وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ :
بازدید : 33
نویسنده : H O S S E I N I

زبان حال یک کارگر آسفالت کار

 

شب، صدای سوت پاسبون

شب، هوای گرم پشت بون

شب، هراس آفتاب گرم ظهر و کار

شب، سکوت، انتظار


***


_بوی قیر و شن هنوز تو دماغمه

از دلم بلنده بوی گیر و دار یه حموم گرم

روی بالشای غلطکی

یه لحاف بی قرار



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: زبان حال یک کارگر آسفالت کار ,
تاریخ :
بازدید : 44
نویسنده : H O S S E I N I

در چاه عسرت

 

در سوک بقیةالله مصطفوی امام خمینی و بیعت با جانشین روح خدا آیت‌الله خامنه‌ای

سر بر آر ای خصم کافر کیش! حیدر مرده است
معنی انا فتحنا، سرّ اکبر مرده است

صاحب معراج، یعنی مصطفی منبر سپرد
آنکه بر منبر سلونی گفت و منبر مرده است

ای یهود خیبری! بردار دست از آستین
مرتضی، صاحب لوای فتح خیبر مرده است

گر حسن را زهر خواهی داد، ای فرزند هند!
گاه شد، چون صاحب تیغ دو پیکر مرده است

زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین؟
یا حسین! آیا کسی جز تو مکرر مرده است؟

آفتاب دین احمد، جانشین بوتراب
بر سر حق سدر سبز سایه‌گستر مرده است

کهف کامل، آخرین فرزند صدق مصطفی
شهپر جبریل، اسماعیل هاجر مرده است

لا فتی الاّ علی لا سیف الا ذوالفقار
روز خندق پیش چشم خیل کافر مرده است

خاک بر سر کن، الا شرق حقیقت هم‌عنان!
باختر پیوند! شادی کن که خاور مرده است

«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما؟»

بشنو ای میراجل! خورشید را از ما مگیر
آفتاب غیرت توحید را از ما مگیر

مرجع ما ملجاء ما، تیغ ما تمهید ماست
تا رسد مهدی به ما، تمهید را از ما مگیر

زندگی ما را ببخش ارزان‌، که بویحیاستی
دیده صد یحیی ازو تعمید را از ما مگیر

سرکشی کن گرنه اندر مهد عقلی ای ملک
عشق را، امداد بی تمدید را از ما مگیر

درد دین مصطفی داری اگر، تأخیر کن
مرتضای مرجع تقلید را از ما مگیر

ای زمین! هموار شو، ای آسمان! بر خود بلرز
ای زمان! صاحب زمان تأیید را از ما مگیر

ای امام عاشقان! گر می روی، ما را ببر
یا بگو با حق که این توحید را از ما مگیر

خبرگان بی شبهه یعنی معنی روح خدا
یا قویم! این قوم با تاکید را از ما مگیر

سید صندید، صاحب مسند تفرید شد
این امیر عرصه تجرید را از ما مگیر

جانشین میرصاحب افسر گردون رسید
دل قوی دارید، ای موسائیان!هارون رسید

خود سلامت چیست؟ جز ترک سلامت داشتن
سینه عریان پیش شمشیر ملامت داشتن

ترک نفس فتنه‌جو گفتن به تأیید ولی
رو به فرزند پیمبر کرده بیعت داشتن

همچو احمد یادگار آن امام از این امام
امر پذیرفتن، به‌صدق دل اطاعت داشتن

ای مرایی! صدق دل پیش آر و درد دین، که من
می‌ندارم با خسان گوش نصیحت داشتن

رو به پیشانی مناز؛ ای مدعی! کز سجده‌ات
در نیابم جز منافق را علامت داشتن

من مدیح کس نگویم جز به امر مرتضی
اینت معنای دل و دین با ولایت داشتن

گر نفرماید مرا حیدر که بنویس ای جهول
کی جنونم را بود تاب عبارت داشتن؟

داند آنکو خود امیر ماست امروز، ای عنود!
نیست این دیوانه را با مدح عادت داشتن

یوسف اندر چاه عسرت گریه ی حیدر شنید
بشنو، ار با توست پروای قیامت داشتن:

دین احمد برگزیدی فارغ از اندیشه باش
با علی همراه اگر هستی ملامت پیشه باش

هر که بیرون ماند ازین امّت بلایی دیگر است
هر که تنها رفت، گو رو، بینوایی دیگر است

