موزیک پلیر

آپلود عکس عاشقانه ترین شعر مولانا محمد بلخی ( مولوی )
آپلود عکس وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 113
نویسنده : J A V A D
عاشقانه ترین شعر مولانا محمد بلخی ( مولوی ) ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا ” مولانا “

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 113
نویسنده : J A V A D
بيان حج از دیدگاه مولوی و آن دو نوع است : يكي قصد كوي دوست و آن حج عوام است و يكي ميل روي دوست و آن حج خواص انام است و چنانچه در ظاهر كعبه اي است قبله ي خلق ؛ در باطن نيز كعبه اي است منظور نظر حق و آن دل است . اگر كعبه ي گِل محل طواف خلايق است ، كعبه ي دل مطاف الطاف خالق است. آن مقصد زوّار است و اين مهبط انوار. آن جا خانه است و اين جا خداوند خانه . اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد معشوق همين جاست بياييد بياييد صد بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بـار از اين راه در اين خانه درآييد غزليات مولانا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 101
نویسنده : J A V A D
ما ز بالاییم و بالا می رویم از معروفترین و بهترین شعرهای دیوان شمس مولانا که از روی این شعر خوانندگان زیادی نیز ترانه خوانده اند ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم خوانده‌ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی‌ما می رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 110
نویسنده : J A V A D
بيان حج از دیدگاه مولوی و آن دو نوع است : يكي قصد كوي دوست و آن حج عوام است و يكي ميل روي دوست و آن حج خواص انام است و چنانچه در ظاهر كعبه اي است قبله ي خلق ؛ در باطن نيز كعبه اي است منظور نظر حق و آن دل است . اگر كعبه ي گِل محل طواف خلايق است ، كعبه ي دل مطاف الطاف خالق است. آن مقصد زوّار است و اين مهبط انوار. آن جا خانه است و اين جا خداوند خانه . اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد معشوق همين جاست بياييد بياييد صد بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بـار از اين راه در اين خانه درآييد غزليات مولانا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 96
نویسنده : J A V A D
حضرت مولانا : ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده بهر من ار می‌ندهی بهر دل یار بده ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی شربت شادی و شفا زود به بیمار بده باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده باز کن آن میکده را ترک کن این عربده را عاشق تشنه زده را از خم خمار بده جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنی هین که بهانه نکنی ای بت عیار بده پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهی دشمن ما شاد شود کوری اغیار بده غم مده و آه مده جز به طرب راه مده آه ز بیراه بود ره بگشا بار بده ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقا بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم جام و قدح را بشکن بی‌حد و بسیار بده خود مه و مهتاب تویی ماهی این آب منم ماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 93
نویسنده : J A V A D
شعری معروف از دیوان شمس مولانا حضرت مولانا : رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند غوغای روحانی نگر ، سیلاب طوفانی نگر خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او من کس نمی دانم جز او ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا ای شاه طراران بیا ، ای شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 103
نویسنده : J A V A D
حضرت مولانا : رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند غوغای روحانی نگر ، سیلاب طوفانی نگر خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او من کس نمی دانم جز او ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند مستان سلامت می کنند ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا ای شاه طراران بیا ، ای شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 106
نویسنده : J A V A D
من طربم طرب منم - غزلی از دیوان شمس تبریزی مولانا محمد رومی ( مولوی ) غزلی از دیوان شمس من طربم طرب منم زهره زند نواي من عشق ميان عاشقان شيوه کند براي من عشق چو مست و خوش شود بيخود و کش مکش شود فاش کند چو بي‌دلان بر همگان هواي من ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جاي من من سر خود گرفته‌ام من ز وجود رفته‌ام ذره به ذره مي زند دبدبه فناي من آه که روز دير شد آهوي لطف شير شد دلبر و يار سير شد از سخن و دعاي من يار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تلخ و خمار مي طپم تا به صبوح واي من تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند باز چو سرو تر شود پشت خم دوتاي من باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل ناي عراق با دهل شرح دهد ثناي من ساقي جان خوبرو باده دهد سبو سبو تا سر و پاي گم کند زاهد مرتضاي من بهر خداي ساقيا آن قدح شگرف را بر کف پير من بنه از جهت رضاي من گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش بال و پري گشادمش از صفت صفاي من پير کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد نيست در آن صفت که او گويد نکته‌هاي من ساقي آدمي کشم گر بکشد مرا خوشم راح بود عطاي او روح بود سخاي من باده تويي سبو منم آب تويي و جو منم مست ميان کو منم ساقي من سقاي من از کف خويش جسته‌ام در تک خم نشسته‌ام تا همگي خدا بود حاکم و کدخداي من شمس حقي که نور او از تبريز تيغ زد غرقه نور او شد اين شعشعه ضياي من مولانا - دیوان شمس تبریزی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 106
نویسنده : J A V A D
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم مولانا جلال الدین محمد رومی : نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای باصفات منم نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هوات منم نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند که گم کنی که سرچشمه صفات منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 113
نویسنده : J A V A D
بهترین شعر حضرت مولانا مولانا جلال الدین رومی (مولوی ) : بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از دورن من نجست اسرار من سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هاایش پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟ نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو:"رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست" هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید - والسلام شعر ني نامه به جاي بسم الله الرحمن الرحيم در مثنوي معنوي هست.

