آنکس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت خواب ِنوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل [سبیل = راه] هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت وان دگر پخت همچنان هوسی وین عمارت بسر نبرد کسی یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار نیک و بد چون همی بباید مرُد خُنُک آنکس که گوی نیکی برُد برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس ز پیش فرست عمر برَف است و آفتاب تموز [آفتاب مردادماه] اندکی ماند و خواجه غَره هنوز ای تهی‌دست رفته در بازار ترسمت پُر نیاوری دستار هر که مزروع خود بخورد به خو یـد [ خید خوانده می‌شود. خوشه نارس گندم و جو] وقت خرمنش خوشه باید چید از کتاب بوستان شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 75
نویسنده : J A V A D
ماه فروماند از جمال محمد سرو نروید باعتدال محمد قدر ملک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد وعده دیدار هر کسی بقیامت لیله الاسری شب وصال محمد آدم و نوحو خلیل و عیسی و موسی آمده مجموع در ظلال محمد عرصه دنیا مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد شمس و قمر بروز حشر نتابند نور نتابد مگر جمال محمد وانکه پیرایه بسته جنت و فردوس بوکه قبولش کند بلال محمد شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمد چشم مرا تا بخواب دیده جمالش خواب نمیکرد از خیال محمد سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D
خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست کام هر جوینده‌ای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زانکه هر کس محرم پیغام نیست آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست تا نسوزد برنیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست هر کسی را نام معشوقی که هست می‌برد، معشوق ما را نام نیست سرو را با جمله زیبایی که هست پیش اندام تو هیچ اندام نیست مستی از من پرس و شور عاشقی و آن کجا داند که درد آشام نیست باد صبح و خاک شیراز آتشیست هر که را در وی گرفت آرام نیست خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست سعدیا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام نیست شیخ اجل سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 64
نویسنده : J A V A D
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت / سعدی اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت که نظر نمی‌تواند که ببیندت که ماهی من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی و گر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی شیخ اجل سعدی شیرازی اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت که نظر نمی‌تواند که ببیندت که ماهی من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی و گر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی شیخ اجل سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را چنین جوان که تویی برقعی فروآویز و گر نه دل برود پیر پای برجا را تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو ببرد قیمت سرو بلندبالا را دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز نظر به روی تو کوری چشم اعدا را من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق معاف دوست بدارند قتل عمدا را تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری که بندگان بنی سعد خوان یغما را در این روش که تویی بر هزار چون سعدی جفا و جور توانی ولی مکن یارا سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 102
نویسنده : J A V A D
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت نما را آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 88
نویسنده : J A V A D
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را حال نیازمندی در وصف می‌نیاید آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت چندان که بازبیند دیدار آشنا را نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 96
نویسنده : J A V A D
شیرین دهان آن بت عیار بنگرید در در میان لعل شکربار بنگرید بستان عارضش که تماشاگه دلست پرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید از ما به یک نظر بستاند هزار دل این آبروی و رونق بازار بنگرید سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید عنبرفشانده گرد سمن زار بنگرید امروز روی یار بسی خوبتر از دیست امسال کار من بتر از پار بنگرید در عهد شاه عادل اگر فتنه نادرست این چشم مست و فتنه خون خوار بنگرید گفتار بشنویدش و دانم که خود ز کبر با کس سخن نگوید رفتار بنگرید آن دم که جعد زلف پریشان برافکند صد دل به زیر طره طرار بنگرید گنجیست درج در عقیقین آن پسر بالای گنج حلقه زده مار بنگرید چشمش به تیغ غمزه خون خوار خیره کش شهری گرفت قوت بیمار بنگرید آتشکدست باطن سعدی ز سوز عشق سوزی که در دلست در اشعار بنگرید دی گفت سعدیا من از آن توام به طنز این عشوه دروغ دگربار بنگرید سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 91
نویسنده : J A V A D
چنان خوب رویی بدان دلربایی دریغت نیاید به هر کس نمایی مرا مصلحت نیست لیکن همان به که در پرده باشی و بیرون نیایی وفا را به عهد تو دشمن گرفتم چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی چنین دور از خویش و بیگانه گشتم که افتاد با تو مرا آشنایی اگر نه امید وصال تو بودی ز دیده برون کردمی روشنایی نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من کسی دید خود عید بی‌روستایی من و غم ازین پس که دور از رخ تو چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟ از سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 133
نویسنده : J A V A D
شیخ اجل سعدی خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست به خدا و به سراپای تو کز دوستیت خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 94
نویسنده : J A V A D
من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم سعدی علیه الرحمه