داند آنکو در خرابات مغان فرد آمده‌ست
بر سر ما سایه روح خدایی دیگر است

درد دین را اقتدا گر می‌کنی، نک مرد دین
ورنه در بازار دنیا مقتدایی دیگر است

مقتدایی کش تو بهتر می‌شناسی از پدر
آنکه در خط تو زو هر دم خطایی دیگر است

جز هوای دین و دنیای همین مردم، به حق
باطل است اندر سر هر کس هوایی دیگر است

بیم شرق کافر اندر سر که دارد؟ پیش ما
شرق همچون غرب ویران روستایی دیگر است

روز هیجا هر که را تردید بردارد ز جا
خصم را یاریگر بی‌دست و پایی دیگر است

اهل وحدت را نباشد فکر فردا داشتن
چند ازین فردا؟ که فردا کربلایی دیگر است

خواب مصر مرگ خونین مرا تعبیر کرد
آنکه خندان گفت: یوسف را بهایی دیگر است

مژده ایدل می‌تپی آخر به خون خویشتن
می‌رسی روزی به پاداش جنون خویشتن

ای جنون! گل کن که پیشانی نبندد راه من
زلف در قحط پریشانی نبندد راه من

یا مرا بردار و در آیینه زندانی مخواه
یا بگو دیوار حیرانی نبندد راه من

با خسان تا کی تواضع پیشه باشم؟ ای جنون!
حیلتی؛ تا نان و نادانی نبندد راه من

عشق تا بردار می‌خواهد مرا منصوروار
عقل کارافزا به ویرانی نبندد راه من

گر نهم پا از صراط حق برون، دانم کسی
جز همین میرخراسانی نبندد راه من

هر که از حیدر ادب دارد مجابم می‌کند
ور نه آداب مسلمانی نبندد راه من

فاش می‌گویم پس از روح خدا، ای مقتدا!
جز تو تمهیدی و برهانی نبندد راه من

با همین آلوده دامانی هزاران دیو دین
تا تویی حرز سلیمانی، نبندد راه من

تا مرا رایات احمد، رو به رحمان می‌برد
فتنه آیات شیطانی نبندد راه من

بیعتم را تا نگردانم به خون خویش رنگ
هستم ای رهبر! به سودای تو نادرویش رنگ

یک دو شاعر شعر خود را فقه اکبر کرده‌اند
حظ نفس خویش را با حق برابر کرده‌اند

خام ریشی چند گرد خود فراهم یافته
پارگین خویش را تسنیم و کوثر کرده‌اند

کیستند این بوالحکم کیشان که با نفی رسول
اختیار مذهب بوجهل کافر کرده‌اند؟

زلّه‌ای از خوان خبث بولهب برداشته
قبض و بسطی خوانده انکار پیمبر کرده‌اند

غافلند آیا که امّت بیعتی عمار وش
با کسی کش گفت روح‌الله برادر، کرده‌اند

مرگ آنان باد کز اثبات شان مصطفی
قصد نفی ذوالفقار و دست حیدر کرده‌اند

ما گرفتار عزای آنکه اندر ماتمش
ساکنان سدره، صد ره خاک بر سر کرده‌اند

وین خوارج بار دیگر زهد خشک خویش را
از تف خون امام شیعیان‌ تر کرده‌اند

حبّذا وقت قلندر پیشه مردانی که فرق
غرق خون در ماتم عظمای رهبر کرده‌اند

شیعه! سر بردار، هنگام کفن پوشیدن است
غرق خون گل کن، بهار رنگ در جوشیدن است

چشم وا کردیم، رنگی از بهار آموختیم
شد فراهم گوش، آواز هزار آموختیم

فتنه آخر زمان رنگی به روی ما شکست
تا ز چشم یار درس انتظار آموختیم

در تکاپوی سراغ بی‌نشان معشوق خویش
جاده‌ها خواندیم و غوغای غبار آموختیم

خاک دامن‌گیر غربت بود و داغ بی‌کسی
سایه زلف بتان دیدیم و کار آموختیم

جز پریشانی که دارد فکر سامان یافتن؟
سیر بخت خود ز وضع روزگار آموختیم

عشق محرومان به بازارت خریداری نیافت
سوختیم و معنی شمع مزار آموختیم

جز جنون ما به غیرت دستگیر ما نبود
هر کرا سود و زیان در کوی یار آموختیم

گر نداری درد درویشان بدیشان رو مکن
زین فناکیشان من و منصوردار آموختیم

پرسش ما بیدلان را پاسخی با کس نبود
بیکسی را ناله‌ای در کوهسار آموختیم

«حیرت آهنگم چه می‌پرسی زبان راز من؟
گوش بر آئینه نه، تا بشنوی آواز من»



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: در چاه عسرت ,
تاریخ :
بازدید : 45
نویسنده : H O S S E I N I

در چاه عسرت

 

در سوک بقیةالله مصطفوی امام خمینی و بیعت با جانشین روح خدا آیت‌الله خامنه‌ای

سر بر آر ای خصم کافر کیش! حیدر مرده است
معنی انا فتحنا، سرّ اکبر مرده است

صاحب معراج، یعنی مصطفی منبر سپرد
آنکه بر منبر سلونی گفت و منبر مرده است

ای یهود خیبری! بردار دست از آستین
مرتضی، صاحب لوای فتح خیبر مرده است

گر حسن را زهر خواهی داد، ای فرزند هند!
گاه شد، چون صاحب تیغ دو پیکر مرده است

زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین؟
یا حسین! آیا کسی جز تو مکرر مرده است؟

آفتاب دین احمد، جانشین بوتراب
بر سر حق سدر سبز سایه‌گستر مرده است

کهف کامل، آخرین فرزند صدق مصطفی
شهپر جبریل، اسماعیل هاجر مرده است

لا فتی الاّ علی لا سیف الا ذوالفقار
روز خندق پیش چشم خیل کافر مرده است

خاک بر سر کن، الا شرق حقیقت هم‌عنان!
باختر پیوند! شادی کن که خاور مرده است

«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما؟»

بشنو ای میراجل! خورشید را از ما مگیر
آفتاب غیرت توحید را از ما مگیر

مرجع ما ملجاء ما، تیغ ما تمهید ماست
تا رسد مهدی به ما، تمهید را از ما مگیر

زندگی ما را ببخش ارزان‌، که بویحیاستی
دیده صد یحیی ازو تعمید را از ما مگیر

سرکشی کن گرنه اندر مهد عقلی ای ملک
عشق را، امداد بی تمدید را از ما مگیر

درد دین مصطفی داری اگر، تأخیر کن
مرتضای مرجع تقلید را از ما مگیر

ای زمین! هموار شو، ای آسمان! بر خود بلرز
ای زمان! صاحب زمان تأیید را از ما مگیر

ای امام عاشقان! گر می روی، ما را ببر
یا بگو با حق که این توحید را از ما مگیر

خبرگان بی شبهه یعنی معنی روح خدا
یا قویم! این قوم با تاکید را از ما مگیر

سید صندید، صاحب مسند تفرید شد
این امیر عرصه تجرید را از ما مگیر

جانشین میرصاحب افسر گردون رسید
دل قوی دارید، ای موسائیان!هارون رسید

خود سلامت چیست؟ جز ترک سلامت داشتن
سینه عریان پیش شمشیر ملامت داشتن

ترک نفس فتنه‌جو گفتن به تأیید ولی
رو به فرزند پیمبر کرده بیعت داشتن

همچو احمد یادگار آن امام از این امام
امر پذیرفتن، به‌صدق دل اطاعت داشتن

ای مرایی! صدق دل پیش آر و درد دین، که من
می‌ندارم با خسان گوش نصیحت داشتن

رو به پیشانی مناز؛ ای مدعی! کز سجده‌ات
در نیابم جز منافق را علامت داشتن

من مدیح کس نگویم جز به امر مرتضی
اینت معنای دل و دین با ولایت داشتن

گر نفرماید مرا حیدر که بنویس ای جهول
کی جنونم را بود تاب عبارت داشتن؟

داند آنکو خود امیر ماست امروز، ای عنود!
نیست این دیوانه را با مدح عادت داشتن

یوسف اندر چاه عسرت گریه ی حیدر شنید
بشنو، ار با توست پروای قیامت داشتن:

دین احمد برگزیدی فارغ از اندیشه باش
با علی همراه اگر هستی ملامت پیشه باش

هر که بیرون ماند ازین امّت بلایی دیگر است
هر که تنها رفت، گو رو، بینوایی دیگر است