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 94
نویسنده : J A V A D
چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی ) : چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 108
نویسنده : J A V A D
بهترین شعرهایی که از مولانا خواندم مولانا : گوی زرین فلک رقصان ماست چون نباشد چون که چوگان توییم خواه چوگان ساز ما را خواه گوی دولت این بس که به میدان توییم ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مولانا : هیچ کس" را تو کسی انگاشتی هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی هم دعا از من روان کردی چو آب هم نباتش بخش و دارش مستجاب ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مولانا: بداد پندم استاد عشق از اوستادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم رسید داد خدا و بمرد بیدادی به هر کجا که روی ماه بر تو می‌تابد مهست نورفشان بر خراب و آبادی غلام ماه شدی شب تو را به از روزست که پشتدار تو باشد میان هر وادی خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را که سعد اکبری و نیکبخت افتادی به وعده‌های خوشش اعتماد کن ای جان که شاه مثل ندارد به راست میعادی به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه چنانک اشتر خود را نوا زند حادی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مولانا : ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی بحر ، کمینه شربتم کوه ، کمینه لقمه‌ام من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی تشنه‌تر از اجل منم دوزخ وار می‌تنم هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی نیست نزار عشق را جز که وصال داروی نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند گر چه بود گران سری گر چه بود سبک جهی صدق نهنده هم تویی در دل هر موحدی نقش کننده هم تویی در دل هر مشبهی نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته‌ای روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی خامش باش و باز رو جانب قصر خامشان باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 101
نویسنده : J A V A D
بهترین و عرفانی ترین شعر مولانا محمد رومی : روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟ از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم جان که از عالم علویست یقین میدانم رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم کیست در گوش که او میشنود آوازم یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم می وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه بهم درشکنم من به خود نامدم این جا که به خود باز روم آن که آورد مرا باز برد در وطنم تو مپندار که من شعر بخود می گویم تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی والله این قالب مردار بهم درشکنم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 99
نویسنده : J A V A D
وصیت نامه مولوی وصیت نامه مولوی برای کسانی که جهت زیارت مزارش به قونیه می روند : ز خاك من اگر گندم برآيد از آن گر نان پزي مستي فزايد خمير و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه فزايد ميا بي دف به گور من ، برادر! كه در بزم خدا غمگين نشايد...

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 92
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین شعرهای مولانا یکی از بهترین شعرهای مولانا : ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر ابلیس ز لطف تو اومید نمی‌برد هر دم ز تو می‌تابد در وی املی دیگر فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر تا چند غزل‌ها را در صورت و حرف آری بی‌صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر حضرت مولانا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 85
نویسنده : J A V A D
تبریک عید از زبان مولانا عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی‌کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل‌های گران مبارک باد چند پنهان خوری صلاح الدین بوسه‌های نهان مبارک باد گر نصیبی به من دهی گویم بر من و بر فلان مبارک باد مولانا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 91
نویسنده : J A V A D
بهترین رباعیات محمد جلال الدین رومی ( مولوی ) آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا .................. آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را ................ آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله اوقات مرا ................ از باده ی لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 108
نویسنده : J A V A D
عشق اسطرلاب اسرار خداست / شعری از مولانا زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کن گردشـــی در کوچــه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بد بینی خود را شکسـت علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت عشق اسطرلاب اسرار خداست من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها می تپــد دل در شمیــــم یاسها زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست زندگی باغ تماشـــای خداســت گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود می تواند زشــت هم زیبا شــود حال من، در شهر احسـاسم گم است حال من، عشق تمام مردم است زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود مثنوی هایـم همــه نو می شـود حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد مولانا جلال الدین محمد بلخی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 110
نویسنده : J A V A D
از مثنوی مولوی در خصوص ماجرای معلم و شاگردان : کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد مشورت کردند در تعویق کار تا معلم در فتد در اضطرار چون نمی‌آید ورا رنجوریی که بگیرد چند روز او دوریی تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار هست او چون سنگ خارا بر قرار آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد که بگوید اوستا چونی تو زرد خیر باشد رنگ تو بر جای نیست این اثر یا از هوا یا از تبیست اندکی اندر خیال افتد ازین تو برادر هم مدد کن این‌چنین چون درآیی از در مکتب بگو خیر باشد اوستا احوال تو آن خیالش اندکی افزون شود کز خیالی عاقلی مجنون شود آن سوم و آن چارم و پنجم چنین در پی ما غم نمایند و حنین تا چو سی کودک تواتر این خبر متفق گویند یابد مستقر هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی باد بختت بر عنایت متکی متفق گشتند در عهد وثیق که نگرداند سخن را یک رفیق بعد از آن سوگند داد او جمله را تا که غمازی نگوید ماجرا رای آن کودک بچربید از همه عقل او در پیش می‌رفت از رمه آن تفاوت هست در عقل بشر که میان شاهدان اندر صور زین قبل فرمود احمد در مقال در زبان پنهان بود حسن رجال