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 81
نویسنده : J A V A D
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم سعدی علیه الرحمه

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 110
نویسنده : J A V A D
یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی بجای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمتست آیتی همی رفتی و دیده‌ها در پی اش دل دوستان کرده جان بر خیش نظر کردی این دوست در وی نهفت نگه کرد باری به تندی و گفت که ای خیره سر چند پویی پی ام ندانی که من مرغ دامت نی ام؟ گرت بار دیگر ببینم به تیغ چو دشمن ببرم سرت بی دریغ کسی گفتش اکنون سر خویش گیر از این سهل تر مطلبی پیش گیر نپندارم این کام حاصل کنی مبادا که جان در سر دل کنی چو مفتون صادق ملامت شنید به درد از درون ناله‌ای برکشید که بگذار تا زخم تیغ هلاک بغلطاندم لاشه در خون و خاک مگر پیش دشمن بگویند و دوست که این کشته دست و شمشیر اوست نمی‌بینم از خاک کویش گریز به بیداد گو آبرویم بریز مرا توبه فرمایی ای خودپرست تو را توبه زین گفت اولی ترست ببخشای بر من که هرچه او کند وگر قصد خون است نیکو کند بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش اگر میرم امروز در کوی دوست قیامت زنم خیمه پهلوی دوست مده تا توانی در این جنگ پشت که زنده‌ست سعدی که عشقش بکشت سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 100
نویسنده : J A V A D
من از آن روز که دربند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت تا بیایند عزیزان به مبارک بادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم به وفای تو کز آن روز که دلبند منی دل نبستم به وفای کس و در نگشادم تا خیال قد و بالای تو در فکر منست گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم می‌نماید که جفای فلک از دامن من دست کوته نکند تا نکند بنیادم ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل جهد سودی نکند تن به قضا دردادم ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم داوری نیست که از وی بستاند دادم دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح نتوان مرد به سختی که من این جا زادم سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 81
نویسنده : J A V A D
اما سعدی در بوستان، با اشاره ای کوتاه به معراج پیامبر، این قسمت از سفر را به زیبایی بیان می کند: شبی برنشست از فلک برگذشت به تمکین و جاه از ملک درگذشت چنان گرم در تیه قربت براند که بر سدره، جبریل از او باز ماند بدو گفت: سالار بیت الحرام! که ای حامل وحی برتر خرام چو در دوستی، مخلصم یافتی عنانم ز صحبت چرا تافتی؟ بگفتا: فراتر مجالم نماد بماندم که نیروی بالم نماند اگر یک سر موی برتر پرم فروغ تجلّی بسوزد پرم بوستان، «سعدی» و آخر سر، سیف فرغانی می گوید: گر چه سوی آسمان، همراه باشد جبرئیل چون تواند پای بر معراج پیغمبر نهاد؟ سفر زیبای پیامبر(ص)، رهاوردی برای امّتش داشت. وقتی دوزخیان را دید و از حالات آنها باخبر شد، دلش برای امّتش سوخت؛ کسانی که به حضرتش عشق می ورزند، امّا گاهی غفلت و گناه، آنها را از خدا و بهشت دور می کند. نتیجه شیرین سفر را شاعران، این گونه بیان کرده اند: چو ربّ العزّه در اسرار آمد پیمبر نیز در گفتار آمد که: یا رب! امّتی دارم گنه کار به فضل خود ز آتشْ شان نگه دار! عطار، «اسرارنامه» پی عصیان امّت، گفتگو کرد دلش خطّ نجاتی آرزو کرد برای امّت از درگاه عالی سند، پروانه، شمع لایزالی دل ما را پیام شادی آورد برای ما خط آزادی آورد وحشی، «ناظر و منظور» در آن خلوت که آن جا گم شود هوش نکرد از جمع گم نامان فراموش در آن دیوان، نبُرد از یاد، ما را خطی آورد و کردْ آزاد، ما را وحشی، «فرهاد و شیرین» لب به شکر، خنده بیاراسته امّت خود را به دعا خواسته همتش از گنج، توانگر شده جمله مقصود، میسّر شده نظامی، «مخزن الأسرار» هر چه آورد، بذل یاران کرد وقف کارگناه کاران کرد نظامی، «هفت پیکر» به عون است مسکین و محتاج شفاعت را به بالا کرده معراج امیر خسرو دهلوی منابع 1. منطق الطیر، عطار، به کوشش: محمّدرضا شفیعی کدکنی، تهران: سخن، 1383. 2. اسرارنامه، عطار، صفی علی شاه، 1376. 3. کلیات نظامی گنجوی، تصحیح: وحید دستگردی، تهران: نگاه، 1372. 4. کلیات، سعدی، محمّدعلی فروغی، تهران: علمی، 1336. 5. دیوان وحشی بافقی، تصحیح: حسن مُخابر، تهران: نامک، 1374. 6. رخسار صبح، جلال الدین کزّازی، تهران: مرکز، 1376. 7. دایره المعارف دانش بشر، تهران: فرهنگ نشر نو، 1380. 8. معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، تهران: آرایه، 1378.