داند آنکو در خرابات مغان فرد آمده‌ست
بر سر ما سایه روح خدایی دیگر است

درد دین را اقتدا گر می‌کنی، نک مرد دین
ورنه در بازار دنیا مقتدایی دیگر است

مقتدایی کش تو بهتر می‌شناسی از پدر
آنکه در خط تو زو هر دم خطایی دیگر است

جز هوای دین و دنیای همین مردم، به حق
باطل است اندر سر هر کس هوایی دیگر است

بیم شرق کافر اندر سر که دارد؟ پیش ما
شرق همچون غرب ویران روستایی دیگر است

روز هیجا هر که را تردید بردارد ز جا
خصم را یاریگر بی‌دست و پایی دیگر است

اهل وحدت را نباشد فکر فردا داشتن
چند ازین فردا؟ که فردا کربلایی دیگر است

خواب مصر مرگ خونین مرا تعبیر کرد
آنکه خندان گفت: یوسف را بهایی دیگر است

مژده ایدل می‌تپی آخر به خون خویشتن
می‌رسی روزی به پاداش جنون خویشتن

ای جنون! گل کن که پیشانی نبندد راه من
زلف در قحط پریشانی نبندد راه من

یا مرا بردار و در آیینه زندانی مخواه
یا بگو دیوار حیرانی نبندد راه من

با خسان تا کی تواضع پیشه باشم؟ ای جنون!
حیلتی؛ تا نان و نادانی نبندد راه من

عشق تا بردار می‌خواهد مرا منصوروار
عقل کارافزا به ویرانی نبندد راه من

گر نهم پا از صراط حق برون، دانم کسی
جز همین میرخراسانی نبندد راه من

هر که از حیدر ادب دارد مجابم می‌کند
ور نه آداب مسلمانی نبندد راه من

فاش می‌گویم پس از روح خدا، ای مقتدا!
جز تو تمهیدی و برهانی نبندد راه من

با همین آلوده دامانی هزاران دیو دین
تا تویی حرز سلیمانی، نبندد راه من

تا مرا رایات احمد، رو به رحمان می‌برد
فتنه آیات شیطانی نبندد راه من

بیعتم را تا نگردانم به خون خویش رنگ
هستم ای رهبر! به سودای تو نادرویش رنگ

یک دو شاعر شعر خود را فقه اکبر کرده‌اند
حظ نفس خویش را با حق برابر کرده‌اند

خام ریشی چند گرد خود فراهم یافته
پارگین خویش را تسنیم و کوثر کرده‌اند

کیستند این بوالحکم کیشان که با نفی رسول
اختیار مذهب بوجهل کافر کرده‌اند؟

زلّه‌ای از خوان خبث بولهب برداشته
قبض و بسطی خوانده انکار پیمبر کرده‌اند

غافلند آیا که امّت بیعتی عمار وش
با کسی کش گفت روح‌الله برادر، کرده‌اند

مرگ آنان باد کز اثبات شان مصطفی
قصد نفی ذوالفقار و دست حیدر کرده‌اند

ما گرفتار عزای آنکه اندر ماتمش
ساکنان سدره، صد ره خاک بر سر کرده‌اند

وین خوارج بار دیگر زهد خشک خویش را
از تف خون امام شیعیان‌ تر کرده‌اند

حبّذا وقت قلندر پیشه مردانی که فرق
غرق خون در ماتم عظمای رهبر کرده‌اند

شیعه! سر بردار، هنگام کفن پوشیدن است
غرق خون گل کن، بهار رنگ در جوشیدن است

چشم وا کردیم، رنگی از بهار آموختیم
شد فراهم گوش، آواز هزار آموختیم

فتنه آخر زمان رنگی به روی ما شکست
تا ز چشم یار درس انتظار آموختیم

در تکاپوی سراغ بی‌نشان معشوق خویش
جاده‌ها خواندیم و غوغای غبار آموختیم

خاک دامن‌گیر غربت بود و داغ بی‌کسی
سایه زلف بتان دیدیم و کار آموختیم

جز پریشانی که دارد فکر سامان یافتن؟
سیر بخت خود ز وضع روزگار آموختیم

عشق محرومان به بازارت خریداری نیافت
سوختیم و معنی شمع مزار آموختیم

جز جنون ما به غیرت دستگیر ما نبود
هر کرا سود و زیان در کوی یار آموختیم

گر نداری درد درویشان بدیشان رو مکن
زین فناکیشان من و منصوردار آموختیم

پرسش ما بیدلان را پاسخی با کس نبود
بیکسی را ناله‌ای در کوهسار آموختیم

«حیرت آهنگم چه می‌پرسی زبان راز من؟
گوش بر آئینه نه، تا بشنوی آواز من»



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: در چاه عسرت ,
تاریخ :
بازدید : 75
نویسنده : H O S S E I N I

سمندر سفر رنج

 

به مناسبت سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران به دست سربازان جامعه ی باز

دریا! دریا! صبور و سرد چرایی
دست گشادی نیاز را و نشستی
دیری در معبد سکوت سترون
بر دل داغ هزار سرو سیه پوش
در سر تصویر مرگ سرخ سیاووش
در چشم اما عبور آتش و آهن

دریا! با تازیانه های فرنگان
خونین بر گرده ات گشاده زبانها
تا کی خواهی صبور و سرد به جا ماند؟
لختی یاد آر از آن شکوه که پژمرد
چون زخمی شعله ور که در جگر من
دیوی شد ژرف کاو و جان مرا خورد

لختی یاد آر، نیمروز نه این بود
خسته، خراب، آستین پر از ستم و سنگ
بر شده بر بام آسمانش فغانها
یاد آر از تاجبخش و رخش ظفرپوی
وز پی فرّ و فروغ روی فرامرز
آنگاه، آیینه گزین خداوند
تفته تر از تفتان، آفت دل گشتاسب
زاده ی سام، آفتاب زاد دماوند

دریا! تنها نه نیمروز گرفتار
در نفس سهمناک باد فرنگ است
فتنه ی آن دیو، هرچه چشم پریوار
عطسه ی آن اژدها، هرجا جنگ است

از بس آمد شد غریبه ی غربی
موج دروغین گرفته گرم به سیلی ت
دریا! راضی مشو فرنگ بریزد
خون سیاوُش وشان به دامن نیلی ت

بر تو نه بسیار گام ها زده ام من
با دل اندوهناک در شب روشن؟

دریا! آه ای دل دریده ی سهراب!
خون منی، نقش تازیانه ی بهرام!
اشک منی بر تن فسرده ی بیژن!
آه خلیج شکسته! تیشه ی فرهاد!
تا کی در بیستون شیون شیرین
نفرین مادران شیفته در باد؟
نعش جوانان به روی شانه ی گرداب؟

دیدی آه ای خلیج خون نیاکان
سیمرغ خونچکان چگونه فرو ریخت؟
دیدی و از شرم خویش در پس هر پلک
چشمی پنهان شدت، چو ماتم پاکان
در دل دروای من _سراب ستمکار_
ایرانم من خلیج! مرغ گرفتار
بالی خون حسین در شب موعود
بال دگر، خون پر فشان «فرود»م
کز تب روزی که «توس» می زندم راه
می شکفد چشم تر، در آتش و دودم

دریا! دامان سبز من که در آتش
سرختر از دوزخی و لانه ماران
امواجت هرکدام، گور گلی سرخ
گردابت نعش سرنگون سواران

ایران می گفت و باد با خود می برد
بر هر موج از خلیج خونین، خاموش
آینه ای ارغوانی از شب تاراج
چیزی می شد در آفتاب فراموش

دریا! دریا! سمندرسفر رنج
صاحب زنجی کن از کنام برون آی



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: سمندر سفر رنج ,
تاریخ :
بازدید : 49
نویسنده : H O S S E I N I

برای جعفر نجیبی نقاش گرانسنگ معاصر

 

رنگ های تو خون و زندگی اند
پسر قله های سرد سهند !
شعرهای مرا به رنگ درآر
در حصار تخیل افسردند .