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 106
نویسنده : J A V A D
شعر بیداد از مولانا مولانا محمد جلال الدین رومی : بداد پندم استاد عشق از اوستادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم رسید داد خدا و بمرد بیدادی به هر کجا که روی ماه بر تو می‌تابد مهست نورفشان بر خراب و آبادی غلام ماه شدی شب تو را به از روزست که پشتدار تو باشد میان هر وادی خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را که سعد اکبری و نیکبخت افتادی به وعده‌های خوشش اعتماد کن ای جان که شاه مثل ندارد به راست میعادی به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه چنانک اشتر خود را نوا زند حادی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 91
نویسنده : J A V A D
تکی بیتی های ناب از صائب تبریزی - مولانا و حافظ شیرازی عشق یکرنگی تقاضا می کند این روشن است ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را(صائب) عشق بحریست که چون بر سر طوفان آرد دست شستن ز متاع دو جهان ساحل اوست( صائب) کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز( مولانا) ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه رند شراب خوار (حافظ)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 92
نویسنده : J A V A D
غزلی زیبا از دیوان شمس مولانا مولانا محمد جلال الدین رومی : نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای باصفات منم نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هوات منم نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند که گم کنی که سرچشمه صفات منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 113
نویسنده : J A V A D
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود مولانا جلال الدین محمد بلخی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 115
نویسنده : J A V A D
عاشقانه ترین غزل مولانا محمد جلال الدین بلخی چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را مولانا جلال الدین محمد رومی - مولوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 112
نویسنده : J A V A D
از بهترین رباعیات مولانا تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی مولانا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 107
نویسنده : J A V A D
شعر مولوی آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم از جلال الدین محمد رومی معروف به مولوی + نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۲ ساعت 15:46 توسط be

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 123
نویسنده : J A V A D
شعری در باره پدر از مولانا مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می‌خواند که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر چو کر و فر او دیدی تویی کرار و شیر حق چو بال و پر او دیدی تویی طیار چون جعفر از مولانا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 107
نویسنده : J A V A D
وصف ملاقات شمس و مولانا از زبان خود مولانا شمس به مولانا چه گفته بود ؟ كه او را اين گونه واله و شيدا كرده بود؟ شايد غزل زير بهترين جواب باشد: گفت كه ديوانه نه اي، لايق اين خانه نه اي رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت كه سر مست نه اي، رو كه از اين دست نه اي رفتم و سر مست شدم وز طرب آكنده شدم گفت كه تو كشته نه اي، در طرب آغشته نه اي پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم گفت كه تو زيرككي، مست خيا لي و شكي گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم گفت كه تو شمع شدي، قبله ي اين جمع شدي جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 109
نویسنده : J A V A D
زبان شکوه مولانا از شمس تبریزی زاهد بودم ترانه گـــويم كــــردي سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي سجاده نشيـــن باوقـاري بــــودم بازيچه ي كودكان كويم كـــردي پی نوشت : (كليات شمس تبريزي، رباعيات، شماره ي 1891)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 102
نویسنده : J A V A D
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما مولانا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 99
نویسنده : J A V A D

داستان عاشق شدن پادشاه به کنیزک از دفتر اول مثنوی معنوی مولانا

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش ازین

ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار

با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه

شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفس چون می‌طپید

داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد

آن کنیزک از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت و پالانش نبود

یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست

آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست

گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهلست جان جانم اوست

دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

هر که درمان کرد مر جان مرا

برد گنج و در و مرجان مرا

جمله گفتندش که جانبازی کنیم

فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالمیست

هر الم را در کف ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر

پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مرادم قسوتیست

نه همین گفتن که عارض حالتیست

ای بسا ناورده استثنا بگفت

جان او با جان استثناست جفت

هرچه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت ناروا

آن کنیزک از مرض چون موی شد

چشم شه از اشک خون چون جوی شد

از قضا سرکنگبین صفرا فزود

روغن بادام خشکی می‌نمود

از هلیله قبض شد اطلاق رفت

آب آتش را مدد شد همچو نفت

مولانا محمد جلال الدین بلخی



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
:: برچسب‌ها: داستان عاشق شدن پادشاه به کنیزک از دفتر اول مثنوی معنوی مولانا ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 111
نویسنده : J A V A D

دزدیدن شخصی ماری را از مارگیری و گزیدن و کشتن او

 

3.1                دزدكی از مارگیری مار برد                   ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد

3.2                وارهید آن مارگیر از زخم مار                مار ُكشت آن دزد خود را زار زار

3.3                مارگیرش دید پس بشناختش              گفت از جان مار من پرداختش

3.4                در دعا می خواستی جانم از او           كش بیابم مار بستانم از او

3.5                شكر حق را كان دعا مردود شد          من زیان پنداشتم آن سود شد

3.6                بس دعاها كان زیان است و هلاك       وز كرم می نشنود یزدان پاك

3.7                مصلح است و مصلحت را داند او         کان دعا را باز میگرداند او *

3.8                وان دعا گوینده شاکی میشود            میبرد ظن بَد و، آن بَد بود *

3.9                می نداند کو بلای خویش خواست      وز کرم حق آن بدو ناورد راست *

 

4. التماس كردن همراه عیسی علیه السلام از او زنده كردن استخوان را

 

4.1                گشت با عیسی یكی ابله رفیق         استخوانها دید در گور عمیق

4.2                گفت ای روح الله، آن نام سنی           كه بدان تو مرده زنده میكنی

4.3                مر مرا آموز تا احسان كنم                  استخوانها را بدان با جان كنم

4.4                گفت خامش كن، كه این كار تو نیست  لایق انفاس و گفتار تو نیست

4.5                كان نفس خواهد ز باران پاك تر            وز فرشته در روش چالاكتر