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 96
نویسنده : J A V A D
شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی: برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز ****************** خیام نیشابوری: بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است بر طرف چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است ****************** شعر درباره نوروز از حافظ شیرازی: ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی ****************** شعری از نظامی گنجوی درباره بهار بهاری داری از وی بر خور امروز که هر فصلی نخواهد بود نوروز گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد چو هنگام خزان آید برد ، باد ****************** شعری زیبا درباره بهار از مولوی: ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 96
نویسنده : J A V A D
شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی: برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز ****************** خیام نیشابوری: بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است بر طرف چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است ****************** شعر درباره نوروز از حافظ شیرازی: ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی ****************** شعری از نظامی گنجوی درباره بهار بهاری داری از وی بر خور امروز که هر فصلی نخواهد بود نوروز گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد چو هنگام خزان آید برد ، باد ****************** شعری زیبا درباره بهار از مولوی: ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 84
نویسنده : J A V A D
گر بیایی دَهَمت جان و نیایی کُشَدَم غم، من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی ! "سعدی شیرازی"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 99
نویسنده : J A V A D
عرفانی ترین شعر سعدی به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 92
نویسنده : J A V A D
عرفانی ترین شعر سعدی به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 101
نویسنده : J A V A D
سعدی : شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صادق آنست که پاکباز باشد به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم به کدام دوست گویم که محل راز باشد چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 93
نویسنده : J A V A D
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید بر طاق ایوان فریدون نبشته بود جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 89
نویسنده : J A V A D
یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می‌کرد سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگرانست. بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند از : گلستان سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 102
نویسنده : J A V A D
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر الشاةُ نظیفةٌ و الفیلُ جیفةٌ. اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری به ابلهی فربه اسب تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویله خر به پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند. تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد هر پیسه گمان مبر نهالی باشد که پلنگ خفته باشد شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گرد در میان خاک و خون بینی سری کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری اسب لاغر میان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند کس نیاید به زیر سایه بوم ور همای از جهان شود معدوم پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر از : گلستان سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 112
نویسنده : J A V A D
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد. درختی که اکنون گرفتست پای به نیروی شخصی برآید ز جای و گر همچنان روزگاری هلی به گردونش از بیخ بر نگسلی سر چشمه شاید گرفتن به بیل چو پر شد نشاید گذشتن به پیل سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه می‌داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقع دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت قرص خورشید در سیاهی شد یونس اندر دهان ماهی شد مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود اتفاقاً در آن میان جوانی بد میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از زیعانجوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست ابر اگر آب زندگی بارد هرگز از شاخ بید بر نخوری با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوری وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه با بدان یار گشت همسر لوط خاندان نبوّتش گم شد سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای می‌گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت. عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود سالی دو برین بر آمد طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسّر به دندان گزیدن گرفت و گفت شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره بوم خس زمین شوره سنبل بر نیارد درو تخم و عمل ضایع مگردان نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به جای نیک مردان از : گلستان سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 105
نویسنده : J A V A D
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی از : سعدی شیرازی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 100
نویسنده : J A V A D
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی شعر از سعدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 7 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->



تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

# بازديد امروز: 924

# بازديد ديروز: 13624

# بازديد هفته: 54448

# بازديد کل: 115190

#تعداد مطالب: 2871

#گوگل امروز : 92

# گوگل ديروز: 1362

# بازديد ماه: 115190

# آي پي ديروز : 4541

# آي پي امروز: 4541

#بازديد سال: 228822

RSS

Powered By
loxblog.Com