اسبهایی که خفته در دل من _
سالها در طویله ی کلمات _
مانده بودند، شیهه سر دادند _
روی بوم تو شعر یعنی این
خاک و خورشید را گره دادن

رنگ های تو رنج های منند
اسبهایی که آرزو ماندند
خلوت دشت را به هم نزدند
همچو آیینه های پر زغبار
با من خسته روبرو ماندند

در تو روحی غریب می خواند
بوم ها را به زندگی بودن
رنگ ها را به شعله ور کردن .
طرحی از خوف شعر من بردار
تا خط روشن خطر کردن

گردباد رهایی ابدی ست
خون آهن گداز جوشانت
عاشیق اصلانِ رنگ ها جعفر !
قصه گوی جنون و خون نبی ست
ساز طرح و خط خروشانت .

مردم چنلی بل به من گفتند :
زخم عاشق، حصار می طلبد
خواب قیرآت را کوراوغلی باش
جاده مرگِ سوار می طلبد



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار یوسفعلی میرشکاک , ,
:: برچسب‌ها: برای جعفر نجیبی نقاش گرانسنگ معاصر ,
تاریخ :
بازدید : 43
نویسنده : H O S S E I N I

خون و جنون ، به علی بهبهانی

 

 

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

- آغاز گردان !



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: خون و جنون ، به علی بهبهانی ,
تاریخ :
بازدید : 60
نویسنده : H O S S E I N I

آفتاب و ذره

 

 

تو اي شكوهمند من

شكوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده اي

كه مهر آسمان شدي

ز مهر برتر آمدي

فراز كهكشان شدي

 

به دره ها نگاه كن

به ژرف دره ها نگر

به تكه سنگهاي سرد

به ذره ها نگاه كن

 

به من بتاب

كه سنگ سرد دره ام

كه كوچكم

كه ذره ام

 

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خويش آب كن

مرا به خويش جذب كن

مرا هم آفتاب كن .



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: آفتاب و ذره ,
تاریخ :
بازدید : 73
نویسنده : H O S S E I N I

آرزوی نقش بر آب

 

 

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: آرزوی نقش بر آب ,
تاریخ :
بازدید : 46
نویسنده : H O S S E I N I

دشت ارغوان ، به آقای حسین طباطبایی

 

 

آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود

ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود

 

سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران

ماه چه، ماه آهني، اين كه قمر نمي شود

 

واي ز دشت ارغوان، ريخته خون هر جوان

چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شود

 

مادر داغدار من، طعنه تهنيت شنو

بهر تو طعن و تسليت، گر چه پسر نمي شود

 

كودك بينواي من، گريه مكن براي من

گر چه كسي به جاي من، بر تو پدر نمي شود

 

باغ ز گل تهي شده، بلبل زار را بگو:

(( از چه ز بانگ زاغها، گوش تو كر نمي شود ))

 

اي تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من

( بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود )



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: دشت ارغوان ، به آقای حسین طباطبایی ,
تاریخ :
بازدید : 42
نویسنده : H O S S E I N I

تشویش

 

 

وقتي از قتل قناري گفتي

دل پر ريخته ام وحشت كرد .

وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا مي پيچد

از تو مي پرسيدم :

- (( به كجا بايد رفت ؟

 

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

 

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

- (( در قفس طوطي مرد

(( و زبان سرخش

(( سر سبزش را بر باد سپرد

 

من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شد از وحشت خويش



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: تشویش ,
تاریخ :
بازدید : 87
نویسنده : H O S S E I N I

انتظار

 

 

چون باز بر كشيد سر از پشت كوهسار

هنگام صبح جام بلورين آفتاب

آن گرد تك سوار

غرق سليح گشت و به ميدان جنگ رفت

تا بسترد ز نام وطن گرد ننگ رفت

 

دشتي سپاه چشم به راهش

- در انتظار

(( آيد اگر سوار

(( پيروزي است و

- فتح

(( شادي و افتخار

(( گر برنگردد ؟

- آه

چه فرياد و شيون است

(( تا دور دست ملك لگد كوب دشمن است

***

خورشيد سر نهاد به بالين كوهسار

آهنگ خواب داشت

تا آيد آن سوار

دشتي سپاه چشم براهش در انتظار

***

ناگاه

برخاست گرد راه

از دور دست دشت ميان غبار راه

آمد سوي سپاه

يك اسب بيقرار

يك اسب بي سوار



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: انتظار ,
تاریخ :
بازدید : 113
نویسنده : H O S S E I N I

ارزش انسان

 

 

دشتهاي آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: ارزش انسان دشتهاي آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟ فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم گل گندم خوب است گل خوبي زيباست اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف كين پوشانده ست هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست و زماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست , ,
تاریخ :
بازدید : 103
نویسنده : H O S S E I N I

شیر سنگی

 

 

اي شير، اي نشسته تو غمگين و سوكوار

اي سنگ سرد سخت

تا كي سوار پيكر تو كودكان كوي

يكبار نيز نعره بكش

غرشي برآر

***

تا ديده ام تو را

خاموش بوده اي

در ذهن همگان

بيگانه بوده اي و فراموش بوده اي

***

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟

در تو كنون مهابت از ياد رفته است

در تو شكوه و شوكت بر باد رفته است

***

باور كنم هنوز

كز چشم وحش جنگل

هر غرش تو باز ره خواب مي زند ؟

باور كنم هنوز

از ترس خشم تو

شبها پلنگ از سر كهسار دور دست،

دست طلب به دامن مهتاب مي زند ؟

***

از آسمان سربي

يكريز و تند ريزش باران است

از چشم شير سنگي خونابه سرشك روان است

***

اي شير سنگي، اي تو چنين واژگونه بخت

اي سنگ سرد سخت

همدرد تو منم

من نيز در مصيبت تو

گريه مي كنم .



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: شیر سنگی ,
تاریخ :
بازدید : 111
نویسنده : H O S S E I N I

 

 

پنداشت او

- قلم

در دستهاي مرتعشش

باري عصاي حضرت موساست .