4.6                عمرها بایست کادم پاك شد               تا امین مخزن افلاك شد

4.7                خود گرفتی این عصا در دست راست        دست را دستان موسی از كجاست

4.8                گفت اگر من نیستم اسرار خوان         هم تو بر خوان نام را بر استخوان

4.9                گفت عیسی، یارب این اسرار چیست؟         میل این ابله در این گفتار چیست؟

4.10             چون غم خود نیست این بیمار را؟        چون غم جان نیست این مُردار را؟

4.11             مرده خود را رها كردست او                مرده بیگانه را جوید رفو

4.12             گفت حق، ادبارگر ادبار جوست            خار روئیده جزای كشت اوست

4.13             آن كه تخم خار كارد در جهان                هان و هان او را مجو در گلستان

4.14             گر گلی گیرد به كف خاری شود           ور سوی یاری رود ماری شود

4.15             كیمیای زهر مار است آن شقی         بر خلاف كیمیای متقی

4.16             هین مکن بر قول و فعلش اعتمید       کو ندارد میوه ای ما نند بید *

 

5. اندرز كردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لاحول گفتن خادم

 

5.1                صوفیی می گشت در دور افق           تا شبی در خانقاهی شد ُقنق

5.2                یك بهیمه داشت در آخُر ببست           او به صدر صُفه با یاران نشست

5.3                پس مراقب گشت با یاران خویش        دفتری باشد حضور یار بیش

5.4                دفتر صوفی سواد حرف نیست           جز دل اسپید همچون برف نیست

5.5                زادِ دانشمند، آثار قلم                        زاد صوفی چیست؟ انوار قدم

5.6                همچو صیادی سوی اشكار شد         گام آهو دید و بر آثار شد

5.7                چند گاهش گام آهو در خور است        بعد از آن خود ناف آهو رهبر است

5.8                چون كه شكر گام كرد و ره بُرید           لاجرم زآن گام در كامی رسید

5.9                رفتن یك منزلی بر بوی ناف                بهتر از صد منزل گام و طواف

5.10             سیر زاهد هر مهی تا پیشگاه            سیر عارف هر دمی تا تخت شاه *

5.11             آن دلی كو مطلع مهتابهاست              بهر عارف فتحت ابوابهاست

5.12             با تو دیوار است و با ایشان در است     با تو سنگ و با عزیزان گوهر است

5.13             آنچه تو در آینه بینی عیان                   پیر اندر خشت بیند بیش از آن

5.14             پیر ایشان اند، كاین عالم نبود             جان ایشان بود در دریای جود

5.15             پیش از این تن، عمرها بگذاشتند        پیشتر از كشت، بر برداشتند

5.16             پیشتر از نقش، جان پذرفته اند           پیشتر از بحر، دُرّها سفته اند

 

6. مشورت کردن خدای تعالی با فرشتگان در ایجاد خلق

 

6.1                مشورت می رفت در ایجاد خلق          جانشان در بحر قدرت تا به حلق

6.2                چون ملایك مانع آن می شدند            بر ملایك خفیه خنبك می زدند

6.3                مطلع بر نقش هر كه هست شد        پیش از آن كاین نفس كل، پا بست شد

6.4                پیشتر ز افلاك، كیوان دیده اند             پیشتر از دانه ها نان دیده اند

6.5                بی دماغ و دل، پر از فكرت بدند           بی سپاه و جنگ بر نصرت زدند

6.6                آن عیان نسبت به ایشان فكرت است ور نه خود نسبت به دوران رویت است

6.7                فکر چه؟ آنجا همه نور است پاک         بهر توست این لفظ فکر ای فکرناک *

6.8                فكرت از ماضی و مستقبل بود           چون از این دو رست مشكل حل شود

6.9                دیده چون بی كیف هر با كیف را          دیده پیش از كان صحیح و زیف را

6.10             پیشتر از خلقت انگورها                      خورده می ها و نموده شورها

6.11             در تموز گرم می بینند دی                  در شعاع شمس می بینند فی

6.12             در دل انگور می را دیده اند                  در فنای محض شی را دیده اند

6.13             روح از انگور، می را دیده است            روح از معدوم، شی را دیده است

6.14             آسمان در دور ایشان جرعه نوش        آفتاب از جودشان زربفت پوش

6.15             چون از ایشان مجتمع بینی دو یار        هم یكی باشند و هم ششصد هزار

6.16             بر مثال موجها اعدادشان                    در عدد آورده باشد بادشان

6.17             مفترق شد آفتاب جانها                      در درون روزن ابدانها

6.18             چون نظر بر قرص داری، خود یكیست  آنكه شد محجوب ابدان در شكیست

6.19             تفرقه در روح حیوانی بود                    نفس واحد روح انسانی بود

6.20             چون كه حق رشّ علیهم نورهُ              مفترق هرگز نگردد نور او

6.21             روح انسانی کنفس واحده است         روح حیوانی سفال جامده است *

6.22             عقل جز از رمز این آگاه نیست            واقف این سِرّ بجز الله نیست *

6.23             عقل را خود با چنین سودا چه کار؟      َکرّ مادر زاد را سُرنا چکار؟ *

6.24             یك زمان بگذار ای همره ملال             تا بگویم وصف خالی زآن جمال

6.25             در بیان ناید جمال خال او                     هر دو عالم چیست؟ عكس خال او