 

مي گفت:

(( اگر رها كنمش اژدها شود

(( ماران و مورهاي

(( اين ساحران رانده  وامانده را

- فرو بلعد

مي گفت:

(( وز هيبت قلم

(( فرعون اگر به تخت نلرزد

(( ديگر جهان ما به چه ارزد ؟

***

بر كرسي قضا و قدر

قاضي

بنشسته با شكوه خدايان تند خو

تمثيل روزگار قيامت

انگشت اتهام گرفته به سوي او:

(( برخيز!

- از اتهام خود اينك دفاع كن

(( اين آخرين دفاع

(( پيش از دفاع زندگيت را وداع كن !

 

مي گفت :

(( امان دهيد

(( تا آخرين سپيده

(( تا آخرين طلوع زندگيم را

(( نظاره گر شوم

***

پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود

بر گرد گردنش اثري

از طناب بود

و چشمهاي بسته او غرق آب بود .

***

در پاي چوب دار

هنگام احتضار

از صد گره، گرهي نيز وا نشد

موسي نبود او

در دستهاي او قلمش اژدها نشد



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: قدرت و قلم ,
تاریخ :
بازدید : 125
نویسنده : H O S S E I N I

بی تو ، با تو

 

 

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

 

آن روز كه با تو بودم

- بي تو بودم

امروز كه بي توام

- با توام



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: بی تو ، با تو ,
تاریخ :
بازدید : 118
نویسنده : H O S S E I N I

رخصت آواز

 

 

بال و پر ريخته مرغم به قفس

تا گشايم پر و بال

پر پروازم نيست

تا بگويم كه در اين تنگ قفس

چه به مرغان چمن مي گذرد

رخصت آوازم نيست



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: رخصت آواز ,
تاریخ :
بازدید : 105
نویسنده : H O S S E I N I

در کنار زنده رود

 

 

دركوههاي مغرب

خورشيد تفته بود

باريده بود باراني

ابري كه رفته بود

 

هنگامه جنون بود

از انعكاس شعله خورشيد در غروب

زاينده رود غرق به خون بود

 

در بيشه هاي آن طرف رود

نجواي با د و بيد

وز لابلاي برگ چناران دير سال

جز نيزه هاي نور نمي تابد

 

و سوت كارخانه

يعني كه  وقت كار شبانه

آغازمي شود

آنجا كه رنج هست

ولي دسترنج نيست

 

اينجا من اين نشسته سر به گردان

اين رود

اين يهودي سرگردان

با من چه قصه ها

پر غصه قصه ها

از كوه،

دشت

قريه

تا شهر باستاني

وز مردم نجيب سپاهاني

گويد

چه دستهاي غرقه به خوني را

اين رود شسته است

 

من با دل شكسته

آئينه به گرد نشسته

 هنوز هم

گستردگي بستراين رود خسته را

تا دور دست بيشه آن سوي رود

 مي بينم

 

خواهد زدود،

رود،

آيا غبار از دل غمگينم

 

رود

آئينه تمام نمايي ز زندگي ست

وقتي كه آب تا دل مرداب مي رود

يعني به گاو خوني

ديگر براي هميشه

 

در خواب ميرود

 

از شاهراه پل

از كارخانه كارگران

 مي آيند

با چرخهايشان همه دلمرده وپكر

چونان كه فوج فوج كبوتر

با لهجه هاي شيرين

شيرين تر از شكر

با طعنه هاي تلخ

با طعن جانشكر

 

با حرفهايشان كه

« چه رنجي بود

با طعنه هايشان كه

« چه گنجي داشت؟

***

خورشيد خفته است و

شب آغاز مي شود

دكان مي فروشي پل

باز ميشود



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: در کنار زنده رود ,
تاریخ :
بازدید : 97
نویسنده : H O S S E I N I

مرگ شهزاده

 

 

پشت شهزاده قاجار شكست

چون سر ميز به اجبار نشست

سند صلح به امضاي تزار

و قاجار

گشت مكتوب و سر ايران را

هيفده شهر،

بهين شهرستان را

به يك امضا ز تن مام وطن بركندند

 

شاهزاده سوي شاه

با دل و جان پريشان آمد

سوي تهران آمد

حيرتش گشت فزون

شور و غوغايي ديد

همه جا جشن و چراغاني بود

سخن از فتحي ايراني بود

 

شاه قاجار

نشسته بر تخت

شاعران وقاد

- يا نه -

جمله قواد

فتحنامه به كف از فتح سخن مي گفتند

تهنيتها به شه و مام وطن مي گفتند

 

دل شهزاده شكست

صبحگاهان از غم

ديده بر دنيا بست



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: مرگ شهزاده ,
تاریخ :
بازدید : 111
نویسنده : H O S S E I N I

ایمان به بازگشت

 

 

محبوب خوب من

من عازم نبردم

گفتي وداع ؟

هرگز

دشمن وداع آخر خود را

بايست كرده باشد

من از نبرد

پيش تو

برمي گردم .

 

 


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: ایمان به بازگشت ,
تاریخ :
بازدید : 103
نویسنده : H O S S E I N I

یادنامه شهیدان

 

 

رنج بسيار برده ايم از جنگ

رنجهاي بي ثمر نمي گردند

 

مي رسد روزهاي بهروزي

ديگر از اين بتر نمي گردند

 

داغ بسيار هست بر دلها

داغها بيشتر نمي گردند

 

مي رسد روزهاي پر شوري

شورهايي كه شر نمي گردند

 

ليكن افسوس كاين شهيدانند

رفتگاني كه برنمي گردند



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: یادنامه شهیدان ,
تاریخ :
بازدید : 82
نویسنده : H O S S E I N I

مثنوی ، تقدیم به دایی عزیزم محمد محمدی

 

 

بعد از آن طوفان و آن سيلابها

كم كم آرامش گرفتند آبها

 

غير از آن قومي كه شد كشتي نشين

شد تهي از آدمي روي زمين

 

عاقبت كشتي به ساحل در نشست

نوح با ياران خويش از ورطه رست

 

زندگي بالندگي از سر گرفت

زندگاني جلوه اي ديگر گرفت

 

بگذرد تا زندگاني بر مراد

زندگان، هر كس پي كاري فتاد

 

خاك شد گل، گل چو خشت خام شد

خشت روي خشت، پي تا بام شد

 

نوح را هم اوفتادش كار گل

كار گل را برگزيد از جان و دل

 

ساخت از گل كوزه هائي چند نوح

داشت با آن كوزه ها پيوند نوح

 

تا كه روزي يك مَلك با احترام

نوح را آورد از حق اين پيام:

 

گفت : بايد كوزه ها را بشكني !

نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

 

كوزه ها را ساختم با دست خويش

بشكنم گر كوزه دل گردد پريش

 

نيشتر گر كس به قلبم برزند

نيكتر تا كوزه ها را بشكند

***

بار ديگر آن ملك آمد فرود

در سراي نوح، گفت او را درود !

 

گفت : حق گفتت، كه اي نوح نبي

چون تو جنبادي به سوي ما لبي

 

خواستي تا شويم از اين چرخ پير

منكران را از صغير و از كبير

 

من فرستادم بسي توفان و سيل

بندگان را غرق كردم، خيل خيل

 

خواستم چون بشكني كوزه ي گلت

كوزه بشكستن بسي شد مشكلت ؟

 

پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق

خواستي تا بركنم بنيان خلق ؟

 

خود جهان از زندگان آكندمي

پس چو گفتي بيخشان بركندمي

 

آن كه خود يك كوزه را مشكل شكست

اين چنين آسان جهاني دل شكست ؟

 

آن كه را انديشه اي همچون تو نيست

نيست در روي زمينش حق زيست ؟

***

نوح گريان سوي كوزه برد دست

كوزه ها بر سنگ، ني، بر سر شكست



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: مثنوی ، تقدیم به دایی عزیزم محمد محمدی ,
تاریخ :
بازدید : 70
نویسنده : H O S S E I N I

غزلواره

 

 

اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست

 

اين لحظه هاي ناب

در لحظه هاي بي خودي و مستي

شعر بلند حافظ

از تو شنودني ست

 

اين سر

- نه مست باده،

اين سر كه مست

مست دو چشم سياه توست

اينك به خاك پاي تو مي سايم

كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست

 

تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان

محبوب من به سان خدايان ستودني ست

 

من پاكباز عاشقم

از عاشقان تو

با مرگم  آزماي

با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست

 

اين تيره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

يا به شكر خنده هاي تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست

 

در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت

من نيز مي ربايم

اما چه ؟

- بوسه،

بوسه از آن لب ربودني ست

 

تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود

غير از تو، هر كه بود

هر آنچه نمود

نيست

 

بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند

كاين عهد بستني

- اين در گشودني ست

 

اين شعر خواندني

اين عشق ماندني

اين شور بودني ست

 

اين لحظه هاي پر شور

اين لحظه هاي ناب

اين لحظه هاي با تو نشستن

- سرودني ست

 

 


:: موضوعات مرتبط: اشعار عبدالجبارکاکایی , اشعار , ,
:: برچسب‌ها: غزلواره اين عشق ماندني اين شعر بودني اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست اين لحظه هاي ناب در لحظه هاي بي خودي و مستي شعر بلند حافظ از تو شنودني ست اين سر - نه مست باده، اين سر كه مست مست دو چشم سياه توست اينك به خاك پاي تو مي سايم كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان محبوب من به سان خدايان ستودني ست من پاكباز عاشقم از عاشقان تو با مرگم آزماي با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست اين تيره روزگار در پرده غبار دلم را فرو گرفت تنها به خنده يا به شكر خنده هاي تو گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه ؟ - بوسه، بوسه از آن لب ربودني ست تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود غير از تو، هر كه بود هر آنچه نمود نيست بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند كاين عهد بستني - اين در گشودني ست اين شعر خواندني اين عشق ماندني اين شور بودني ست اين لحظه هاي پر شور اين لحظه هاي ناب اين لحظه هاي با تو نشستن - سرودني ست ,
تاریخ :
بازدید : 83
نویسنده : H O S S E I N I

حسادت

 

 

مگر آن خوشه گندم

مگر سنبل

مگر نسرين

تو را ديدند.

كه سر خم كرده خنديدند.

 

مگر بستان

شميم گيسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشيد

مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد

در عطر تن تو غوطه ور گشتند

كه سرنشناس و پانشناس

از خود بي خبر گشتند

 

مگر دست سپيد تو

تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد

كه مي شنگند و

مي رقصند و

مي خندند

 

مگر ناگاه

نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...

چه مي گويي ؟

تو و انكار ؟

تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟

صداي بوسه را حتي

درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد

مگر ديوار حاشا تا كجا،

- تا چند ؟

 

خدا داند كه شايد خاك اين بستان

هزاران

صد هزاران

بوسه بر پاي تو ...

- ديگر اختيارم نيست

توانم نيست

تابم نيست

به خود مي پيچم از اين رشك

- اما خنده بر لب با تو گويم:

- اضطرابم نيست .

 

مگر ديگر من و اين خاك،

- واي از من

چناران بلند باغ حيدر را

تبر باران من در خاك خواهد كرد

نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد

 

ترحم كن،

نه بر من

بر چناران بلند باغ حيدر

بر نسيم صبح

شفاعت كن

به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است

به پيش قله آتشفشان درد

شفاعت كن

كه كوه خشم من با بوسه تو

ذوب مي گردد



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: حسادت ,
تاریخ :
بازدید : 58
نویسنده : H O S S E I N I

رهایی

 

 

بر آستانه در گردِ مرگ مي باريد

از آسمان شبزده در شب

تگرگ مي باريد

و از تمام درختان بيد

با وزش باد

برگ مي باريد

كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت

به جاودان پيوست

و بازوان بلندش

كه نام نامي او را هميشه با خود داشت

به جان جان پيوست

به بيكران پيوست



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: رهایی ,
تاریخ :
بازدید : 48
نویسنده : H O S S E I N I

پیراستن

 

 

غريو باد هياهوگر

- به باغها پيچيد

و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد

و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده

- محو گشت

- پنهان شد

و باد برگ درختان باغ را پير است

درخت عريان شد



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: پیراستن ,
تاریخ :
بازدید : 64
نویسنده : H O S S E I N I

درفش کاویان 2

 

 

لب هر در

به روي كوچه ها آهسته وا مي شد

و از دهليز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه انسان رها مي شد

 

هزاران سايه كمرنگ

- در يك كوچه با هم آشنا مي شد

طنين مي شد

 

- صدا مي شد

صداي بي صدايي بود و

- فرمان اهورايي

...

***

...

بپا خيزيد !

كف دستانتان را قبضه شمشير مي بايد

كماندارانتان را دركمانها تير مي بايد

 

شما را اين زمان بايد

دلي آگاه

همه با همدگر همراه

نترسيدن ز جان خويش

روان گشتن به رزم دشمن بد كيش

نهادن رو به سوي اين دژ ديوان جان آزار

شكستن شيشه نيرنگ

بريدن رشته تزوير

دريدن پرده  پندار

 

اگر مردانه روي آريد و برداريد

- از روي زمين از دشمنان آثار

شود بي شك

تن و جانتان ز بند بند گي آزاد

- دلها شاد

 

تن از سستي رها سازيد

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازيد

از آن ماست پيروزي

...