6.26             چون كه من از خال خوبش دم زنم        نطق می خواهد كه بشكافد تنم

6.27             همچو موری اندر این خرمن خوشم     تا فزون از خویش باری می كشم

6.28             كی گذارد آنكه رشك روشنی است    تا بگویم آنچه فرض و گفتنی است

 

7. بسته شدن تقریر معنی حكایت به سبب میل مستمعان به استماع ظاهر

 

7.1                بحر، كف پیش آرد و، سدّی كند           جر كند، از بعد جر، مدّی كند

7.2                این زمان بشنو چه مانع شد مگر         مستمع را رفت دل جای دگر

7.3                خاطرش شد سوی صوفی قنق          اندر آن سودا فرو شد تا عُنق

7.4                لازم آمد باز رفتن زین مقال                 سوی آن افسانه بهر وصف حال

7.5                صوفی صورت مپندار ای عزیز             همچو طفلان، تا كی از جوز و مویز؟

7.6                جسم ما جوز و مویز است ای پسر     گر تو مردی، زین دو چیز اندر گذر

7.7                ور تو اندر بگذری، اكرام حق                بگذراند مر ترا از نه طبق



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
:: برچسب‌ها: بقیه از دفتر دوم مثنوی معنوی ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 113
نویسنده : J A V A D

از اشعار دفتر دوم مثنوی معنوی

                  مدتی این مثنوی تاخیر شد                مهلتی بایست تا خون شیر شد

 

1.2                تا نزاید بخت تو فرزند نو                       خون نگردد شیر شیرین، خوش شنو

1.3                چون ضیاء الحق حُسام الدین، عِنان     باز گردانید ز اوج آسمان

1.4                چون به معراج حقایق رفته بود            بی بهارش غنچه ها نشكفته بود

1.5                چون ز دریا سوی ساحل باز گشت       چنگ شعر مثنوی با ساز گشت

1.6                مثنوی كه صیقل ارواح بود                  باز گشتش روز استفتاح بود

1.7                مطلع تاریخ این سودا و سود               سال هجرت ششصد و شصت و دو بود

1.8                بلبلی ز ینجا برفت و باز گشت             بهر صید این معانی باز گشت

1.9                ساعد شه مسكن این باز باد              تا ابد بر خلق این در باز باد

1.10             آفت این در هوا و شهوت است           ور نه اینجا شربت اندر شربت است

1.11             این دهان بر بند تا بینی عیان              چشم بند آن جهان، حلق و دهان

1.12             ای دهان تو خود دهان دوزخی            وی جهان تو بر مثال برزخی

1.13             نور باقی پهلوی دنیای دون                 شیر صافی پهلوی جوهای خون

1.14             چون در او گامی زنی بی احتیاط          شیر تو خون می شود از اختلاط

1.15             یك قدم زد آدم اندر ذوق نفس            شد فراق صدر جنت طوق نفس

1.16             همچو دیو از وی فرشته می گریخت   بهر نانی چند آب چشم ریخت

1.17             گر چه یك مو بد گنه كو جَسته بود       لیك آن مو در دو دیده رسته بود

1.18             بود آدم دیده نور قدیم                         موی در دیده بود كوه عظیم

1.19             گر در آن حالت بكردی مشورت            در پشیمانی نگفتی معذرت

1.20             زآنكه با عقلی چو عقلی جفت شد     مانع بد فعلی و بد گفت شد

1.21             نفس با نفس دگر چون یار شد            عقل جزوی عاطل و بی كار شد

1.22             چون ز تنهایی تو ناهیدی شوی           زیر ظلّ یار خورشیدی شوی

1.23             رو بجو یار خدایی را تو زود                   چون چنان كردی خدا یار تو بود

1.24             آن كه بر خلوت نظر بر دوختست          آخر آن را هم ز یار آموختست

1.25             خلوت از اغیار باید، نی ز یار                 پوستین بهر دی آمد، نی بهار

1.26             عقل با عقل دگر دو تا شود                 نور افزون گشت و ره پیدا شود

1.27             نفس با نفس دگر خندان شود             ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

1.28             یار، چشم تست ای مرد شكار           از خس و خاشاك او را پاك دار

1.29             هین به جاروب زبان گردی مكن           چشم را از خس ره آوردی مكن

1.30             چون كه مومن آینه ی مومن بود          روی او ز آلودگی ایمن بود

1.31             یار آیینه است جان را در حزن               بر رخ آیینه، ای جان دم مزن

1.32             تا نپوشد روی خود را در دمت              دم فرو بردن بباید هر دمت

1.33             كم ز خاكی، چون كه خاكی یار یافت    از بهاری صد هزار انوار یافت

1.34             آن درختی كاو شود با یار جفت            از هوای خوش ز سر تا پا شكفت

1.35             در خزان چون دید او یار خلاف              در كشید او رو و سر زیر لحاف

1.36             گفت یار بد بلا آشفتن است               چون كه او آمد، طریقم خفتن است

1.37             پس بخسبم، باشم از اصحاب كهف     به ز دقیانوس باشد خواب كهف

1.38             یقظه شان مصروف دقیانوس بود         خوابشان سرمایه ی ناموس بود

1.39             خواب بیداریست چون با دانش است   وای بیداری كه با نادان نشست

1.40             چون كه زاغان خیمه در گلشن زدند     بلبلان پنهان شدند و تن زدند

1.41             زآنكه بی گلزار بلبل خامش است        غیبت خورشید بیداری ُكش است

1.42             آفتابا ترك این گلشن كنی                   تا كه تحت الارض را روشن كنی

1.43             آفتاب معرفت را نقل نیست                مشرق او غیر جان و عقل نیست

1.44             خاصه خورشید كمالی كان سریست   روز و شب كردار او روشنگریست

1.45             مطلع شمس آی اگر اسكندری          بعد از آن هر جا روی نیكوفری

1.46             بعد از آن هر جا روی مشرق شود      شرقها بر مشرقت عاشق شود

1.47             حس خفاشت سوی مغرب دوان         حس دُرّ پاشت سوی مشرق روان

1.48             راه حس، راه خران است ای سوار      ای خران را تو مزاحم، شرم دار

1.49             پنج حسی هست جز این پنج حس    آن چو زر سرخ و این حسها چو مس

1.50             اندر آن بازار كایشان ماهرند                حس مس را چون حس زر كی خرند؟

1.51             حس ابدان قوت ظلمت می خورد        حس جان از آفتابی میچرد

1.52             ای ببرده رخت حسها سوی غیب       دست چون موسی برون آور ز جیب

1.53             ای صفاتت آفتاب معرفت                    و آفتاب چرخ بنده یك صفت

1.54             گاه خورشید و گهی دریا شوی            گاه كوه قاف و گه عنقا شوی

1.55             تو نه این باشی نه آن در ذات خویش    ای فزون از وهمها و ز بیش بیش

1.56             روح با علمست و با عقلست یار         روح را با تازی و تركی چه كار؟

1.57             از تو ای بی نقش با چندین صور          هم مشبه هم موحد خیره سر

1.58             گه مشبه را موحد می كند                 گه موحد را صور ره می زند

1.59             گه ترا گوید ز مستی بوالحسن           یا صغیر السّن و یا رطب البدن

1.60             گاه نقش خویش ویران می كند           از پی تنزیه جانان می كند

1.61             چشم حس را هست مذهب اعتزال   دیده ی عقل است سنی در وصال

1.62             سخره حس اند اهل اعتزال                خویش را سُنی نمایند از ضلال

1.63             هر كه در حس ماند او معتزلیست       گر چه گوید سُنیم از جاهلیست

1.64             هر كه بیرون شد ز حس او سنی است          اهل بینش چشم حس خویش بست

1.65             هر که از حس خدا دید آیتی                در بر حق داشت بهتر طاعتی *

1.66             گر بدیدی حس حیوان شاه را              پس بدیدی گاو و خر الله را

1.67             گر نبودی حس دیگر مر ترا                  جز حس حیوان ز بیرون هوا

1.68             پس بنی آدم مكرم كی بدی؟             كی به حس مشترك محرم شدی

1.69             نامصور یا مصور گفتنت                       باطل آمد بی ز صورت رستنت

1.70             نامصور یا مصور پیش اوست               كاو همه مغز است و بیرون شد ز پوست

1.71             گر تو كوری نیست بر اعمی حرج        ور نه رو كالصبر مفتاح الفرج

1.72             پرده های دیده را داروی صبر              هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

1.73             آینه دل چون شود صافی و پاك            نقشها بینی برون از آب و خاك

1.74             هم ببینی نقش و هم نقاش را           فرش دولت را و هم فراش را

1.75             چون خلیل آمد خیال یار من                 صورتش بت، معنی او بت شكن

1.76             شكر یزدان را كه چون او شد پدید       در خیالش جان، خیال خود بدید

1.77             خاك درگاهت دلم را می فریفت          خاك بر وی كاو ز خاكت میشكیفت

1.78             گفتم ار خوبم پذیرم این از او               ور نه خود خندید بر من زشت رو

1.79             چاره آن باشد كه خود را بنگرم             ور نه او خندد مرا، من كی خرم؟

1.80             او جمیل است و یحبّ للجمال             كی جوان نو گزیند پیر زال

1.81             طیبات از بهر که للطیبین                     خوب خوبی را كند جذب از یقین

1.82             در هر آنچیزی که تو ناظر شوی           میکند با جنس سیر ای معنوی *

1.83             در جهان هر چیز چیزی جذب كرد         گرم گرمی را كشید و سرد سرد

1.84             قسم باطل، باطلان را می كشد         باقیان را میکِشند اهل رَشد

1.85             ناریان مر ناریان را جاذب اند                  نوریان مر نوریان را طالب اند

1.86             صاف را هم صافیان طالب شوند          درد را هم تیرگان جاذب شوند *

1.87             زنگ را هم زنگیان باشند یار                روم را با رومیان افتاد کار *

1.88             چشم چون بستی ترا تاسه گرفت      نور چشم از نور روزن كی شكفت؟

1.89             چشم چون بستی تو را جان کندنیست          چشم را از نور روزن صبر نیست

1.90             تاسه تو جذب نور چشم بود                تا بپیوندد به نور روز زود

1.91             چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا              دان كه چشم دل ببستی، بر گشا

1.92             آن تقاضای دو چشم دل شناس          كو همی جوید ضیاء بی قیاس

1.93             چون فراق آن دو نور بی ثبات              تاسه آوردت گشادی چشمهات

1.94             پس فراق آن دو نور پایدار                    تاسه می آرد، مر آن را پاس دار

1.95             او چو می خواند مرا، من بنگرم           لایق جذبم، و یا بد پیكرم

1.96             گر لطیفی زشت را در پی كند             تسخری باشد كه او بر وی كند