***

...

خداي عهد وپيمان ميترا،

- پشت و پناهم باش !

بر اين عهد و بر اين ميثاق

گواهي باش

در اين تاريك پر خوف و خطر

- خورشيد را هم باش !

خداي عهد و پيمان، ميترا،

- دير است، اما زود

مگر سازيم بنياد ستم نابود

 

به نيروي خرد از جاي برخيزيم

و با ديو ستم آن سان در آويزيم

- و بستيزيم

كه تا از بن

بناي آژدهاكي را بر اندازيم

به دست دوستان از پيكر دشمن

- سر اندازيم

و طرحي نو در اندازيم

...

***

...

در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار كاوه مردم ايران

ز دل راندند

نفاق و بندگي و خسته جاني را

و بنشاندند

صفا و صلح و عيش و شادماني را

نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز

درفش كاوياني را



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: درفش کاویان 2 ,
تاریخ :
بازدید : 50
نویسنده : H O S S E I N I

درفش کاویان 1

 

 

زماني دور

در ايرانشهر

همه در بيم

نفس در تنگناي سينه ها محبوس

همه خاموش

 

و هر فرياد در زنجير

و پاي آرزو در بند

هزاران آهنگ و آواي خروشان بود و شب خاموش

فضاي سينه از فرياد ها پر بود و لب خاموش

 

و باد سرد

- چونان كولي ولگرد

به هر خانه، به هر كاشانه سر مي كرد

و با خشمي خروشان

شعله روشنگر انديشه را

- مي كشت

شب تاريك را تاريكتر مي كرد .

...

***

...

در آن دوران

در ايرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

 

نه در روزش اميدي بود

نه شامش را سحر گاه سپيدي بود

نه يك دل در تمام شهر شادان بود

 

خوراك صبح و ظهر و شام ماران دو كتف اژدهاك پير

مدام از مغز سرهاي جوانان

- اين جوانمردان - ايران بود

 

- جوانان را به سر شوري ست توفانزا

- اميد زندگي در دل

- ز بند بيدگي بيزار

و اين را آژدهاك پير مي دانست

از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود.

...



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: درفش کاویان 1 ,
تاریخ :
بازدید : 52
نویسنده : H O S S E I N I

درآمد

 

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت .



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: درآمد ,
تاریخ :
بازدید : 51
نویسنده : H O S S E I N I

قصیده آبی ، خاکستری ، سیاه

 

 

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

 

و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

 

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

*****

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

*****

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

...

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

 

دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

*****

...

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: قصیده آبی ، خاکستری ، سیاه , اشعار حمید مصدق ,
تاریخ :
بازدید : 54
نویسنده : H O S S E I N I

حمید مصدق شاعر معاصر ، در دهم بهمن ماه سال ‌۱۳۱۸ در شهرضا ، از شهرستان‌های پیرامون اصفهان ، به دنیا آمد . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پایان رساند و در سال ‌۱۳۳۹ به تهران آمد و پس از فارغ‌التحصیل شدن در رشته‌ی بازرگانی از مؤسسه‌ی علوم اداری و بازرگانی دانشگاه تهران ، در مؤسسه‌ی تحقیقات اقتصادی این دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد . وی از سال ‌۱۳۴۲ مجددا به ادامه‌ی تحصیل پرداخت و موفق به دریافت لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و سپس فوق لیسانس اقتصاد شد . مصدق در سال ‌۱۳۴۸ به عنوان استادیار در مدرسه‌های عالی کرمان و اصفهان و دانشگاه آزاد ایران به کار مشغول شد . او از سال ‌۱۳۵۱، پس از دریافت فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی ، به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و در کنار آن از سال ‌۱۳۵۷ به کار وکالت روی آورد . حمید مصدق ، عضو هیات علمی دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبایی ، وکیل درجه یک دادگستری عضو کانون وکلا و سردبیر نشریه‌ی کانون بود . این شاعر معاصر ، در هفتم آذرماه ‌۱۳۷۷ در اثر سکته‌ی قلبی در تهران درگذشت .

  اشعار حمید مصدق



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
:: برچسب‌ها: اشعار حمید مصدق ,
تاریخ :
بازدید : 288
نویسنده : H O S S E I N I
آثار بارما شریبی / خیابان تشنه زمین خوردن است موج می زند بر کلافگی خیابان حضور خسته ی آفتاب شهر پر از ماهی هایی ست که تا ارتفاع هزار پا از سطح دریا در آکواریوم آرزوهای شان برج می سازند یک نفر در خیابان فریاد می زند : باید در ابرها شنا کرد "بارما شریبی " از کتاب : خیابان تشنه ی زمین خوردن است

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بارما شُرِیبی , ,
:: برچسب‌ها: آثار بارما شریبی / خیابان تشنه زمین خوردن است ,
تاریخ :
بازدید : 219
نویسنده : H O S S E I N I
اشعار بارما شریبی می ترسم ! در خیابان سعدی عشق را ملامت کنند و در میدان حافظ به دار بیاویزند شاهنامه ای می شود فردوسی که تا خیابان انقلاب قلب شهر را در بزرگراه های منتهی به آزادی مسدود می کند روی گسل زلزله آرام قدم بگذار نبض تهران ضعیف می زند از کتابِ (خیابان تشنه ی زمین خوردن است) " بارما شریبی "

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بارما شُرِیبی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار بارما شریبی ,
تاریخ :
بازدید : 203
نویسنده : H O S S E I N I
بیوگرافی بارما شریبی بیوگرافی شاعر و نویسنده " بارما شُرِیبی " نویسنده و شاعر معاصر، متولد ۱۳ آذر ۱۳۵۸ خرمشهر سبک آثار در زمینه یشعر: سپید ، غزل و گاها به سبک های دیگر هم قلمی پراکنده زده اند، نثر: متون ادبی، و داستان کوتاه مجموعه آثار: به فاصله بگو کوتاه بیاید/ نشر الف دیگر به مهمانی تو نمی آیم / نشر الف سکوت خواب مرا به هم می زند/نشرالف شب را به ستاره می چسبانم /نشر الف قلب تو کانون جنگ های داخلی ست/ نشر مایا خیابان تشنه ی زمین خوردن است / نشر مایا به قلم " بارما شریبی " (مصطفی شریبی)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بارما شُرِیبی , ,
:: برچسب‌ها: بیوگرافی بارما شریبی ,
تاریخ :
بازدید : 256
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیر حسین پناهنده

گلچینی از رباعیات امیرحسین پناهنده

يك حس عميق و ناب يادت باشد
احـوال منِ خـراب يادت باشد
يك لحظه مرا ديدي و چشمت بستي،
خود را كه زدي به خواب يادت باشد!