1.97             كی ببینم روی خود را؟ ای عجب         تا چه رنگم؟ همچو روزم، یا چو شب

1.98             نقش جان خویش می جستم بسی   هیچ می ننمود نقشم از كسی

1.99             گفتم آخر آینه از بهر چیست؟             تا بداند هر كسی كه جنس كیست

1.100          آینه آهن برای لونهاست                     آینه سیمای جان، سنگین بهاست

1.101          آینه جان نیست الا روی یار                 روی آن یاری كه باشد زآن دیار

1.102          گفتم ایدل آینه كل را بجو                    رو به دریا، كار برناید ز جو

1.103          زین طلب بنده به كوی تو رسید           درد مریم را به خرما بُن كشید

1.104          دیده تو چون دلم را دیده شد               صد دل نادیده غرق دیده شد

1.105          آینه كلی بر آوردم ز دود                      دیدم اندر آینه نقش تو بود

1.106          آینه کلی ترا دیدم ابد                         دیدم اندر چشم تو من نقش خود

1.107          گفتم آخر خویش را من یافتم              در دو چشمش راه روشن یافتم

1.108          گفت وهمم كان خیال تست هان        ذات خود را از خیال خود بدان

1.109          نقش من از چشم تو آواز داد              كه منم تو، تو منی در اتحاد

1.110          كاندر این چشم منیر بی زوال             از حقایق راه كی یابد خیال

1.111          در دو چشم غیر من تو نقش خود        گر ببینی آن خیالی دان و رد

1.112          آنكه سرمه نیستی در می كشد        باده از تصویر شیطان می چشد

1.113          چشم او خانه خیال است و عدم         نیستها را هست بیند لاجرم

1.114          چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال خانه هستی است، نی خانه خیال

1.115          تا یكی مو باشد از تو پیش چشم        در خیالت گوهری باشد چو یشم

1.116          یشم را آنگه شناسی از گهر              كز خیال خود كنی كلی عبر

 

2. هِلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر و تنبیه نمودن او را

 

2.1                یك حكایت بشنو ای گوهر شناس       تا بدانی تو عیان را از قیاس

2.2                ماه روزه گشت در عهد عمر                بر سر كوهی دویدند آن نفر

2.3                تا هلال روزه را گیرند فال                    آن یكی گفت ای عمر، اینك هلال

2.4                چون عمر بر آسمان مه را ندید            گفت كاین مه از خیال تو دمید

2.5                ور نه من بیناترم افلاك را                    چون نمی بینم هلال پاك را

2.6                گفت تر كن دست و بر ابرو بمال          آن گهان تو بر نگر سوی هلال

2.7                چون كه او تر كرد ابرو، مه ندید            گفت ای شه نیست، مه شد ناپدید

2.8                گفت آری موی ابرو شد كمان             سوی تو افكند تیری از گمان

2.9                چون یکی مو کژ شد از ابروی او          شکل ماه نو نمود آن موی او *

2.10             موی كج چون پرده ی گردون شود       چون همه اجزات كج شد، چون بود؟

2.11             چونكه موئی كج شد، او را راه زد        تا به دعوی لاف دید ماه زد

2.12             راست كن اجزات را از راستان             سر مكش از راست، رو ز آن آستان

2.13             هم ترازو را، ترازو راست كرد              هم ترازو را، ترازو كاست كرد

2.14             هر كه با ناراستان هم سنگ شد        در كمی افتاد و عقلش دنگ شد

2.15             رو أَشِدَّاءُ عَلَی الْكُفَّارِ باش                  خاك بر دل داری اغیار پاش

2.16             بر سر اغیار چون شمشیر باش          هین مكن روباه بازی شیر باش

2.17             تا ز غیرت از تو یاران نگسلند               زآنكه آن خاران عدوی این گلند

2.18             آتش اندر زن به گرگان چون سپند        زآنكه این گرگان عدوی یوسفند

2.19             جان بابا، گویدت ابلیس هین                تا به دم بفریبدت دیو لعین

2.20             این چنین تلبیس با بابات كرد               آدمی را آن سیه رخ، مات كرد



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
:: برچسب‌ها: از اشعار دفتر دوم مثنوی معنوی ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 114
نویسنده : J A V A D

موضوع تابستان در اشعار مولوی

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا

تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها

انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما

ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل

آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها

تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما

ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد

تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب

روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را

سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما

کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو

کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما

چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر

نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما

آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل

ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

از مولانا



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 110
نویسنده : J A V A D

از غزل های دیوان شمس مولانا

حضرت مولانا :

بداد پندم استاد عشق از اوستادی

که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی

چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت

ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی

بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید

که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی

چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم

رسید داد خدا و بمرد بیدادی

به هر کجا که روی ماه بر تو می‌تابد

مهست نورفشان بر خراب و آبادی

غلام ماه شدی شب تو را به از روزست

که پشتدار تو باشد میان هر وادی

خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را

که سعد اکبری و نیکبخت افتادی

به وعده‌های خوشش اعتماد کن ای جان

که شاه مثل ندارد به راست میعادی

به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه

چنانک اشتر خود را نوا زند حادی



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
:: برچسب‌ها: از غزل های دیوان شمس مولانا ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 114
نویسنده : J A V A D

رباعیات حضرت مولانا

رباعیات حضرت مولانا :

 

آن دل که شد او قابل انوار خدا

پر باشد جان او ز اسرار خدا

زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر

کو جمله به نمک‌زار خدا

 

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا

وان نقش تو از آب منی نیست بیا

در خشم مکن تو خویشتن را پنهان

کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا

 

خاموش مرا گرفت و در آب افکند

. . .