،، اميرحسين پناهنده



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیر حسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 249
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

گلچینی از اشعار امیر حسین پناهنده

ما با هم و انگار كه بي هم بوديم
در كام هم از روز ازل سم بوديم
از دور شبيه شهري اباد ولي،
در باطن خود زلزله بم بوديم!

،، اميرحسين پناهنده



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 245
نویسنده : H O S S E I N I

گفتند به او:
جهان پر از زيبايي ست
برگرد بيا كه آسمان رويايي ست

 

حالا كه پرنده از قفس دل كنده؛

پرواز پر از واهمه ي تنهايي ست!

 

"امیرحسین پناهنده"



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 243
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

يكدفعه ميان حجم غم آمده اي
از خاطره هاي بيش و كم آمده اي
از خيسي سطح كاغذم معلوم است؛
بغضي شده اي كه بر قلم آمده اي!

" اميرحسين پناهنده "

برای مشاهده همه ی 



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 207
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

هر گاه دلت حال مرا گوش گرفت
یک لحظه سکوت کرد و خاموش گرفت
حالا که تو رفته ای بدان بعد از تو،
فکرت همه شب مرا در آغوش گرفت

 

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 207
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

در گوشه ای اعتکاف می کرد زمین
بر عشق خود اعتراف می کرد زمین
از لحظه ی آشنایی اش با خورشید
یک عمر فقط طواف می کرد زمین

 

"  امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 253
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

در روح تب آلود جهان می پیچد
در خواب هزار رنگ جان می پیچد
یک واژه به نام مرگ در قامت دوست
هر روز به پای این و آن می پیچد...

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 200
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

شب، حادثه اي كه در زمان گم شده است
شب، قسمتـي از زوال مردم شـده است
از بس كه به شب خيرگي عادت كرديم
بـيـداريِ در روز تـوهـم شـده اسـت...!

 

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 229
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیر حسین پناهنده

وقتـي غم تلفيقـيِ حسـرت با درد،
تكثير شد و حضـرت نان بغض آورد،
روح از سرِ ناچاري خود...بالاجبار؛
هر روز به تنْ مرگ تعارف مي كرد

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیر حسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 264
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

در خاطرِ خود بهانه ي شادي داشت
رويــايِ بهـارِ سبـزِ آبـادي داشت
بيچاره پرنده اي كه در كنجِ قفس؛
از پنجره انتظـارِ آزادي داشت ...

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 222
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

در حجـم سكـوت آينه گم شده است
در عالمي از جنون تجسم شده است
مردي كه به تبعيد خودش، تن داده؛
تسـليـم هـزاره ي توهـم شده است!

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 246
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

در زندگي اش زوال را تجربه كرد
يك ذهن پر از سوال را تجربه كرد
وقتي كه پرنده در قفس مهمان شد
پرواز بدون بال را تجربه كرد...

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 231
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

تا معنی اشتباه را فهمیدیم
جان کندن در نگاه را فهمیدیم
با حسرت و عشق از سفیدی گفتیم
چون سایه فقط سیاه را فهمیدیم!

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 227
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار امیرحسین پناهنده

بغضيم ولي هم نفس فرياديم
ما عاشق يك عروس صد داماديم
عمري ست كه در بند جهانيم ولي؛
با قيـد وثيـقه هايـمان ازاديم!

" امیرحسین پناهنده "



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,
تاریخ :
بازدید : 210
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار کاظم کاظمی

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود ،

صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود...

این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌ !

در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود

فیل کج ‌روی کند، این سرشت فیلهاست‌!

کج‌ روی در این مقام دلپذیر می‌شود،،،

اسب خیز می‌زند، جست‌ وخیز کار اوست‌،

جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود ...

آن پیاده ی ضعیف ،راست راست می‌رود،

کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود!

هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌!

این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود...

آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد !!!

خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود !

ناگهان کنار شاه خانه‌ بند می‌شود ،

زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود !

آن پیاده ی ضعیف عاقبت رسیده است‌ !!

هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود ...

این پیاده‌، آن وزیر… انتهای بازی است‌ !

این وزیر می‌شود، آن به‌ زیر می‌شود !.



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمدکاظم کاظمی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار کاظم کاظمی ,
تاریخ :
بازدید : 224
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار کاظم کاظمی

و قسم‌خورده‌ترين تيغ‌، فرود آمد و رفت‌ ...

ناگهان هرچه نفس بود، كبود آمد و رفت‌!

در خطرپوشی ديوار، نديديم چه شد!

برق نفرين‌ شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌،

كودكيی، باديه‌ ای شير، خطابی خاموش‌،

پدرم را مگذاريد كه زود آمد و رفت‌!

از خَم كوچه پديدار شد انبان‌ بر دوش‌!

تا كه معلوم شد اين مرد كه بود، آمد رفت‌

از كجا بود، چه‌ سان بود؟ ندانستيمش‌،

اين‌قدر هست كه بخشنده چو رود آمد و رفت ... !



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمدکاظم کاظمی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار کاظم کاظمی ,
تاریخ :
بازدید : 246
نویسنده : H O S S E I N I

اشعار کاظم کاظمی

 

آيا شود بهار كه لبخندمان زند!؟

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند...

آيا شود كه بَرْش‌زن‌ِ پير دوره‌گرد ،

مانند كاسه‌ های كهن بندمان زند،؟

ما شاخه‌های سركش سيبيم‌، عين هم‌

يک باغبان بيايد و پيوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد

ديگر كسی نمانده كه ترفندمان زند

نانی به آشكار به انبان ما نهد

زهری نهان به كاسه ی گُلقندمان زند

ما نشكنيم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به كوه دماوندمان زند

رويين‌ تنيم‌، اگرچه تهمتن به مكر زال‌

تير دو سر به ساحل هلمندمان زند

سر می دهيم زمزمه‌ های يگانه را

حتی اگر زمانه دهان‌ بندمان زند ... !



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمدکاظم کاظمی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار کاظم کاظمی ,

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 29 صفحه بعد

آپلود عکس" />
علاقمندیها: برنامه نویسی کامپیوتر، مطالعه اخبار موسیقی، سفر، مطالعه مقالات تخصصی، مطالعه وبلاگها و ... با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 29
بازدید ماه : 850
بازدید کل : 4868
تعداد مطالب : 5367
تعداد نظرات : 20
تعداد آنلاین : 1

تماس با من تلگرام تماس با من در اینستاگرام

بازديد امروز: 6

بازديد ديروز: 0

بازديد هفته: 29

بازديد کل: 850

تعداد مطالب: 5367

گوگل امروز : 1

گوگل ديروز: 0

بازديد ماه: 850

آي پي ديروز : 0

آي پي امروز: 0

بازديد سال: 4868

RSS

Powered By
loxblog.Com