آبی که حلاوتی دهد آب مرا

ترمیخواهد ز اشک محراب مرا

 

آن کس که ترا نقش کند او تنها

تنها نگذاردت میان سودا

در خانه تصویر تو یعنی دل تو

بر رویاند دو صد حریف زیبا

 

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را

بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را

مایه بخشد مشعله‌ی ایمان را

بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را

  .......

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا

روشن گردد جمال ذرات مرا

زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق

یک وقت شود جمله اوقات مرا

  ............

آواز ترا طبع دل ما بادا

اندر شب و روز شاد و گویا بادا

آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم

آواز تو چون نای شکرخا بادا

  ..........

از آتش عشق در جهان گرمیها

وز شیر جفاش در وفا نرمیها

زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست

بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

  ...........

از باده‌ی لعل ناب شد گوهر ما

آمد به فغان ز دست ما ساغر ما

از بسکه همی خوریم می بر سر می

ما در سر می شدیم و می در سر ما

 

از حال ندیده تیره ایامان را

از دور ندیده دوزخ آشامان را

دعوی چکنی عشق دلارامان را

با عشق چکار است نکونامان را

 

از ذکر بسی نور فزاید مه را

در راه حقیقت آورد گمره را

هر صبح و نماز شام ورد خود ساز

این گفتن لا اله الا الله را

....... 

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

در دریائی کرانه‌اش ناپیدا

کشتی و شب و غمام و ما میرانیم

در بحر خدا به فضل و توفیق خدا

 

انجیرفروش را چه بهتر جانا

ز انجیرفروشی ای برادر جانا

سرمست زئیم و مست میریم ای جان

هم مست دوان دوان به محشر جانا

 

اول به هزار لطف بنواخت مرا

آخر به هزار غصه بگداخت مرا

چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا

چون من همه از شدم بینداخت مرا

  ...........

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا

بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا

عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا

این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا

 

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا

از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا

هر چند که سرخ روست اطراف شفق

شهمات همی شوند رخ زرد ترا

 

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا

آن باغ و بهار و آن تماشای مرا

چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا

اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

 ...........

ای باد سحر خبر بده مر ما را

در ره دیدی آن دل آتش‌پا را

دیدی دل پرآتش و پرسودا را

کز آتش بسوخت صد خارا را

 

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها

از نطع دلم ببرده‌ای بازیها

روزی بینی مرا تو بر خوان فلک

سازم چون ماه کاسه پردازیها

 

ای خواجه به خواب درنبینی ما را

تا سال دگر دگر نبینی ما را

ای شب هردم که جانب ما نگری

بی‌روشنی سحر نبینی ما را

 

ای داده بنان گوهر ایمانی را

داده بجوی قلب یکی کانی را

نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد

بسپرد به پشه، لاجرم جانی را

 

ای در سر زلف تو پریشانیها

واندر لب لعلت شکرافشانیها

گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی

ای جان چه پشیمان که پشیمانیها

 

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را

درباز که راه نیست کم خرجان را

تن همچو صدف دهان گشاده است که آه

من کی گنجم چو ره نشد مرجان را

 

ای دل بچه زهره خواستی یاری را

کو کرد هلاک چون تو بسیاری را

دل گفت که تا شوم همه یکتائی

این خواستم که بهر همین کاری را

 

ای دوست به دوستی قرینیم ترا

هرجا که قدم نهی زمینیم ترا

در مذهب عاشقی روا کی باشد

عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا

 

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا

ای دولت و اقبال من و کار و کیا

ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا

بی‌حضرت تو این همه سوداست بیا

 

ای شب شادی همیشه بادی شادا

عمرت به درازی قیامت بادا

در یاد من آتشی از صورت دوست

ای غصه اگر تو زهره داری یادا



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
:: برچسب‌ها: رباعیات حضرت مولانا ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 116
نویسنده : J A V A D

از اشعار عاشقانه دیوان شمس مولوی

مولانا محمد جلال الدین بلخی :

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

از اشعار عاشقانه دیوان شمس مولوی



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
:: برچسب‌ها: از اشعار عاشقانه دیوان شمس مولوی ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 104
نویسنده : J A V A D

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر 

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر 

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر 

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر 

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 103
نویسنده : J A V A D

رباعی عاشقانه از مولانا

         عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

 

 

 

جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

 

 

هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1400
بازدید : 111
نویسنده : J A V A D

اشعار مولانا

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
 
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
 
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
 
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
 
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
 
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
 
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
 
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
 
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
 
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
 
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
 
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
 
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
 
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
 
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

حضرت مولانا


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار مولانا , ,

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 11 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->



تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

# بازديد امروز: 435

# بازديد ديروز: 13624

# بازديد هفته: 53959

# بازديد کل: 114701

#تعداد مطالب: 2871

#گوگل امروز : 44

# گوگل ديروز: 1362

# بازديد ماه: 114701

# آي پي ديروز : 4541

# آي پي امروز: 4541

#بازديد سال: 228333

RSS

Powered By
loxblog.Com